- پیوستگی موجودات و اشیاء با ذات الهی:
همهی موجودات، به شکلی و بهنوعی، با ذات الهی و وجود نامتناهی خداوند مرتبط و متصل هستند. بر همین اساس، بدن انسان نیز چنین وضعیتی دارد. بدن انسان، بهعنوان یک کل واحد، مجموعهای بههمپیوسته و درهمتنیده است. تمام اجزای اصلی بدن، اجزای فرعی بدن و اندامهای بدن، مجموعهای مرتبط و متصل را تشکیل میدهند.
- بدن انسان بهعنوان یک نظام واحد:
این قاعده در علم پزشکی کاربرد فراوانی دارد. پزشکی که میخواهد بیماریها را درمان کند، این قاعده را میداند و میفهمد که تمام اجزای بدن با یکدیگر در ارتباط هستند؛ از یکدیگر تأثیر میپذیرند و بر یکدیگر تأثیر میگذارند. مجموعهی بدن نیز تحت مدیریت واحد روح انسان و نفس ناطقهی انسان قرار دارد. پس: «مَن عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». هنگامی که انسان فهمید مجموعهی بدن، واحدی بههمپیوسته، درهمتنیده و هماهنگ است، درمییابد که بدن انسان، بلکه یک نظام است؛ یک نظام که میان ریزترین اجزای آن و کلیترین اجزایش، بههمپیوستگی و آرایش درونی وجود دارد.
بنابراین، مجموعهی کلی آفرینش که نامتناهی است نیز بههمپیوسته و درهمتنیده است. همانگونه که بدن انسان ربّ واحد دارد و روح انسان ربّ بدن، مدیر بدن و مدبّر بدن است و یک روح، بدن را تدبیر میکند، ما نیز یک بدن، یک روح، یک مدبّر و یک نظام داریم.
پس بدن ما یک نظام واحد، یک جهان واحد و دارای یک مدیر و مدبّر واحد است. عالم نیز در نسبتی بسیار گستردهتر و وسیعتر، همینگونه است.
- هدف روش پرسش و پاسخ:
این روش پرسش و پاسخ که در این دروس به کار گرفته شده است، به این دلیل است که عقل انسان را در صحنه حاضر کند و انسان را به اندیشیدن وادار سازد.
ما دیندار عاقل و دیندار صاحبفکر میخواهیم. دینداری صرفاً اخباری، کارگشا نیست.
اخباری یعنی چه؟ یعنی دینداری که صرفاً همهچیز را بر اساس خبر و روایت میپذیرد. حدیث و روایت مقدس است؛ سخن معصوم است؛ پاک و قدسی است. اما خداوند عقل را برای فهمیدن خبر و روایت به انسان عطا کرده است.
قرآن به اندازهای بر اندیشیدن، فهمیدن و تعقل تأکید میکند که بر هیچ چیز دیگری، حتی ذکر، آنقدر تأکید نمیکند. قرآن در همهجا میفرماید: «یَتَفَکَّرُونَ»، «یَعْقِلُونَ»، «یَذَّکَّرُونَ».
- حرکت روح از محسوس به معقول:
هنگامی که ما پرسش و پاسخ میکنیم، به خودمان رجوع میکنیم. سؤالکننده و پرسشگر، روح و نفس انسان است. پاسخدهنده نیز روح انسان است؛ منتها روح، از طریق فرآیند اندیشیدن و تفکر، از محسوس به معقول حرکت میکند و به ملکوت عالم متصل میشود.
چرا میگویم فکر کنید و بیندیشید؟ زیرا انسان با اندیشیدن به عالم غیب و عالم ملکوت متصل میشود و به مجردات عقلی پیوند مییابد. از خزانهی علم نامتناهی، معارف بر قلب او القا میشود و این القای معارف، موجب احیای قلب، روح و تمام وجود انسان است.
- ضرورت انصراف از حواس پنجگانه برای اندیشیدن
برای اندیشیدن، انسان باید از حواس پنجگانه انصراف پیدا کند. دیدهاید هنگامی که سر و صدای تلویزیون در گوش انسان است، بهخوبی نمیتواند فکر کند. وقتی تصویر میبیند و همزمان گوش نیز چیزی میشنود، دو قوه بهطور همزمان درگیر میشوند. خوب دقت کنید؛ مطالب بسیار ریزی وجود دارد که پیشتر بدون توجه از کنار آنها عبور میکردید.
هنگامی که بیش از اندازه میبینید، دیگر نمیتوانید فکر کنید. وقتی بیش از اندازه میشنوید، دیگر نمیتوانید فکر کنید. باید از شنیدن و دیدن منصرف شوید.
وقتی غذا میخورید، روح مشغول جذب غذا و دفع سموم است و دیگر نمیتواند فکر کند. هنگامی که سخن میگوییم، قدرت اندیشیدن نداریم. اندیشه باید پیش از تکلم شکل بگیرد.
- رابطهی پرگویی و کاهش عقل
«کَثْرَهُ الْکَلامِ، قِلَّهُ الْعَقْلِ». پرگویی نشانهی کمعقلی است. زیاد سخن گفتن باعث میشود انسان نتواند فکر کند. ابتدا باید خوب بیندیشیم و سپس نتیجه و محصول اندیشیدن را به زبان منتقل کنیم.
بنابراین، ما مأمور به خوب فکر کردن و خوب اندیشیدن هستیم.
- فضیلت تفکر و اندیشیدن:
«کانَ اکثرَ عباده ابیذر، التفکر». خوب دقت کنید؛ حضرت محمد، (ص)، فرمودند که بیشترین عبادت اباذر، تفکر بود. در ذات، هیچ عبادتی به اندازهی تفکر و اندیشیدن ثواب ندارد.
چرا میگویند یک ساعت اندیشیدن برابر با هفتاد سال عبادت است؟ زیرا تفکر، روح را از محسوس به معقول، از مُلک به ملکوت و از عالم طبیعت و آفاق به عالم انفس سیر میدهد.
اصلاً مرحوم ملاصدرا میگوید انسان با اندیشیدن و تفکر، کشف عقلی پیدا میکند و این کشف، بالاتر از کشف برزخی است.
این مطلب باید در مغز و ذهن ما جای بگیرد. این موضوع باید در جامعهی دینی ما نمود و ظهور پیدا کند. در جامعهی دینی ما هنوز عادت نکردهایم برای اندیشیدن برنامهریزی کنیم و فکر کنیم.
همیشه اهل علم جلو هستند و دیگران دنبالرو آنان هستند. اگر جامعهای به اندیشیدن عادت نکند، وضعیت برعکس میشود: جاهل جلودار میشود و عالم دنبالروی جاهل.
- برنامهریزی برای تفکر:
برای اندیشیدن باید برنامهریزی کنیم. تفکر و اندیشیدن، کمتر از گفتن «سبحانالله» نیست. عقل، قلب را به ذکر وامیدارد. عقل، بدن را به نماز، روزه، زکات و این امور وامیدارد.
- عقل و صدق؛ ریشهی فضیلتها:
اگر کسی دو صفت در وجودش داشته باشد، تمام فضیلتها و خوبیها را دارد: یکی عقل و دیگری صدق. صداقت و عقل. انسان عاقل، صادق نیز هست و انسان صادق، عاقل نیز هست. هیچ فضیلتی به پایهی این دو فضیلت نمیرسد. این دو فضیلت، ریشه و بنیان تمام خوبیها هستند.
- معیارهای اخلاقی در ازدواج و زندگی:
در جایی که مرحوم علامه طباطبایی رحمهالله علیه در جلد اول المیزان میفرماید، اگر در مؤمنی صفت صداقت باشد، تمام فضیلتها در او وجود دارد. صداقت یعنی برخورداری از همه خوبیها. بنابراین هنگامی که میخواهیم برای امر ازدواج تحقیق کنیم، نباید تنها به دنبال دکترا و فوقلیسانس باشیم. کفر را نیز که دین مطرح میکند، نباید فقط به معنای کفر علمی دانست؛ بلکه کفر اخلاقی، کفر مالی، کفر ایمانی و همه مراتب کفر وجود دارد.
آنچه به درد زندگی میخورد، عقل و اخلاق است. با علم میتوان معیشت و تأمین را فراهم کرد، اما با علم نمیتوان زندگی کرد؛ خوب دقت کنید، با عقل میتوان زندگی کرد. پدر و مادرهای بیسواد قدیم، که سواد خواندن و نوشتن نداشتند، هفتاد سال زندگی میکردند و کسی هم صدایشان را نمیشنید. نه فوقلیسانس داشتند، نه دکترا و نه تخصص. باید با عقل زندگی کرد. علم، معیشت را تأمین میکند. علم یک کمال است، عقل کمالی دیگر است و اخلاق نیز کمالی دیگر.
جوان امروز اگر مهارتی دارد، باید نخست به خلق و خوی خود نگاه کند. کدام فضیلت اخلاقی در روح او هست؟ همان فضیلت اخلاقی میتواند غالب مشکلات زندگی را تحمل کند و حل نماید. این نکته بسیار مهم است. اساساً ما معیارها را عوض کردهایم و به نام پیشرفت و تمدن، گاهی شاخصها و معیارها را حذف میکنیم.
- طرح مسئله در درسهای پیشین:
اساس درس قبلی این بود که درباره اعضای بدن مانند چشم، گوش، دست و پا پرسیده شد که آیا اینها جزو من هستند یا نه. در پاسخ گفته شد که اینها جزو بدن مناند، نه جزو من. سپس این پرسش مطرح شد که آیا خود بدن جزو من است یا شأن من؟ آیا بدن من، من است یا شأن من است؟ پاسخ این است که بدن شأن من است. بدن، جلوهای از من است؛ زیرا موجود مجرد، جزء ندارد بلکه جلوه دارد. پس در واقع بدن، جلوهای از نفس است.
- مراتب حقیقت انسانی:
حقیقت انسانی سه مرتبه دارد. مرتبه نخست، بدن نطفهای است که اکنون به صورت بدن درآمده است. سپس نفس مجرد، یعنی حقیقت غیبیای که بدن را تدبیر و مدیریت میکند، قرار دارد. پس از آن، مرتبه و مقام روح است. این مراتب در امتداد یکدیگرند و امتداد وجودی نیز دارند. یعنی نفس انسان ادامه بدن است.
این مطلب را باید خوب اندیشید. نفس، حقیقتی مجرد است که از دل نطفه روییده است. پس با بدن تناسبی دارد، با آن سنخیت دارد و با آن اشتراکی دارد. نفس، ادامه روح است و ادامه نفس، ادامه بدن است. یعنی هنگامی که بدن بسیار کامل و بسیار لطیف میشود، نفس ظاهر میشود؛ یعنی ملکوت از دل ملک سر برمیآورد.
- نسبت ملک و ملکوت در موجودات:
انسان، حیوان و گیاه چنیناند؛ از عالم ملک نباید غافل شد. ملکوت را باید در دل ملک دید. البته غیر از ملائکه، مسئله به این صورت است؛ زیرا ملائکه از آغاز در مرتبه تجرد آفریده شدهاند. اما ما از دل ملک به سوی ملکوت حرکت میکنیم.
این مسئله از جمله پرسشهایی است که عمق آن بهطور کامل پاسخ داده نشده است. مرحوم ملاصدرا نیز تا همین حد پیش رفت و فرمود: «النفس جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء». این قاعده در جهان فلسفه اثر بزرگی گذاشت و جهان حکمت را زیر و رو کرد. مرحوم ملاصدرا گفته است که با توسل به حضرت معصومه (ع) این قاعده بر او القا شد و آن را فهمید.
- نطفه، استعداد و فعلیت:
نفس، پیش از آنکه حقیقتی مجرد باشد، نطفه بوده است. این نطفه به نفس تبدیل شده است؛ یعنی در این بدن استعدادی وجود داشته که با لطف و عنایت مجردات، به آن حقیقت غیبی تبدیل شده است. عبارت «نفخت فیه من روحی» نیز در همین زمینه است. این یعنی همان نطفهای که بسیار لطیف و آماده شده بود، با دمِ آن ملک به فعلیت رسید.
پرسش این است که چه چیزی در نطفه بود که روح شد؟ پاسخ: استعداد. آن ملک، آن استعداد را به فعلیت رساند. این مطالب در کتاب «معرفت نفس» از علامه حسن حسنزاده آملی آمده است.
- اجزای بدن، نفس و مراتب وجود:
۱. نسبت قلب و سر با «من»:
آیا قلب و سر، جزئی از «من» هستند؟ هرکسی میگوید: «من چنین گفتم، چنین شنیدم، چنین بودم و چنین شدم.» . در پاسخ بگویید: «آری.»
اگر سر و قلب هم «من» نباشند، پس «من» چیست که از شما در اینباره پرسش میکنم؟
آیا قلب من، «من» را میگوید یا نه؟ آیا قلب من و سر من، خودِ «من» هستند؟ آیا جزئی از «من» نیستند؟ آیا جدا از «من» هستند یا با «من» ارتباط دارند؟ در ارتباط با «من» هستند. یعنی چه؟ یعنی جلوهٔ «من» هستند.
حالا شما بگویید: جزئی از «من» به معنای همان جلوه است؛ یعنی شأنی از «من» است.
قلب من در ارتباط با بدن است، در ارتباط با نفس است. آنچه گفتند «از من» و «در ارتباط با من» است، همین معنا را دارد.
۲. حقیقت نفس و ظهور اعضای بدن:
در نفس، حقیقتی وجود دارد که به صورت قلب ظاهر شده است. در نفس، حقیقتی وجود دارد که به صورت گوش ظاهر شده است. در نفس، حقیقتی وجود دارد که به صورت مغز ظاهر شده است. این مسئله بسیار حسابشده است. گاهی از پایین به بالا نگاه میکنید و گاهی از بالا به پایین. وقتی از بالا به پایین نگاه میکنیم، باید حقیقتی در نفس ناطقه وجود داشته باشد که به شکل چشم، گوش، دست و پا ظاهر شده باشد.
وقتی از پایین به بالا نگاه میکنیم نیز باید حقیقتی در نفس ناطقه وجود داشته باشد که به شکل چشم، گوش، دست و پا ظاهر شده باشد. میگوییم بر اساس خصوصیات نطفه، بدن شکل گرفت.
نفسی که به این بدن تعلق گرفت، تمام قوای لازم را در بدن اعمال میکند، بدن را تفسیر و تدبیر میکند و چشم و گوش میسازد. نفسی وجود دارد که چشم و گوش و قلب و دیگر اعضای بدن را میسازد.
حالا همین نفسی که به این بدن تعلق گرفت، تمام قوای لازم را در بدن اعمال میکند؛ همان نفسی که این اعضا را میسازد، خودش از متن همین نطفه ظهور کرده است. عجب چیزی است! چیزی که مدبر بدن شد، خودش از متن نطفه روییده شد. یعنی شاگرد بود و زمانی مهندس شد.
۳. اصل و فرع بودن نفس و بدن:
حالا تازه این «منی» که به بدن تعلق دارد، نسبت به بدن اصل است و بدن فرع است.
ببینید، درست است که این نطفه روییده شده و خودش از متن نطفه روییده شده است؛ یعنی شاگرد بود و زمانی مهندس شد. این معنای اصلی است.
۴. نمونهٔ حضرت جبرئیل امین و پیامبر اکرم:
این مسئله مانند حضرت جبرئیل امین، (ع)، است. حضرت جبرئیل امین، استاد و معلم حضرت محمد، رسولالله، (ص)، بود؛ اما حضرت محمد از او بالاتر رفت. در اینجا جریان برعکس میشود: شاگرد، استاد میشود و استاد، شاگرد. در آن مقام، جبرئیل تابع رسولالله میشود و میگوید: «من نمیتوانم جلوتر بیایم و به بالاتر از این مقام حرکت کنم.» پس ببینید، داستان نفس و بدن مانند داستان حضرت رسولالله و جبرئیل امین است؛ اما در مورد نفس و بدن، این رابطه به شکل معکوس مطرح میشود.
۵. داستان حضرت موسی و خضر:
در مورد حضرت موسی، (ع)، نیز مسئلهای شبیه همین وجود داشت. حضرت موسی همراه خضر به سفری رفت، اما نمیدانست کارهایی که خضر انجام میدهد، به چه دلیل است. خضر گفت: «تو نمیتوانی چیزهایی را که من انجام میدهم بفهمی.»
حضرت موسی، (ع)، در سیر و سلوک تابع خضر نبی بود؛ یعنی حضرت موسی مانند خضر نبی، (ع)، در سیر و سلوک، تابع او بود و از علوم ولایتی که خضر دارا بود، برخوردار نبود. اما حضرت خضر در شریعت تابع حضرت موسی بود. یعنی الفبای شریعت را باید از موسی بگیرد. هر دو از جهتی تابع و از جهتی متبوع هستند. هر دو از جهتی تابعاند و از جهتی دیگر، متبوع. خداوند این دو نبی را در دو جهت مختلف قرار میدهد: یکی در جهت سیر و سلوک و دیگری در جهت شریعت. یعنی خضر تابع دین موسی بود و موسی در سیر و سلوک تابع خضر بود. این دو قلمرو کاملاً متفاوت هستند.
۶. مراتب مختلف نبوت:
انبیا نیز همینگونه هستند. بعضی از انبیا نبی باطنی هستند و بعضی نبیِ شریعت هستند. حضرت سلیمان، (ع)، نیز چنین وضعی داشت. تمام جنیان و شیاطین عالم هستی تحت تسخیر حضرت سلیمان(ع)، قرار گرفتند. همه بهقولمعروف زنجیر کشیده شدند؛ یعنی از آن مقامی که حضور داشتند، پایین آمدند و آنقدر به زمین نزدیک شدند که بدن آدمها احساس داغی و سوختن کرد. افراد میدیدند بدنشان دارد میسوزد، اما چیزی پیدا نیست. به حضرت سلیمان، (ع)، گفتند و او فرمود: «میدانید که بدن آنها آتشین است.» او تنزلشان داد و مجسمشان کرد؛ بهقولمعروف، آنها را به زنجیر کشید و اسیر کرد. نبی میتواند بر شیطان محیط و مسلط شود و او را تسخیر کند. انبیای الهی قدرت الهی این قوت وجودی را دارند. البته دایرهٔ رسالت هر نبی محدود است و محدودهٔ رسالت هر نبی با نبی دیگر کاملاً متفاوت است.
۷. کمال پیامبر خاتم:
محمد، خاتمالنبیین، از همهٔ انبیا کاملتر است. هر علمی که از آدم تا خاتم بر انبیا نازل شده است، در وجود پیامبر خاتم به کاملترین شکل جمع شده است. هر پیامبر بخشی از احکام و بخشی از اخلاق را میآورد؛ اما آخرین پیامبر، کاملترین دین و کاملترین شریعت آسمانی را نازل کرد. او خاتمالنبیین است. از طرف خاتمالنبیین، همهٔ پیامبران رسالت داشتند؛ اما آخرین پیامبر کاملترین رسالت را داشت. خاتم اولیا، ولایت تمام اولیا را به ولایت آخرین نبی ختم میکند. او رحمت است. رحمت برای جهانیان است.
تمام معجزات همهٔ انبیا در نبی آخر جمع شده است. هر کمال و فضیلتی که در هر نبی، ولی، رسول تبلیغی، رسول تشریعی، علیالعزل و غیرعلیالعزل وجود داشته، در آخرین نبی بهصورت کامل وجود دارد. هرچه میگویند «کاملترین نبی در نظام خلقت»، یعنی کاملترین انسان. آخرین انسان، حضرت محمد، (ص)، است. این نبی در نظام خلقت کامل است و علت کامل بودنش، مجموع همین ویژگیهاست.
۸. انتقال کمال به چهارده معصوم:
مجموع این ویژگیها به چهارده معصوم، ائمه و حضرت زهرا، (س)، نیز منتقل میشود. در بحثهای قبلی نیز گفته شد که میان اهلبیت، تفاوت مرتبه وجود دارد. مقام ائمه در یک جهت یکسان است و در یک جهت نیز تفاوتهایی میان آنان وجود دارد. آنان در نورانیت و فضیلت یکساناند.
با این حال، رابطهٔ آنان با یکدیگر رابطهای خاص است؛ رابطهای که انسانها از فهم آن عاجز و ناتواناند. ما نمیدانیم رابطههای معنوی ائمه با یکدیگر چگونه است و چه شکلی دارد. همهٔ ائمه از جهت ولایت، از یکدیگر مدد میگیرند و به کمک هم میآیند.
اولیا نیز همینگونه هستند. امامزادهها نیز به یکدیگر متوسل میشوند و از یکدیگر کمک میگیرند. تازه همهٔ آنان از روح امام معصوم مدد میگیرند. این بحث امامت، امتداد بحث توحید است؛ بحثی بسیار عمیق، ریشهدار و بنیادی است.
۹. پرسش دربارهٔ اجزای بدن و فکر عمیق
وقتی گفته شد اجزای بدن، به یک معنا جزء «من» نیستند و به معنای دیگری جزء «من» هستند، در جلسهای که برگزار کردید، این مسئله مطرح شد. میفرمایید این اجزای بدن، به یک معنا جزء «من» نیستند و به معنای دیگر جزء «من» هستند.
اکنون پرسش این است: آیا هیچگاه پیش آمده است که فکرهای سنگین و عمیق در شما شکل بگیرد؟
این سؤال میپرسد: آیا فکرهای عمیق و ریشهدار برای ما اتفاق افتاده است؟ آیا در زندگی خودمان چنین چیزی را تجربه کردهایم؟
چرا پاسخ مثبت است؟
چهبسا بسیار اتفاق افتاده باشد که برای حل یک مسئلهٔ ریاضی، چنان فکر عمیقی در انسان شکل گرفته باشد که تمام وجود او را درگیر کند.
۱۰. ارتباط ریاضیات و تفکر فلسفی:
مسائل ریاضی، تجریدی و انتزاعی هستند. در زمان قدیم، ریاضیات و هندسه میخواندند تا فلسفه را بفهمند. خود ابنسینا ریاضیدان درجهیک بود. خواجه نصیرالدین طوسی ریاضیدان بود. عمر خیام نیز ریاضیدان بود. تمام فیلسوفان درجهیک جهان اسلام، ریاضیدان، منجم و طبیب بودند. از این جهت، دربارهٔ خواجه نصیر طوسی، ابنسینا و دیگر دانشمندان سخن گفته میشود. البته بهصورت استثنایی، مرحوم شهابالدین سهروردی و مرحوم ملاصدرا در آن مرحله و در آن حوزه قرار نداشتند. اما جامعیتی که ابنسینا داشت، ملاصدرا نداشت. مرحوم ملاصدرا در برخی جهات بسیار عمیق شد؛ اما جامعیت ابنسینا در جهان اسلام اصلاً بینظیر است. ما نمونهای مانند ابنسینا در آن سطح نداریم. اگر از جهان بپرسید نمونهٔ ابنسینای ما چه کسی است، چه کسی را معرفی میکنند؟
آیا پزشکی دارد؟ آیا فیزیکدان است؟ آیا منجم است؟ آیا ریاضیدان است؟
مجموعهٔ این علوم در خواجه نصیر طوسی وجود داشت. زکریای رازی نیز همینگونه بود. ابنسینا نیز همینگونه بود. ریاضیات در فهم مسائل تجربی و کلی عالم هستی بسیار دخالت دارد. کسی که در این زمینهها فعالیت میکند، ذهن ریاضی دارد و ذهن فلسفی بسیار خوبی نیز دارد.
- نقش ذهن فلسفی و قوه عاقله در کمال نفس:
ذهن فلسفی با ذهن عرفانی پیوند عمیقی دارد؛ زیرا هر دو به دنبال کشف قواعد، کلیات، مبانی و بنیادهای عالم هستی هستند. اساس تربیت نفس باید بر پرورش قوه عاقله استوار باشد، در کنار آن، پرورش و مدیریت قوه خیال نیز ضروری است.
- تأثیر قوه خیال بر سلامت جسمانی:
بسیاری از بیماریهای جسمی ریشه در اختلالات قوه خیال دارند. عدم مدیریت و تعادل در این قوه، منشأ بروز بیماریهاست. پزشکی امروز کمتر به این مؤلفه توجه دارد، در حالی که اگر قوه خیال تعدیل شود، بسیاری از مشکلات جسمی مرتفع میگردد، زیرا خیال مبدأ تجلیات و از عوامل تأثیرگذار بر بدن است.
- پراکندگی حواس و کیفیت خواب:
خوابهای آشفته محصول مستقیم خیالات پراکنده است. این خیالات نیز ناشی از پراکندگی حواس پنجگانه (چشم، گوش، زبان و…) در طول بیداری است که دادههای بیشماری را وارد غشای خیال میکنند. هر چه روح انسان آرامتر و متمرکزتر باشد، خواب کمتری میبیند. کاهش خواب و تمرکز روح بر معارف الهی، نشانه بلوغ و کمال است. یکی از راهکارهای کنترل صور پراکنده خیال، تقویت قوه عاقله و افزایش اندیشهورزی است.
- ایمان به عنوان محور تدبیر بدن:
ایمانِ صالح، عامل اصلی تدبیر و مدیریت بدن است. ضعف ایمان اغلب به صورت نقص و بیماری در بدن ظهور میکند. فرد مؤمن که به توحید، اسماء و صفات الهی یقین دارد و ارتباطی حضوری با حضرت حق برقرار کرده است، بدنش به بهترین نحو توسط روح مدیریت میشود.
- تأثیر حالات روحی بر کارکرد اعضا:
روح انسان مسئول مستقیم تدبیر بدن است؛ به همین دلیل است که هنگام عصبانیت، اضطراب یا به هم ریختگی روحی، علائم جسمانی مانند لرزش دست، افزایش ضربان قلب و اختلال در اشتها بروز میکند. در مراتب بالای عرفانی، عارف در هر یک از منازل توحیدی، تدبیر خاصی بر بدن اعمال میکند.
- مرتبه تجلی توحیدی و قدرت خلق
بر اساس آموزههای حکمی (مانند نقلقول منسوب به مرحوم علامه طباطبایی)، انسان ممکن است به مرتبهای از ایمان برسد که روح او قدرت انشا و ایجاد پیدا کند. در این مقامِ تجلی توحیدی، روح توانایی خلق و بازسازی اعضای بدن را داراست.
- حکمت؛ عالیترین عطیه الهی
حکمت بالاترین نعمتی است که خداوند به اولیای خود ارزانی میدارد. طبق آیه شریفه «وَ یُوتِی حِکْمَتَهُ مَنْ یَشَاءُ وَ مَنْ یُوتَ حِکْمَهً فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً»، این عطیه راهگشای خیر کثیر است. همچنین در حدیث آمده است که اگر کسی چهل شبانهروز قلب خود را برای خداوند خالص گرداند، چشمههای حکمت از قلب او بر زبانش جاری میشود؛ بدین معنا که معرفت و حکمت از عالم ملکوت تنزل یافته و پس از تجلی در روح، بر زبان جاری میگردد.
- توجه به ملکوت و رهایی از تعلقات دنیوی:
برای توجه به ملکوت، کافی است انسان به دنیا و مظاهر آن وابسته نباشد و در پی آن ندوَد. هنگامی که انسان دنیا را نمیخواهد و تمام توجه خود را به آن معطوف نمیکند، ملکوت خودبهخود برای او آشکار میشود. جمع میان تعلق شدید به دنیا و توجه حقیقی به ملکوت امکانپذیر نیست. کسی که همزمان شیفته ثروتاندوزی و دلبسته دنیا باشد، نمیتواند بهطور عمیق در ملکوت بیندیشد.
بنابراین، برای گشودهشدن راه ملکوت، باید از وابستگی به دنیا آزاد شد. البته این سخن به معنای آن نیست که انسان مانند گدایان زندگی کند یا ضروریات زندگی را کنار بگذارد. مقصود این است که انسان در حد نیاز و ضرورت به دنیا بپردازد، اما محبت و دلباختگی به دنیا بر او حاکم نباشد. باید به اندازه ضرورت زندگی کرد و از اسارت در خواستههای مادی رهایی یافت.
- بدن؛ حجاب توجه به حقیقت انسان:
هنگامی که انسان بیش از اندازه به بدن خود توجه میکند، از چه چیزی غافل میشود؟ از خویشتن. وقتی توجه انسان صرف بدن و جنبههای مادی وجودش میشود، حقیقت خود را فراموش میکند. بدن و مادیت آن میتواند حجاب روح انسان باشد؛ زیرا توجه افراطی به جنبههای طبیعی، جسمانی و دنیوی، مانع توجه به حقیقت نفس و ملکوت وجود میشود.
ملکوت انسان همان روح اوست. سرگرمشدن بیش از اندازه به بدن و نیازهای مادی، انسان را از کشف حقیقت نفس بازمیدارد. اگر کسی بخواهد در مباحث معرفتی عمیق شود، باید تا اندازهای از توجه افراطی به بدن فاصله بگیرد؛ نه اینکه بدن را رها کند یا مسئولیتهای دنیوی خود را نادیده بگیرد، بلکه باید اجازه ندهد بدن و امور مادی به حجاب دائمی میان او و حقیقت تبدیل شوند.
هرگونه توجه افراطی به جنبههای طبیعی و مادی، حجاب انسان میشود. انسان نباید در بدن متوقف بماند، بلکه باید از بدن عبور کند و به حقیقت روحانی خود توجه نماید.
- حضور انسان نزد خویشتن:
آیا انسان از خودش غایب است؟ هرکس نزد خودش حضور دارد و هیچکس از خویشتن غایب نیست. انسان خود را احساس میکند، درک میکند و مییابد. ما حالات خود را میشناسیم و از وجود خویش آگاهیم. هر فعلی که از انسان صادر میشود، بر پایه نوعی ادراک و فهم است. اگر انسان هیچ درکی نداشته باشد، نمیتواند سخن بگوید، راه برود، غذا بخورد، آن را هضم کند یا دفع نماید. هر حرکت و رفتار انسان بر نوعی شعور و فهم استوار است. سخنگفتن، دیدن، شنیدن، گفتوگوکردن، کشیدن، راهرفتن، نشستن و خوابیدن، همگی بر اساس ادراک انجام میشوند. پشت هر سخن و هر عمل، نوعی فهم، معرفت و شعور وجود دارد. انسان همواره خود را درک میکند و حالات خویش را مییابد؛ بنابراین، غفلت کامل از خود برای او معنا ندارد.
- هر ادراک، ارتباطی با ملکوت است:
انسان هنگام دیدن، فهمی دارد؛ هنگام شنیدن نیز فهمی حاصل میکند؛ در لمسکردن، تحلیلکردن و تأملنمودن نیز همواره با ادراک و فهم مواجه است. انسان دائماً در حال فهمیدن و ادراککردن است و همین ادراک، نشانه ارتباط او با ملکوت به شمار میرود.
هر ادراک، نوعی ارتباط با ملکوت است. انسان در هر لحظه با حق تعالی ارتباط دارد. حتی کسی که درباره وجود خداوند استدلال میخواهد، با همین سخن خود نشان میدهد که درکی از خداوند و امکان ارتباط با او دارد. خودِ فهم و سخنگفتن انسان، نشانه ارتباط او با حقیقت است. مخلوق در ارتباط با خالق معنا پیدا میکند، مقید در ارتباط با مطلق معنا مییابد و فرد در ارتباط با اصل و حقیقت معنا پیدا میکند. هیچ موجودی بهصورت مستقل و گسسته از ملکوت نیست. هر موجودی بر پایه ملکوت استوار است و به آن اتصال دارد. ارتباط انسان با ملکوت چنان شدید است که هیچ جدایی و انفکاک حقیقی میان آن دو وجود ندارد. ملکوت از انسان جدا نیست؛ با اوست و در همهجا حضور دارد. مسئله این نیست که ملکوت وجود ندارد، بلکه انسان به آن توجه نمیکند و نظر خود را به امور دیگری معطوف میسازد.
- توجه و حضور خداوند:
چرا انسان حضور خداوند را احساس نمیکند؟ زیرا توجه او به امور غیرخداوند تعلق گرفته است. هنگامی که ذهن انسان به چیزی دیگر مشغول میشود، از توجه به حقیقت بازمیماند. همانگونه که گاهی برای منصرفکردن کودک از موضوعی، توجه او را به امر دیگری جلب میکنیم، ذهن انسان نیز با جایگزینشدن یک موضوع، از موضوع پیشین جدا میشود. مولوی میگوید:
«هر که گوید که خدا را ندیده است، گویی خدا را ندیده است.»
انسان خداوند را با چشم سر نمیبیند، اما حضور او را میتواند در تمام هستی و در همه ادراکهای خود بیابد. خداوند همهجا حاضر است و هرگاه انسان توجه و نظر خود را متوجه او کند، حضور او را در مییابد. انسان با اندیشیدن میتواند حضور خداوند را احساس کند. معرفت نفس و معرفت الهی، نوعی انکشاف درونی است؛ یعنی حقایقی که در درون انسان وجود دارند، باید کشف شوند و به مرحله احساس و تجربه حضوری برسند.
- معرفت؛ تجربه حضوری حقیقت:
همانگونه که کودک تا زمانی که شیرینی را در دهان خود نچشد، شیرینی آن را بهطور واقعی احساس نمیکند، انسان نیز تا زمانی که معارف را در درون خود تجربه نکند، حقیقت آنها را نمیپذیرد. معرفت باید از راه رابطه حضوری یافت و کشف شود، نه صرفاً از طریق تکرار الفاظ و دریافت اطلاعات ذهنی. انسان باید حقایق را در وجود خود بیابد و با آنها ارتباط برقرار کند. معرفت زمانی حقیقی میشود که انسان آن را در درون خود احساس کند و در زندگی خویش به کار گیرد.
برای این منظور، انسان باید با خویشتن آشتی کند. اگر انسان با خودش آشتی کند، زمینه آشتی او با خداوند نیز فراهم میشود. باید تلاش کرد که اهل اندیشیدن و تفکر شد؛ زیرا تفکر، راه بازگشت انسان به حقیقت خویش و کشف حقایق درونی است.
- آموزش اندیشیدن به کودکان:
باید کودکان را اهل فکر و اندیشه تربیت کرد. اندیشیدن مهارتی است که باید از دوران کودکی به انسان آموزش داده شود. هرگاه کودک درباره موضوعی پرسش میکند یا مطلبی را مطرح میسازد، باید دلیل آن را برای او توضیح داد. نباید فقط به کودک گفت که کاری خوب یا بد است؛ بلکه باید علت خوببودن یا بدبودن آن را برایش روشن کرد. باید روحیه تعقل، استدلال و عقلانیت را در کودک پرورش داد تا عادت کند امور را بفهمد و درباره آنها بیندیشد.
کودک از سنین سه یا چهار سالگی بسیار کنجکاو است. این کنجکاوی باید بهدرستی هدایت شود. والدین و مربیان باید به پرسشهای کودک پاسخ دهند و او را به تفکر، پرسشگری و رجوع به خویشتن دعوت کنند. یکی از مشکلات تربیتی آن است که گاهی بهجای آنکه کودک را به فهم و اندیشه بازگردانیم، صرفاً پاسخهای آماده در اختیار او میگذاریم. در حالی که باید به او کمک کنیم خودش فکر کند، دلیل بیاورد و حقیقت را در درون خود جستوجو نماید.
- ضرورت آموزش حکمت و فلسفه:
در بسیاری از کشورهای اروپایی، با وجود آنکه مبانی فلسفی آنها بر فلسفه مادی و ماتریالیستی استوار است، فلسفه و حکمت در مدارس مورد توجه قرار میگیرد. دانشآموزان، صرفنظر از اینکه در آینده پزشک، مهندس یا فیلسوف شوند، با مباحث فلسفی آشنا میشوند؛ زیرا قرار است بر اساس همین مبانی زندگی کنند. بسیاری از سیاستمداران و حاکمان آنان نیز گرایشهای فلسفی و حکمی دارند و در حوزههای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی از مبانی فکری مشخصی پیروی میکنند. اینگونه نیست که پرداختن به فلسفه نشانه نادانی یا بیفایدگی باشد؛ بلکه غفلت اصلی آن است که انسان بدون اندیشه و مبنا زندگی کند. ما باید در شیوه تربیت نسل جدید تجدیدنظر کنیم. نسل آینده باید بیاموزد که به خویشتن رجوع کند، حقایق را در درون خود کشف نماید و با تفکر و تعقل مسیر زندگی خود را انتخاب کند.
- تمرکز ذهن و حل مسائل عمیق:
برای اندیشیدن عمیق و حل مسائل دشوار، لازم نیست انسان حتماً از همه صداهای بیرونی و عوامل محیطی دور شود. مهمترین کار این است که از غیرخود منصرف شود و توجه خود را از امور پراکنده جمع کند. تا زمانی که انسان از امور غیرضروری رویگردان نشود، تمرکز حقیقی در او شکل نمیگیرد. انسان باید توجه خود را از تعلقات مختلف آزاد کند تا بتواند به حقیقت و مسئله مورد نظر خود تمرکز نماید. در حقیقت، بسیاری از عبادات دینی نیز بهگونهای طراحی شدهاند که انسان را از تعلقات دنیوی آزاد کنند و توجه او را از امور غیرحقیقی به سوی حقیقت سوق دهند. نماز، روزه، حج، زکات، جهاد و دیگر عبادات، انسان را از اسارت دنیا رها میسازند و زمینه تمرکز او بر ملکوت و حقیقت را فراهم میکنند.
- فلسفه عبادت و توجه به توحید:
نماز با رکوع، سجود، تشهد و سلام، صورت ظاهری مشخصی دارد؛ اما این اعمال، قالبی برای توجه به حقیقت نماز هستند. هر بخش از نماز انسان را به یاد خداوند و اسماء و صفات او میاندازد. در رکوع، سجده، تشهد و سلام، توجه انسان به توحید و ذات نامتناهی حق تعالی معطوف میشود. تمام عبادات برای آن است که روح انسان به ملکوت عالم توجه کند و با آن یگانه شود.
عبادت تنها مجموعهای از حرکات ظاهری نیست، بلکه وسیلهای برای رهایی از تعلقات مادی و بازگشت روح به حقیقت ملکوتی خویش است.
- تکلیف دینی افراد فاقد عقل:
پرسش این است که افراد بزرگسال، به دلیل نقص عقل، درگیری ذهنی، کهولت سن یا بیماری، که دیگر عقلشان بهدرستی کار نمیکند، چه وضعیتی دارند و حکم آنان چیست. پاسخ آن است که هرچه بدن کاملتر شود، روح نیز کاملتر میشود و برعکس. اما درباره کسی که در دوران کهولت عقلش کار نمیکند یا به سبب بیماری قدرت تشخیص ندارد، باید گفت هنگامی که عقل از انسان گرفته شود، تکلیف دینی نیز از او ساقط میشود؛ زیرا تکلیف دینی مربوط به زمانی است که انسان از عقل و درک برخوردار باشد.
برای نمونه، اگر زنی بهگونهای باشد که اساساً عقل و درک لازم را نداشته باشد، از نظر اسلامی بیحجاب بودن او اشکالی ندارد؛ زیرا حکم حجاب متوجه فرد عاقل است. اگر شخصی درک و تشخیص لازم را نداشته باشد، نسبت به حجاب نیز تکلیفی ندارد؛ چون متوجه حکم و موضوع نیست.
- افراد فاقد عقل و آزمایش در برزخ:
اگر فردی از ابتدا چنین وضعی داشته باشد و فهم، درک و قدرت تشخیص لازم را نداشته باشد، شرایط امتحان در برزخ برای او فراهم میشود. در این زمینه از حضرت ابراهیم (ع)، حضرت زهرا (س) و برخی دیگر از اولیای الهی یاد شده است که مأمور رسیدگی به وضعیت مجانین بودهاند.
مجانین دو دستهاند:
1. مجانین دائمی: کسانی که از ابتدا دچار اختلال دائمی عقل بودهاند و در تمام عمر قدرت تشخیص نداشتهاند.
2. مجانین دورهای: کسانی که گاهی عقلشان مختل میشود و حالت آشفتگی پیدا میکنند، اما پس از مدتی به حالت عادی بازمیگردند.
فردی که در همان لحظه اختلال عقلی مرتکب کاری شود، در همان حالت تکلیف عادی ندارد؛ اما اگر کسی از ابتدا فاقد عقل و درک بوده باشد، تکلیف دنیوی از او ساقط است. در برزخ، شریعت به چنین افرادی عرضه میشود. اگر بیعقلی آنان ناشی از وضعیت بدن و جسم بوده باشد، پس از ورود به برزخ و فراهمشدن شرایط ادراک، فهم، تشخیص و انتخاب، فرصت برگزیدن شریعت برای آنان ایجاد میشود. در آنجا حق برای آنان عرضه میشود و امکان درک و انتخاب خواهند داشت.
- کودکانی که پیش از بلوغ از دنیا میروند:
دسته دوم، کودکانی هستند که پیش از رسیدن به سن بلوغ از دنیا میروند؛ برای مثال، بر اثر تصادف یا حادثهای ناگهانی.
این افراد فرصت انتخاب دین را در دنیا نداشتهاند. بنابراین در برزخ شرایطی برای آنان فراهم میشود تا حق را بشناسند و بپذیرند. دین نیز بر اساس انتخاب است و انتخاب دین باید همراه با فهم، درک و تشخیص باشد.
- انتخاب دین بر اساس عقل:
در انتخاب دین باید عقل بهکار گرفته شود. برای نمونه، اگر یک مسیحی یا یهودی که پیرو یکی از ادیان الهی است از شما بپرسد: «به چه دلیل اسلام کاملترین دین الهی است؟» نباید صرفاً از روی تعصب پاسخ داده شود. باید تورات، انجیل و قرآن را در یک موضوع مشخص کنار هم قرار داد و دیدگاههای این سه کتاب آسمانی را با یکدیگر مقایسه کرد. سپس با بررسی و مقایسه، تشخیص داد که کدامیک کاملتر است. دین باید بر اساس فهم و درک پذیرفته شود، نه بر اساس تعصب. اصل انتخاب دین بر پایه عقل است. به همین دلیل بر عقل و عقلانیت تأکید فراوان شده است؛ زیرا عقل سرچشمه همه خوبیها و جهل و بیعقلی سرچشمه بسیاری از بدیهاست. به انسان حق انتخاب داده شده است، اما باید برای او روشن شود که انتخاب باید بر اساس عقلانیت باشد؛ نه بر اساس هوس، جهل، منفعتطلبی، سیاست یا امور مشابه.
- حکمت احکام الهی:
برای احکام الهی فلسفه و حکمت وجود دارد. برای مثال، درباره حلال و حرام بودن برخی خوراکیها، اساس مسئله نفع و ضرری است که آن خوراکی برای جسم و روح انسان دارد. بنابراین پشت احکام، حکمت الهی و ربوبیت خداوند قرار دارد. احکام صرفاً تعبدی نیستند. البته بخشی از احکام برای کسانی که توان فهم عمیق ریشه و فلسفه آنها را ندارند، بهصورت تعبدی پذیرفته میشود؛ اما در حقیقت، حتی برای آنان نیز احکام بدون حکمت نیست.
کسانی که میتوانند ریشه احکام را پیدا کنند، دیگر صرفاً از روی تعبد عمل نمیکنند، بلکه با استدلال عقلی، احکام را میپذیرند. امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نیز بر حقانیت و ریشهدار بودن احکام تأکید کردهاند.
- تقلید و مراجعه به اهل علم:
گاهی گفته میشود اسلام انسانها را بدون اختیار بار میآورد و تقلید را به آنان تحمیل میکند. چنین سخنی، سخنی بیاساس و فاقد محتواست. اسلام انسانها را عاقل و مسئول میداند. در امور تخصصی، انسان به اهل علم مراجعه میکند. همانگونه که فرد برای درمان بیماری به پزشک مراجعه میکند، در مسائل دینی نیز کسی که توانایی استخراج و فهم احکام را ندارد، به عالم و فقیه مراجعه میکند. احکام برای عموم مردم در ظاهر تعبدی است؛ زیرا همه افراد قدرت فهم ریشه و فلسفه احکام را ندارند؛ اما این امر به معنای بیحکمت بودن احکام نیست.
- تفاوت تعدد زوجات مرد و زن:
اسلام اجازه داده است که یک مرد، با رعایت شرایط، چند همسر داشته باشد؛ اما برای زن چنین حکمی قرار داده نشده است.
اگر یک مرد چهار همسر داشته باشد، نسبت فرزندان به یک پدر مشخص است و مسئله نسب و ارث روشن خواهد بود. تمام فرزندان، پدر واحد خود را میشناسند و در ارث نیز مشکلی از جهت تعیین پدر پیش نمیآید. اما اگر یک زن همزمان چهار شوهر داشته باشد، مشخص نمیشود هر فرزند متعلق به کدام مرد است. در نتیجه، مسئله نسب، تعیین پدر، ارث و بسیاری از مسائل دیگر با مشکل مواجه میشود. مسئله اختلاط نطفه و اشتباه در انتساب فرزند، تنها یکی از حکمتهای این حکم است و مسائل و حکمتهای دیگری نیز وجود دارد.
- تفاوت زکات و خمس:
اسرار عالم و ریشههای تکمیلی احکام نزد اهلبیت (ع) است. خداوند درباره موارد تعلق زکات، امور مشخصی را بیان کرده است؛ مانند گندم، کشمش، طلا، نقره و گوسفند. اگر قرار بود همه چیز مشمول زکات باشد، موارد بیشتری ذکر میشد؛ اما نصاب و موارد مشخصی برای زکات تعیین شده است. بنابراین کسی که باغ انگور دارد، کسی که طلا یا نقره دارد و کسی که گوسفند دارد، در صورت رسیدن به شرایط مقرر، باید زکات بپردازد. خمس به موارد دیگری تعلق میگیرد و با زکات تفاوت دارد.
- تأثیر نیت در تعلق خمس:
اگر انسان چیزی را برای زینت و زیبایی تهیه کند، ممکن است خمس به آن تعلق بگیرد؛ اما اگر همان چیز را برای استفاده و رفع نیاز تهیه کند، حکم متفاوت خواهد بود. برای مثال، اگر کسی وسیلهای را صرفاً برای زیبایی خانه تهیه کند، ممکن است خمس به آن تعلق بگیرد؛ اما اگر آن را برای روشنکردن فضای خانه یا استفاده ضروری تهیه کرده باشد، خمس به آن تعلق نمیگیرد.
همچنین اگر فرشی در خانه پهن باشد، حتی اگر ارزش بسیار زیادی داشته باشد، باید به نیت تهیه آن توجه کرد. اگر فرش را برای استفاده خریده باشند و حتی یکبار از آن استفاده کرده باشند، خمس به آن تعلق نمیگیرد. اما اگر آن را با نیت زیبایی و تجمل تهیه کرده باشند، حتی اگر روی آن راه رفته باشند، ممکن است خمس به آن تعلق بگیرد.
این احکام از سخنان امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نقل شده و ریشه آنها به بیان امامان (ع) بازمیگردد. امامان، ریشههای تکمیلی احکام را میدانند و علم آنان به علم نامتناهی الهی متصل است.