- مقدمه :
نفس ناطقه انسان مجرد است و همین انسانِ مجرد به دلیل برخورداری از تجرد، از ابدیت، بقا و جاودانگی برخوردار است. این نفس ناطقه جامع تمام قوای ادراکی و تحریکی محسوب میشود؛ به این معنا که هم سمیع است و هم بصیر. نفس دارای غضب، شهوت، و انواع ادراکات حسی، خیالی، عقلی، قلبی و شهودی است. تمامی این ادراکات عین ذات او هستند و هویت او را شکل میدهند. در واقع، نفس حامل ملکات، قوای ادراکی، امیال، ارادهها، فهمها و گرایشها است.
- عدم ترکیب نفس به واسطه کثرت ملکات و قوا:
تعدد ملکات، اعم از فضیلتها و رذیلتها، موجب ترکیب نفس نمیشود، بلکه نفس جامع این ملکات است. همچنین تعدد قوا و ادراکات، و تعدد مدرکات حسی، خیالی و عقلی، نفس را مرکب نمیکند. تعدد خواستنها و تعدد ارادهها نیز موجب ترکیب نفس نمیشوند؛ درست همانطور که تعدد اسماء الهی، ذات حضرت حق را مرکب نمیسازد. تعدد احوال روحی نیز باعث ترکیب نفس نمیشود. دلیل این امر آن است که قاعده «اتحاد عاقل و معقول» در تمام ادراکات جاری و ساری است؛ یعنی نفس در ادراکات حسیِ خویش با محسوس متحد است و محسوسِ بالذات در درون ما حضور دارد. نفس ناطقه با محسوسِ بالذات و با متخیلِ بالذات (یعنی صورت خیالی درونی) متحد است؛ همانطور که نفس ناطقه با معقولِ بالذات (یعنی مفاهیم فهمیدهشده) مرتبط و متحد بوده و عین آنهاست. همچنین نفس ناطقه با تمام ملکات خود (اعم از فضیلتها و رذیلتها)، با تمامی احوال خود و با تمام خواستها، ارادهها و امیال خویش متحد است. همه اینها عین نفس و عین ما میشوند و این امور نفس را مرکب نمیکنند؛ بلکه نفس جامع اینها میشود. معقولات و متخیلات عین نفس میشوند، اما نفس در مقام ذات خود، با حفظ وحدت و بساطت، دارنده اینهاست.
- تجرد ادراکات و اساس اتحاد علمی:
تمام این ویژگیها معلومِ مجرد محسوب میشوند. سرّ توحیدی در همینجا نهفته است که این معقولات، معلومات، متخیلات و محسوسات همگی معلومِ نفس هستند، اما چون تجرد دارند، خالی از ماده و اعراض ماده بوده و بیتعین هستند، معلوم مجرد به شمار میآیند. نفس عین آنها میشود و آنها نیز با نفس متحد میگردند. ادراک بر اساس اتحاد شکل میگیرد و اتحاد نیز بر اساس سنخیت و تناسب پدید میآید. اساس اتحاد، سنخیت و تناسب میان عالم و معلوم است؛ یعنی تا زمانی که آن معلوم، معقول ما و مدرک بالذات ما نشود، اتحادی شکل نمیگیرد. به تعبیر دیگر، آن صورت ادراکی باید مجرد از ماده باشد تا بتواند با نفس ناطقه متحد گردد. در این صورت، هر معلومی که وارد حوزه ادراک و نفس میشود، باید از ماده مجرد باشد تا فهم و درک شود. مدرک بالذات، محسوس بالذات، متخیل بالذات و معقول بالذاتِ ما، همگی معلوم مجرد هستند. تمام خلقیات و ملکات ما نیز با نفس ما متحد میشوند؛ زیرا اینها اموری مجرد هستند. تمام ادراکات و مدرکات ما مجرد بوده و با نفس متحد میشوند. تمامی امیال ما با نفس متحدند و تمام ارادهها و خواستههای ما در واقع هویت علمی و هویت معقول دارند و چون بدون جرم و ماده هستند، با نفس ناطقه عینیت پیدا میکنند.
- قاعده «النفس فی وحدتها کل القوی»:
بر اساس قاعده «النفس فی وحدتها کل القوی و فی کیفیتها کل بالفعل»، نفس در مقام وحدت خویش، یعنی در مقام ذات خود، تمام قواست. قوا و ادراکات تا زمانی که در محل مادی حضور دارند (مانند بینایی در چشم، شنوایی در گوش، لامسه در پوست، شامه در بینی و ذائقه در زبان) و تا زمانی که این جنبه مادی وجود دارد، متمایز و جدا از یکدیگرند؛ زیرا تعین دارند، حد دارند و محدود به حد همان عضو مادی هستند. اما تمام قوا و ادراکات ما هنگامی که در مقام ذات قرار میگیرند، به وحدت میرسند؛ یعنی عین نفس و با نفس یکی میشوند و با نفس یک حقیقت واحد را تشکیل میدهند. علاوه بر اینکه این قوا عین نفس میشوند، عین یکدیگر نیز میشوند. یعنی در مقام ظهور و در مرتبه بدن، بینایی غیر از شنوایی و شنوایی غیر از بینایی است و این دو در موطن چشم و گوش، غیر از نفس ناطقه هستند؛ زیرا در مقام چشم و گوش تعین و حد خاص خود را دارند. اما وقتی از این مقام به نفس ناطقه رجوع میکنند، بینایی عین نفس، شنوایی عین نفس و در نتیجه بینایی و شنوایی عین یکدیگر میشوند؛ یعنی آن تعین برچیده شده و عینیت پیدا میکنند. وقتی قوا مقام تعین، جرم، صورت، شکل و اعراض مادی خود را در مقام ظهور از دست بدهند و در مقام ذات قرار گیرند، عین نفس میشوند. در واقع، این نفس است که در بینایی حضور و ظهور دارد و نفس است که در شنوایی ظهور دارد. یک نفس است که هم در بینایی است و هم در شنوایی؛ اما در مرتبه بینایی به صورت باصره، در شنوایی به صورت سامعه، در پوست به صورت لامسه، در زبان به صورت ذائقه و در بینی به صورت شامه جلوهگر میشود. یک حقیقت است که در هر مرتبهای، شأنی از او ظهور و بروز میکند و وقتی اینها به نفس رجوع میکنند، خودِ نفس میشوند.
- احوال نفس و مقایسه آن با اسماء الهی:
در احوال نفس نیز همینگونه است. انسان صبور، عطوف، رحیم و رئوف است. هرکدام از اینها صفاتی مجرد و بدون تعین مادی هستند؛ به همین جهت همان نفس است که رئوف است و همان نفس است که احوال متعدد دارد. این احوال که حقیقتی مجرد هستند، نشاندهنده نفس و اعتبارات نفس میباشند، پس نفس را مرکب نمیکنند؛ زیرا هرکدام از اینها بیتعین هستند و امر بیتعین، با نفس عینیت پیدا میکند. این امر مانند اسماء الهی است. اسماء الهی در مقام واحدیت متمایز از یکدیگرند؛ یعنی اینها احوال الهی هستند و حقتعالی در مقام واحدیت احوالی متمایز دارد: در شأنی صابر است، در شأنی رحمان است، در شأنی رحیم است، در شأنی علیم است و در شأنی حکیم است. این احوال متفاوت حق در واحدیت، غیر از یکدیگرند. یعنی ادراکی که حق از جلال دارد غیر از ادراک او از جمال است، و ادراکی که از علم دارد غیر از ادراک او از حکمت است؛ اینها در مقام واحدیت غیر هم بوده و متمایز از ذات هستند؛ زیرا تعین دارند. وقتی میگوییم سمیع، تنها یک اسم و شأن است و تمامیت و جامعیت ذات نیست؛ وقتی میگوییم بصیر، یک شأن حق است و تمامیت ذات نیست. اما وقتی اینها تعین خود را از دست بدهند و در مقام احدیت قرار گیرند، عین یکدیگر میشوند؛ زیرا مطلقاً رها هستند و وقتی تعین و حد نداشته باشند، اطلاق و عینیت یافته و عین یکدیگر و عین ذات الهی میشوند. پس نسبت نفس ما با قوای ادراکی و احوالمان، مانند نسبت ذات حق با اسماء الهی است. همانطور که تعدد اسماء، ذات حق را کثیر نمیکند، تعدد احوال نفس نیز نفس ناطقه را کثیر نمیسازد. تعدد ارادههای حق نیز ذات حق را کثیر نمیکند، زیرا هر ارادهای عین ذات نامتناهی اوست.
- ماده به عنوان عامل کثرت و قاعده «بسیط الحقیقه کل الاشیاء»:
تنها چیزی که کثرت و ترکیب ایجاد میکند، ماده است. ماده مانع وحدت است و مانع وحدت اشیاء نیز میباشد؛ هر جا ماده باشد، کثرت، ترکیب و غیریت وجود دارد. مرحوم ملاصدرا میفرماید: «بسیط الحقیقه کل الاشیاء و لیس بشیء منها». خداوند آن حقیقت بسیطی است که همه اشیاء است و در عین حال هیچکدام از آنها نیست. یعنی خداوند آن حقیقت بسیطی است که کمال و هستی تمام اشیاء است؛ اما از این جهت که اشیاء هرکدام تعینی دارند، غیر از حق هستند و حق غیر از آنهاست. حق به لحاظ اطلاقش غیر از هر چیزی است و به لحاظ وجودش عین هر چیزی است. اشیاء از آن جهت که تعین و ماهیت دارند غیر حق هستند، اما حق از آن جهت که وجود مطلق است عین هر چیزی است. ماهیت باعث کثرت و ترکیب میشود، اما خداوند ماهیت ندارد و کثرت، دوگانگی، پراکندگی و ترکیب در ذات او راه ندارد. پس او جامع همه هستیهاست و جهان و عالم، اجزای ذات حق نیستند؛ زیرا وجود جزء ندارد و جزء چیزی واقع نمیشود. وجود بساطت محض دارد و به خاطر همین بساطت، پیوستگی دارد و همه هستیها، هستی واحدی هستند.
- سنخیت، علت اتحاد و جمع تجردی:
اساس اتحاد، سنخیت است. به عنوان مثال، دو تکه آهن به خاطر سنخیت جنسیشان به یکدیگر جوش میخورند و آهن واحدی میشوند؛ پس یکی شدن آنها به دلیل سنخیت است. نفس ناطقه نیز با قوای ما سنخیت و وحدت دارد و دچار کثرت و ترکیب نمیشود؛ زیرا بین نفس و ادراکات، ملکات، ارادهها و امیال سنخیت وجود دارد. بر این اساس، دو نوع جامعیت داریم: نخست، جامعیت ترکیبی در مادیات، که در آن یک شیء مرکب، مجموعهای از اجزای مادی خویش است که او را کثیر و مرکب میسازند؛ و دوم، جامعیت تجردی که در موجود مجرد برقرار است و به دلیل مجرد و بسیط بودن، هیچگاه ترکیب به ذات آن راه نمییابد. نفس ناطقه هرچقدر ملکات و ادراکات بیشتری کسب کند کثیر نمیشود، زیرا آن ملکات و ادراکات نیز بالذات مجردند و تعینات و اعراض مادی را ندارند. چون ادراکات و ملکات بدون ماده و اعراض مادی هستند، با نفس عینیت و وحدت پیدا میکنند و موجب ترکیب نفس ناطقه نمیشوند. پس نفس مجموعه قوا نیست، بلکه جامع قواست؛ همانطور که حقتعالی جامع اسماء الهی است. هر قدر موجود مجرد کاملتر میشود، تعداد ملکات و ادراکاتش بیشتر شده و قوت و شدتش نیز افزون میگردد؛ زیرا هر کمالی که کسب میکند بدون عوارض و بدون ماده است و این کمالات با نفس عینیت پیدا میکنند و به خاطر سنخیتشان، موجب یگانگی نفس ناطقه میشوند. پس جامعیت نفس و جمع قوا، نفس را کثیر نمیسازد؛ زیرا این جمع، جمع ترکیبی نیست. جمع ترکیبی جمعی است که با ماده شیء و اعراض همراه است، اما جمع نفس، جمع تجریدی است. ملکات نفس مجرد هستند و به همین جهت مانعی برای وحدت نفس ایجاد نمیکنند و وحدت آنها از بین نمیرود. اگر خداوند بینهایت صفت و کمال دارد، این صفات بینهایت ذات خدا را مرکب و کثیر نمیکنند؛ زیرا همه آنها بدون تعین، بدون ماده و صورت و بدون حد و اندازه هستند و با ذات حق عینیت و وحدت دارند.