۱. قوه لامسه و ارتباط آن با دیگر قوای حسی:
یکی از مسائلی که در مباحث مربوط به معرفتالنفس مطرح میشود، نقش و جایگاه قوای ادراکی انسان است که در پنج حس بویایی، شنوایی، چشایی، بینایی و لامسه نمود پیدا میکند. در میان این قوای حسی، قوه لامسه گستردهترین ابزار ادراکی به شمار میرود، زیرا این قوه در سراسر بدن پراکنده است و تمام اجزای بدن انسان از قابلیت لمس و ادراک برخوردارند. نکته حائز اهمیت در این بخش، همراهی قوه لامسه با سایر قوای حسی است؛ به گونهای که این قوه همواره پیشزمینه فعالیت سایر حواس محسوب میشود. برای نمونه، در چشم که ابزار قوه باصره است، پیش از آنکه رنگها و اشکال توسط این قوه دیده شوند، قوه لامسه نور و شکل را لمس و ادراک میکند. همین قاعده در مورد گوش نیز صادق است؛ یعنی پیش از آنکه قوه سامعه صوت را بشنود، قوه لامسه صوت را لمس میکند. در سایر حواس نیز این فرآیند جاری است و قوه ذائقه پیش از چشیدن طعمهایی همچون شوری، تلخی یا شیرینی، و قوه شامه پیش از ادراک بوها، از طریق قوه لامسه آن مدرَکات را لمس میکنند. بنابراین، قوه لامسه نه تنها مسئول ادراک زبری، نرمی، سفتی و شلی پوست بدن است، بلکه با تمامی حواس دیگر همراهی دارد و تا زمانی که خود فعال نشود و ادراک اولیه را صورت ندهد، ادراک اختصاصی آن قوه آغاز نمیگردد.
۲. تقدم ادراک ذات بر ادراک قوا و مدرَکات:
نکته دوم در مباحث ادراکیِ معرفتالنفس، ترتیب و تقدم ادراکات در نفس انسان است. انسان نخست ذات خویش را درک میکند و سپس به قوای خود و در نهایت به مدرکات حسی، خیالی، عقلی و وهمی توجه مییابد. در واقع، نفس ابتدا به اصل ذات خود نظر دارد و آن را ادراک میکند؛ پس از آن است که در قوا و ادراکات جاری میشود و به مدرکات خود توجه میکند. پس از درک ذات، انسان به ادراک معقولات، معانی و امور وهمی میپردازد؛ به این معنا که صورتهای مجردی را که در درون برای ذات انسان محسوس هستند، درک میکند. بدین ترتیب، سیر ادراکی انسان از توجه به ذات آغاز میشود و پس از تثبیت این ادراک، به سمت ادراک قوا و موضوعات پیرامونی حرکت میکند.
۳. توجه همیشگی انسان به ذات خویش:
انسان همواره به ذات خود توجه دارد و هرگز از خویشتنِ خویش غافل نمیشود. در این زمینه، قرآن کریم میفرماید: «وَلا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ»؛ یعنی همانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و در نتیجه، خداوند نیز آنان را از خودشان غافل ساخت. این آیه، بیانی اخلاقی و تربیتی دارد؛ بدین معنا که غفلت از خداوند، انسان را به بلای فراموشیِ خویشتن مبتلا میسازد. از این جهت، انسان نمیتواند اصلِ خویش یا شناخت ذات خود را انکار کند، زیرا همواره نزد خود حاضر است و برای خویش ظهور و تجلی دارد. ما هیچگاه از ذات خود بهطور کامل غایب نیستیم و همواره نوعی توجه و نظر به خویشتن را حفظ میکنیم.
۴. علم نفس به ذات خویش و سرچشمه علوم حضوری:
علم نفس به ذات خود، یک علم حضوری است و به عنوان سرچشمه و پایه سایر علوم حضوری شناخته میشود. از آنجا که ادراک ذات بر سایر ادراکات حضوری تقدم دارد، انسان میتواند به واسطه آن، سایر ادراکات از جمله علم به افعال، احوال، انفعالات، معقولات، خیالات و محسوسات خویش را نیز به دست آورد. البته پس از توجه اولیه به ذات، برای ادراک موضوعات خاصی همچون افعال و احوال، توجه مستقلی نیز لازم است. نکته اساسی این است که حتی پیش از توجه انسان به ذات خود، علم حضوری به حضرت حق وجود دارد و بر اساس همان ادراک حضوری از خداوند است که ادراک نفس برای انسان حاصل میشود. به عبارت دیگر، این ادراکات در امتداد یکدیگر قرار دارند؛ علم حضوری به حق، امتدادش علم حضوری به نفس است و علم حضوری به نفس، امتدادش علم حضوری به احوال، افعال و صفات درونی است. بنابراین، هرچه استعداد و میزان علم حضوری انسان به خود بیشتر باشد، علم او به سایر مراتب وجودیاش نیز شکل دقیقتری به خود میگیرد.
۵. حرکت جوهری و دریافت کمال:
در مسیر حرکت جوهری، انسان گاه فاقد کمالی است و آن را دریافت میکند که این امر موجب کاملتر شدن نفس میشود. این کمال، یک کمال معنوی و وجودی است که از طریق ارتباط و مواجهه با عالم غیب به دست میآید. برای مثال، هنگامی که علمی را نداریم، با توجه به ذات حیّ و علیم خداوند، آن کمال را دریافت میکنیم. گاهی نیز کمالی را از پیش داریم، اما همان علم استعداد وجودی بیشتری مییابد و نفس در مرتبه بالاتری از کمال قرار میگیرد که این نیز صورتی از حرکت جوهری است. بدین ترتیب، همه کمالات معنوی در مسیر حرکت جوهری دریافت میشوند و سلوک انسان در همین چارچوب معنا مییابد. تعلق نفس به بدن نیز در همین بستر قابل فهم است؛ چرا که استعدادهای روح و بدن از طریق حرکت جوهری به فعلیت میرسند. نفس به دلیل تعلق به بدن، مشمول حرکت جوهری است و در این جریان، نفس به کمالات معنوی میرسد و بدن نیز کمالات و ویژگیهای مادی خود را مییابد. بنابراین، انسان هم از جهت وجود مادی و هم از جهت وجود مجرد، در حرکت جوهری شدت مییابد و این دو جریان با یکدیگر هماهنگ و همراه هستند.
۶. درونیبودن همه ادراکات:
تمامی ادراکات انسان، اعم از شهودی، حضوری، عقلی، وهمی، خیالی و حسی، در درون انسان تحقق مییابند و در حوزه وجودی او شکل میگیرند. حتی در مورد محسوسات نیز ادراک در درون صورت میپذیرد؛ به این معنا که محسوسِ بالذات در درونِ عالم است، نه اینکه جسم بیرونی مستقیماً در نفس جای گیرد. شرط اساسی ادراک، اتحاد معلوم با عالم است و از آنجا که ادراک به معنای حضور معلوم نزد عالم است، هر چیزی که بخواهد معلوم واقع شود، باید از نوعی تجرد برخوردار باشد تا بتواند با نفس ناطقه متحد شود.
۷. پرسش درباره علم حضوری به ماده:
در مباحث ملاصدرا مطرح شده است که ما به وجود مادی و مادیات، علم حضوری نداریم. در اینجا پرسشی مطرح میشود که اگر ما با وجود مادی خود، یعنی بدن خویش، نوعی اتحاد وجودی داریم، چگونه ممکن است که به آن علم حضوری نداشته باشیم؟ و اگر چنین است، چگونه آن را مدیریت و تدبیر میکنیم؟ پاسخ این است که اگرچه ما به وجود مادی بدن به صورت مستقیم علم حضوری نداریم، اما نسبت به افعال طبیعی بدن خود علم داریم. به عبارت دیگر، ماده به دلیل همراهی با غفلت و غیبت، در تیررس علم حضوری قرار نمیگیرد، اما بدن از طریق جنبه علم حضوریِ نفس مدیریت میشود.
۸. علم حضوری به افعال طبیعی بدن:
تدبیر بدن توسط نفس، از طریق واسطههایی انجام میشود. در حقیقت، تدبیر وجود مادی انسان به واسطه نفوس مجرد و عالم ملکوت صورت میگیرد. این موجودات، به دلیل برخورداری از علم حضوری الهی، بدن انسان را تدبیر میکنند. میان همه عوالم، ارتباط وجودی و اتصال ذاتی برقرار است؛ فرشتگان عالم غیب با عالم ماده اتحاد دارند و همین پیوستگی وجودی موجب میشود که آنان بتوانند عالم ماده را مستقیماً تدبیر کنند. این تدبیر نیز بر اساس علم حضوریِ القایی است که خداوند متعال به آنان عطا میفرماید و از این طریق، امور مربوط به عالم ماده و بدن مدیریت میشود.