آثار حکمی استاد مهدی خدابنده

اثبات تجرد نفس ناطقه از راه قوهٔ مصوره

  • مقدمه و قاعدهٔ اتحاد نفس با قوا:

«النفس فی وحدتها کلّ القوی و فعلها فی فعله قد انطبق»؛ هر کاری که قوا انجام می‌دهند، در واقع کار نفس است و فعل قوا در فعل نفس فانی است. کاری که قوا انجام می‌دهند، کار خود نفس است. در واقع، قوا شئون نفس هستند و نفس در مرتبهٔ ذات خودش، همهٔ این قواست.

  •  حقیقت قوهٔ مصوّره و نحوهٔ صورت‌گری:

قوهٔ مصوّره، قوه‌ای است که تحت تدبیر و تسخیر مجرد عقلی قرار دارد و آن مجرد عقلی نیز تحت تسخیر واجب‌الوجود است. قوهٔ مصوّره به‌تنهایی صورت‌گر نطفه نیست؛ هم در بیداری و هم در خواب صورت‌گری می‌کند. هم معانی را به صورت‌های مثالی صورت‌گری می‌کند و هم نطفه را به اعضای بدنی تبدیل می‌نماید. در هر دو مورد، شریک آن مجرد عقلی است و خود قوهٔ مصوّره به این صورت‌گری آگاه و عالم نیست. جهت صدور صورت‌گری با خود نفس است؛ یعنی نفس می‌تواند ملکات، فضیلت‌ها یا رذیلت‌ها را صورت‌گری کند. پس معانی را به صورت مثالی صورت‌گری می‌کند و نطفه را به اعضای بدنی؛ بنابراین، در هر دو حوزهٔ ماده و مجرد، صورت‌گر است.

  •  نیاز به مجرد عقلی و قاعدهٔ معطی‌الشیء:

این صورت‌گری در حقیقت به قوّت و نیرو نیاز دارد. از طرفی، قوهٔ مصوّره مادی و یک قوهٔ طبیعی است که در جسم حلول کرده است و ماده فاقد درک و شعور است. بنابراین، باید تحت تدبیر و تسخیر نیرویی بالاتر از خودش صورت‌گری کند. یعنی موجود بالاتر باید کمالات را به نفس بدهد تا نفس با به‌کارگیری قوهٔ مصوّره صورت‌گری کند؛ بر اساس قاعدهٔ «مُعطی الشیء لیس بفاقدٍ له»؛ یعنی معطیِ یک شیء، فاقد آن نیست. معطی کمالات به نفس، مجرد عقلی است؛ مجردی که واجد کمالات بیشتری از نفس است و می‌تواند صورت‌گر نطفه باشد. مجرد عقلی نیز کمالات را از واجب‌بالذات دریافت می‌کند.

  •  اثبات تجرد مثالی و عقلی از طریق قوهٔ مصوّره:

یکی از راه‌های اثبات مجردات مثالی و مجرد عقلی، قوهٔ مصوّره است؛ زیرا باید حقیقتی مافوق قوهٔ مصوّره و نفس وجود داشته باشد که کمالات را به نفس بدهد و قوهٔ مصوّره را تحت تدبیر و تسخیر خودش به کار بگیرد. آن حقیقت باید مجرد از ماده باشد تا بالاتر از قوهٔ مصوّره قرار گیرد؛ چون خود نفس نیز عالم به صورت‌گری نطفه نیست. پس قوهٔ مصوّره راهی برای اثبات مجرد عقلی و راهی برای اثبات مجرد مثالی است. در واقع، در متن وجود، هر شیئی میل به کمال مطلق دارد و کمال مطلق بی‌حد است. هر موجودی از نقص به کمال می‌رسد و لحظه‌به‌لحظه به فعلیت می‌رسد؛ و‌ها کسی که این فعلیت‌ها را افاضه می‌کند، مافوق ماده و جسم است.

  •  عدم استقلال نفس در تکوین جنین پیش از دمیده‌ شدن روح:

اگر مجرد عقلی وجود نداشته باشد، نفس به‌تنهایی صورت‌گر نطفه نیست. اصلاً نفس ناطقه بعد از چهارماهگی به نطفه تعلق می‌گیرد، در حالی که پیش از تعلق نفس به نطفه، صورت‌گری نطفه آغاز شده است. پس مصوّر و صورت‌گر، مجرد عقلی است و این صورت‌گری دلیلی بر وجود و حضور مجرد عقلی است؛ مجردی که نطفه را تحت تدبیر و تسخیر خود می‌گیرد. زیرا ماده نمی‌تواند خودش را از قوه به فعل درآورد و صورت‌گری کند و باید غیرِ ماده این کار را انجام دهد. غیرِ ماده، اگر به فرض نفس ناطقه هم باشد، برای این صورت‌گری باید علم داشته باشد؛ و چون علم و آگاهی ندارد، توان این صورت‌گری را نخواهد داشت. بنابراین، در صورت‌گری نطفه، مصوّر حقیقی، مجرد عقلی و حق‌تعالی است که نطفه را لحظه‌به‌لحظه به فعلیت می‌رساند.

  • محال‌بودن طلب مجهول مطلق و میل به کمال مطلق:

نکتهٔ دوم: طلب مجهول مطلق محال است. انسان همیشه به سمت کمال مطلق حرکت می‌کند و میل به کمال مطلق دارد. کمال مطلق حد ندارد و هر موجودی را به کمال می‌رساند. طلب مجهول مطلق محال است؛ زیرا مجهول مطلق یا عدم است که اصلاً ذاتی ندارد تا حرکت به سمت عدم معنا داشته باشد، یا مجهول مطلق کنه ذات حق است که انسان هیچ‌وقت آن را طلب نمی‌کند؛ چون هیچ درکی از آن ذات ندارد.

کمال مطلق، معلوم نفس ناطقه است. این‌که نفس به سمت کمال مطلق حرکت می‌کند، به این دلیل است که علم اجمالی به کمال مطلق دارد؛ بنابراین، آن را طلب می‌کند و به سمت آن حرکت می‌نماید. «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» یعنی همین؛ حرکت به سوی عدم معنا ندارد، بلکه حرکت به سوی وجود و کمال است.

  •  طلب وجود و بقا در پرتو حق‌تعالی:

طلب، طلب وجود است و وجود را برای بقا طلب می‌کنیم. پس حرکت برای بقا و برای وجود است و بقای شیء به وجود است، نه به عدم. وجود نیز حق است؛ بنابراین، بقای انسان به حق است و انسان طالب حق و واصل به حق است. عدم، مجهول مطلق است و هیچ‌کس عدم را طلب نمی‌کند و به سمت عدم حرکت نمی‌نماید. در متن ذات هر حرکتی، میل به وجود است و چون انسان درکی از وجود دارد، به سمت آن حرکت می‌کند؛ یعنی وجود، معلوم هر شیء است و آن را طلب می‌کند و برای به‌دست‌آوردنش حرکت می‌نماید. هرگز وجود معدوم نمی‌شود و هرگز عدم وجود پیدا نمی‌کند؛ زیرا عدم ذاتی ندارد. پس عدم مطلوب و معلوم ما نیست و حرکتی به سوی آن نداریم. مطلوب و معلوم ما وجود است و چون وجود معدوم نمی‌شود، ما میل به بقا داریم و بقا در وجود است.

انسان با طلب وجود، بقای خود را تحصیل می‌کند و حق نیز وجود باقی است. پس مطلوب و معلوم انسان، باقی است و طلب باقی، باعث بقای خود انسان می‌شود. بنابراین، حرکت همیشه برای بقا و به سوی وجود است، نه برای عدم.

گفتارهای مشابه