آثار حکمی استاد مهدی خدابنده

صوت جلسه معرفت نفس ۴مرداد

  • پرسش‌های مربوط به نفس:

نفس انسان چگونه موجودی هست؟ چگونه غیر از بدن است و با بدن است؟ نسبت بدن با نفس چگونه و تعلق نفس به بدن چگونه است؟ و سوالهای بسیار دیگری در این مورد هست.

بحث این جلسه در این مورد هست که نفس چگونه در عین آن که با غیر بدن هست چگونه در عین غیریت با بدن هست؟ این بحث اخلاقی نیست بلکه بحث حکمی هست با این پرسش که چگونه نفس که غیر بدن هست (با بدن متفاوت هست) همراه بدن هست.

  • رفاقت و نقطهٔ اشتراک:

مثالی در ربطه با موضوع امروز: دو نفر که با هم رفاقت دارند  این رفاقتشون بر اساس نقطه اشتراکی هست یا اخلاق آنها با هم یکسان هست، یا هر دو وضع مالی شان خوبه هست یا دیدگاه سیاسی آنها یی هست، یا فکرشان یکی هست و یا شغل شان یکی هست به هر حال در یک نقطه‌ای حداقل اشتراک دارند مثل آن قضیه که در مثنوی معنوی هست: روباه با زاق داشت قدم میزد یه فردی از دور شروع کرد نگاه کردن گفت که این دو تا سنخیت ندارند و دو حیوان جدا از هم هستن و در رسته های مختلف، چگونه است که این دو در کنار هم قرار دارند و وقتی دقت کرد دید که هردو لنگ هستند.

  • شناخت انسان از طریق همراهان:

دو انسان با هم بی جهت رابطه برقرار نمی‌کنند، بیان شده که اگر خواستید آدم ها را بشناسید، چند جا می توان شناخت یکی اینکه اگر یکی از دنیا رفت ببینید که در تشییع جنازه او چه کسانی هستند اگر اراذل، دنبال جنازل را افتادند پس شخصی هم که از دنیا رفته جزء همین دسته است و اگر دیدید مومنین پشت سر جناز راه افتادند بدانید که  شخصی نیز که از دنیا رفته اهل ایمان بوده. اگر خواستید یکی را بشناسید ببینید رفقای او چه کسانی هستند.

در جهان سیاست که میبینیم سگها همدیگه را پیدا میکنند کفتارها همدیگر را پیدا میکنند و مومنین هم با هم ارتباط دارند.

  • جامعه و واقعیت تکوینی آن:

مسئله عرفی بر اساس یه واقعیت حقیقی و یک امر تکوینی استوار است. مرحوم علامه طباطبایی رحمت الله در یه جمله خیلی عمیق در (اَلمیزان) دارند، واقعا هیچ تفسیری به پایه المیزان نخواهد رسید.  اکثر عرفا و علمای فعلی شاگرد، مرحوم علامه طباطبایی هستند، هم سیاستمداران و هم آن هایی که داخل سیاست نیستند و فقیه و عارف هستند، شاگردهای مرحوم علامه بودند. ایشان میگویند که من معتقد نیستم که جامعه یک امر عرفی و بی روح هست بلکه جامعه به منزله بدنی هست که روح و حیات دارد و زنده است.

این جمله مرحوم علامه طباطبایی ریشه در یک بحث فلسفی بسیار عمیق دارد. یعنی جامعه صرف امور اعتباری نیست جامعه هم ریشه تکوینی دارد و حیات دارد، همچنین درک و فهم و شعور دارد.

  • اهمیت حل مسئلهٔ حضور نفس در بدن:

در ادامه بحث حضور نفس در بدن مجدد مطرح می شود که اگر بحث حضور نفس حل شود، راه حضور حق در عالم محسوس و ملموس می شود. آیت الله حسن زاده میگویند: چگونه نفس غیر بدنه اما با بدنه؟ اگر غیر بدن هست پس چطور با آن همراه هست.

  • جمع میان غیریت و معیت نفس و بدن:

خب پس این غیریت و معیت چطور با هم جمع میشود؟ نفس غیر بدن هست و در عین حال با بدن هست ، به بیانی دیگر نفس عین بدن است در عین حال که غیر بدن هست.

توضیح این بحث با مثال: مثلاً آب، آب عین تری هست و آتش عین حرارت هست یک چیز هستند، نفس عین علم است، عین دیدن است. پرسش: شما دیدن را می توانید از نفس جدا کنید؟ پاسخ: خیر، پس نفس عین دیدن است اصطلاحاً هم میگویند ذاتی آن هست. نفس عین بدن هست یعنی چه و غیر بدن هست یعنی چه؟

  • وحدت روح و بدن در شخصیت انسان:

نفس با بدن وحدت دارد و یگانگه هست، اینگونه نیست که بدن شما یک شخصیت باشد و روح شما یک شخصیت دیگر، روح و بدن یک شخصیت واحد  و یکپارچه اند یعنی امتداد یه حقیقت هستند قبلا هم بیان شده که حقیقت انسانی سه مرتبه وجودی دارد:یک مرتبه جسم و نطفه هست یک مرتبه نفس یک مرتبه روح. سه چیز نیستند بلکه یک حقیقت هستند.

  • نفس، عین بدن از جهت وجود و کمال:

وقتی میگوییم نفس عین بدن است یعنی نفس وجوداً و کمالاً عین بدن هست، مگر نفس مرتبه وجودی آن بالاتر از بدن نیست؟ جواب بله هست، حدود آن کاملتر هست، هستی آن آنقدر کامل تر هست که هستی بدن را در خودش در بر میگیرد. یعنی وجود نفس وجود بدن را در پوشش قرار میدهد و نه حد و حدود آن را.

این بدن ما دو چیز دارد یک بدن انسانی و یک وجود بدن هست. بودن و چیستی با هم در خارج یکی شده  و یک چیز شده است. هستی من بودن من از چیستی من یعنی انسان بودنم جدا نیست. مرحوم ملاصدرا رحمت الله میگوید: وجود ماهیت در خارج به شخص واحد تحقق دارد. یعنی چیستی اشیا را از هستی آن نمیتوان جدا کرد، همیشه چیستی و هستی با هم همراه هستند.

حال نفس ما وجود دارد، بدن ما هم وجود دارد کدام کامل تر هست؟ نفس، زیرا مجدد رتبه وجودی آن بالاتر هست. مثال: برزخ رتبه وجودی آن کامل‌تر از عالم طبیعت هست.

نفس ما ذات ماست ، موجودات مجدد نفسشان ذاتشان هست، موجودات مادی خود مادیت ذاتشان هست. مجددات عقلی نیز خود ذاتشان همان روح عقلیشان هست. ذات خدا نیز همان روح عقلی هست.

  •  مطلق و مقید:

هر مطلقی عین مقید هست، در اعداد میگوییم، مثلاً: ۱۰۰  در برگیرنده یک تا ۹۹ هست، که امر اعتباری هست. یعنی صد همه اعداد را متراکماً در ذات خود دارد. روح وجود ما هست کامل تر بدن هست وقتی کامل تر هست وجود بدن را هم شامل میشود (بدن بودن بدن را شاما نمی شود بلکه وجود بدن را شامل میشود).

  • قوای بدن و منشأ آن‌ها در روح:

هستی روح هستی بدن را هم شامل می شود چون کامل تر هست و به همین جهت می گوییم: روح ما عین بدن است و این روح ما تمام کمالاتی که در بدن هست در روح هست، سرچشمه آن در روح هست مثل: دیدن که تو چشم هست و شنیدن که در گوش هست.

  • نفس، غیر بدن از جهت تعین و حدود:

نفس با وجود اینکه عین بدن هست اما محدودیت های بدن را ندارد. پس نفس عینیت با بدن دارد، غیریت با بدن هم دارد حال سوال مطرح است که این تعارض و تناقض نیست؟ خیر، چون نفس از یک جهت عینیت دارد و از یک جهت غیریت دارد. نفس از چه جهت غیریت دارد، از این جهت که بدن تعین، حدود و اندازه دارد ناقص است  و نفس نقص های بدن  و تعیینات آن را شامل نمی شود. اما بودن بدن را شامل می شود، پس نفس از جنبه‌ای عین بدنه است از جنبه ای غیر بدن هست.

  • تبیین جایگاه وجودی مخلوقات و ساحت خداوند:

به دلیل محدودیت‌های کالبد مادی، بدن و نفس غیریکدیگرند و متمایز هستند. تمام موجودات از این جهت که حد و اندازه و نقص دارند غیر خداوند هستند. هیچ مخلوقی خالق نیست. چون حد داره، اندازه دارد و خدا بی‌حد هست. اما هر موجودی عین خداوند هست از جهت وجودی، یعنی تمام کمالاتش و وجود هستی‌اش از خداوند و شأن خداوند هست.

پس وقتی نفس عین بدن هست از جنبه وجودی و کمالی و غیر بدن هست از جهت تعیین و حدود، خداوند هم عین هر مخلوقی ست وجوداً و کمالاً و غیر هر مخلوقی ست. یعنی خداوند حد و اندازه هیچ مخلوقی رو ندارد.

خداوند سبحان هست، سبحان یعنی چی؟ منزه مطلق هست. او پاک هست از توصیف هر توصیف‌کننده‌ای. هیچ کسی نمی‌تواند خداوند را توصیف کند. اما خود خدا می تواند خودش را توصیف کند. پس باید به توصیفات خودش رجوع کنیم و ببینیم خودش خود را چطور معرفی می‌کند.

  • بررسی جنبه بشری و الهی معصومین (ع):

معصومین (ع) سایه نداشتند، یعنی این تعیناتی که ما داریم را آنها  نداشتند. سوال مطرح می شود که می توان بین نفس و روح و بدن آنها وحدت حاصل شود؟ در پاسخ به این سوال ، یه بحثی مطرح هست که، امیرالمومنین میگویند من اَلاَول. (یعنی همه من همه من هست). اما دو جنبه هست. اینجا باید دو تا نکته را رعایت کرد که  گروه مومنین از جنبه بشری خواب دارد، خوراک دارد و ازدواج میکند، متلاشی شدن و بیماری دارد از جنبه بشری. منم یه بشری هستم مثل شما. از جنبه بشری و خَلقی صفات خلقی را دارد. حال اگه کسی بگوید که امیرالمومنین اینقدر مقدس هست که دستشویی نیازی ندارد، اینجور حرف زدن غلط هست. (انا بشر مثلکم: منم یه بشری) ، پیامبر میخواهد ازدواج کند به رسم معمول برای بچه دار شدن باید ازدواج کند. اگر بخواد از طریق معجزه این کار را انجام بدهد آن راه نیز هست، اما طریق و سنت الهی ازدواج بود.

اما جنبه الهی هم دارند، نه تنها امیرالمومنین، تمام انبیای الهی. منم مثل شما غذا میخورم، تو بازار هم میروم و اگر حرکت میکنم، خرید میکنم، زندگی میکنم، اما از جنبه الهی و روحانی اسماء الله، انا الله، انا الخالق، انا المحی، انا الممید، انا العرش، انا الاول. در نتیجه  نفوسشان قابل قیاس با نفوس ما نیست. پس ممکنه کسی بگوید خب  چه فرقی با بقیه دارند؟ تفاوت اهل بیت با دیگران در جنبه روحانی هست.

  • مفهوم مقام سریان در ولایت:

در بحث قبلی مرحوم ملا صدرا گفت: تشکیک در وجود هست.  ارواحکم فی الارواح. این مقام سریانی حضرت ابراهیم را دارد  اینجا بیان می کند که ائمه مثل حضرت ابراهیم مقام سریان داشتند. این آیه توضیح دقیقی نیاز دارد. کسانی که به مقام ولایت مطلق میرسند. مقام سریان را پیدا میکنند. یعنی چی؟ یعنی در تمام اشیاء عالم ساری و جاری میشوند. چطور روح در بدن شما ساری و  جاری شده است. روحی که به مقام ولایت مطلق رسید به مقام ابراهیمی رسید. تو سیر سوم اولیا به این مقام میرسند. ائمه و ارواح انبیا به این مقام و مرتبه میرسند، ساری میشوند در اشیاء. یعنی چی؟ یعنی هر چیزی را از جنبه اسماء و از باطن نگاه میکنند. باطن اشیاء را میبینند. کسی که به آن مقام میرسد، به قلب انسانها نفوذ میکند. مثال: آینده آدمها را میبینند، رویاهای صادقه رو میبینند. تمام عالم هستی برایشان محیط میشود. پس از جنبه روحانی فرق دارند.

  • تحلیل فلسفی عینیت و غیریت (ملاصدرا و ابن‌عربی):

نکته دوم در رابطه با موضوع: عینیت و غیریت، مرحوم ملا صدرا میگوید: بسیط الحقائق کل الاشیاء: خداوند آن حقیقتی بسیط است، خدا کل عالم است و هیچ کدوم از اونها هم نیست. سپس توضیح میدهد که (و لیس بشی منها). یعنی چی؟ خداوند وجود هر چیزی را دارد پس خدا عین هر شیئی هست ولی خداوند تعیین و حدود هرچیزی را ندارد پس خداوند غیر هر چیزی هست. 

مرحوم ابن عربی: میگوید خداوند مطلق هست، خداوند عین اشیاء هست اطلاقاً  و غیر اشیاء هست اطلاقاً. یعنی خداوند نامتناهی هست، پس از آن جهت که نامتنهاهی است هستی هر امر محدود و متناهی را دارا هست و عینیت با اشیاء دارد و یکی هست با اشیاء و خداوند غیر اشیاء هست اطلاقاً زیرا خداوند از آن جهت که نامتنهاهی هست هیچ شئ هم رتبه با خداوند نیست. جمله مرحوم ابن عربی کامل تر از جمله مرحوم ملاصدرا می باشد.

ما نمیتوانیم خدا را وصف کنیم اما خودش خود را وصف کرده است. (الله فی السماء الهون و  فی الارض الهون.) ، (الله الخالق البارئ المصور). ما چون خودمان نمی توانیم خدا را توصیف کنیم پس مراجعه میکنیم به قرآن که توصیفات خدا را از زبان خود خدا بشنویم.

  • بررسی تطبیقی نسبت نفس و بدن:

نفس یه حقیقتی مجرد است. اگر بیان شد که نفس عین چشم است، عین گوش است، عین دست هست، منظور این هست که بودن هر عضوی را نفس دارد،  اما نفس غیر بدن است چون حد و تعین هیچ عضوی را ندارد. پس چگونه نفس در عین حال که غیر بدن هست، با بدن همراهی و معیت دارد؟

  • مبانیِ تصور و تصدیق و معیتِ نفس با بدن:

مرحوم علامه طباطبایی رحمت الله علیه می گوید معارف را باید خوب تصور کنید یعنی توجه کنید. اگر به آنچه که گفتید توجه کنید تصدیق میکنید. بیان شد که نفس عینیت و غیرت دارد، وقتی که نفس با بدن هست معیت دارد، درنتیجه یک نقطه اشتراکی بین این نفس و بدن هست نقطه اشتراکشان در وجود هست، نفس وجود دارد بدن هم وجود دارد به همین جهت بالاترین معیت معیت وجودیست، بنابراین نفس با چشم با دست با پا با گوش با همه اعضای بدن هست.  پرسش: به نظر شما نفس انسان بیشتر در کدام یکی از اعضا هست؟ پاسخ: با همه‌ اعضا

  • تفاوتِ حضور و ظهور:

نفس در تمام اعضای بدن حضور یکسان دارد یعنی به همان اندازه که نفس با چشم هست با ناخن، مو، قلب و کلیه همراه هست، حضورش حضور یکسان هست حضور متفاوت ندارد، از این موضوع به بحث توحید می توان رسید که خداوند هم حضور مساوی دارد و همان اندازه که خدا با جبرئیل امین حضور دارد به همان اندازه با یک سنگ معیت و حضور دارد. (مع کل شیء لا بالمقارنه) امیرالمؤمنین (ع): خدا با اشیا هست نه بالمقارنه، یعنی حضور خداوند در اشیا به شکل داخل و خارج شدن، اتصال و انفصال نیست. نفس با همه حضور یکسان دارد، به یک اندازه حاضر هست. اما شما می‌بینید که در چشم بینایی ظهور دارد، در گوش شنوایی از اینجا فوری متوجه می‌شوید که بحث حضور غیر از بحث ظهور هست. نفس، حضورش در همه اعضا یکسان هست اما ظهورش یکسان نیست. پس تفاوت هست بین حضور نفس و ظهور نفس. نفس ظهورش در چشم به بینایی است، یه نحو ظهور در گوش به شنوایی، در زبان به تکلم در خیال به تخیل و در عقل هم به تعقل کردن همیگی نحوه هایی از  ظهورات نفس هست اما حضورش یکسان هست.

  •  بساطتِ نفس و یکپارچگیِ وجود:

آیا وقتی نفس در بدن حاضر میشود، این حضورش در بدن این‌ گونه هست که یه مقداری در چشم یه مقداری در گوش، یه مقداری در دست و پا هست؟  خیر، حضور یکسان دارد.

سِر آن چیست؟ نفس چون بسیط است، تجزی و تقسیم‌بردار نیست. موجود مجرد جزء ندارد که یک مقداریش تو مغز باشد و یک مقداری در قلب و… بلکه یک حقیقت بسیط یکپارچه هست. به همین جهت حضورش مساوی ا‌ست.

  • خاطره و تحلیلِ حضورِ نفس:

پرسش: اگر یکی گفت «همه نفس، همه‌جایِ بدنِ شماست» حرف درستی است؟  پاسخ: تمامِ ذاتِ ما، تمامِ بدنِ ما، حضور دارد.

 وقتی نفس در بدن حضور دارد، این حضورِ یکپارچه همه‌جا هست. حضور به تساوی هست.

  • نسبتِ نفس و روح:

پرسش: می توان گفت که نفس، همان روح است؟ بله. حقیقت، تا وقتی با بدن ارتباط دارد، می‌گوییم «نفس» و وقتی رابطه‌اش با بدن قطع شد میشود «روح». روح، کامل‌تر از نفس هست.  

  • بررسیِ آیات و کیفیتِ مرگ:

پرسش: قرآن چند جا می‌فرماید، مثلاً «کلا اذا بلغت التراقی». «کلا» یعنی: وقتی که جان به گلوگاه‌ها می‌رسد. این آیه را چگونه می توان معنا کرد؟  پاسخ: برای پاسخ به این سوال بحثِ «حضور» از «ظهور» تفکیک باید بشود. بعضی آدم‌ها دفعتاً روح‌شان از بدن‌ جدا می‌شود، بعضی‌ها ذره‌ذره جدا می‌شود. پس اگر روح یه حقیقتِ یکپارچه هست، چرا دست از کار می‌افتد، بعد پا از کار می‌افتد، یکسری عواملی باعث شده که در ظاهر یک آدمِ مومن بد جان بدهد.، او خلقیاتی دارد که خالقِ عالم فقط می‌داند. اگر دیدید مومنی بدجان ‌داد، شک کنید، یا در ایمان‌ش، یا در خلقیات‌ش.  راحت‌مردن نشانه‌یِ ایمان است. سخت‌مردن و بد‌مردن نشانه‌یِ بی‌ایمانی یا بی‌تقوایی یا خیلی مسائلِ دیگر هست. خداوند بعضی مواقع اولیا را امتحان می‌کند اما امتحان‌هایِ الهی باعث نمی شود عزتِ مومن از بین برود و تحقیر شود.

  • حضور و ظهور در خواب و قبضِ اعضاء:

خوب حالا اونجایی که می‌فرماید دست و ‌پا را قبض کرده، اینجا حضور هست، توجه را گرفتن از پا، یعنی ظهور را گرفتن. حضور هست، منظور این هست از این آیه فوق که در آن زمان، ظهور و توجه را می‌گیرند از اعضا.

حضور داشتن یعنی چه؟ برای مثال در خواب نفس حضور دارد در بدن، اما ظهور ندارد، ظهورِ انسانی ندارد. به همین جهت هست که تمامِ ادراکاتِ پنج‌گانه در خواب تعطیل میشود، امیال تعطیل میشود، اما ظهورِ نباتی همچنان هست، یعنی قلب کار می‌کند، مغز کار می‌کند، غذا جذب و هضم میشود در معده هنگامِ خواب. به‌همین‌واسطه وقتی که بیدار می‌شوید، احتیاج به دستشویی رفتن دارید. بنابراین حضورِ نباتی هست، اما ظهورِ انسانی نیست.

 در نتیجه بعضی از مواقع هست که خداوند توجه را از عضوی می‌گیرد، یعنی ظهور را می‌گیرد. برای مثال: بینایی را از چشم می‌گیرد اما گوش همچنان می شنود. باید ظهور  را از حضور جدا دانست.

  • ظهورِ تشکیکی و جمع‌بندی:

حضور تشکیکی نیست اما ظهور تشکیکی‌ هست. پس ظهور مراتب دارد، در همه به یک اندازه نیست.  به همین‌جهت هست که مرحومِ ابن‌عربی میگوید «ظهور تشکیکی هست».

«ظهور مراتب دارد»، «تجلی درجات دارد»، پس حضورِ نفس در بدن، یکسان است. پرسش: اگر حضور یکسان شد یعنی یه نحو حضور داره یا نحوه‌های متفاوت؟ نفس در بدن یک نحوِ حضور دارد و هزارانِ نحوِ ظهور دارد.

  • تفاوت حضور و ظهور نفس:

دقت کنید که میان «حضور» و «ظهور» تفاوت وجود دارد. ممکن است شخصی در ناحیهٔ پا دچار مشکلی شود؛ برای مثال، عصب یا رگ پا آسیب ببیند و بر اثر آن، پا حس خود را از دست بدهد. در چنین حالتی، ممکن است با ماساژ یا فیزیوتراپی، ظهور و اثرگذاری نفس در آن ناحیه افزایش پیدا کند.

بنابراین، ظهور دارای مراتب و شکل‌های مختلف است؛ اما حضور، اصل حضور نفس در بدن است. حتی در همان قسمتی از پا که حس ندارد، نفس همچنان حضور دارد. تفاوت در این است که ظهور و جلوهٔ نفس در آن قسمت کاهش پیدا کرده است.

یک نفس در همهٔ قسمت‌های بدن حضور دارد؟ بنابراین، حتی زمانی که پا فلج شده است، نفس در آن پا حضور دارد؛ اما به آن قسمت توجه و ظهور کافی ندارد. ظهور را می‌توان افزایش داد و تقویت کرد. این نکته بسیار مهم است:

– حضور، غیرارادی است. – ظهور، ارادی است.

یعنی حضور نفس در بدن با اختیار انسان ایجاد نشده است؛ اما انسان می‌تواند با ارادهٔ خود، ظهور نفس را در بدن افزایش دهد. حرکت‌دادن دست، حرکت‌دادن زبان، سخن‌گفتن، دیدن و شنیدن، همگی از مظاهر ظهور نفس هستند. نفس با اختیار انسان در بدن حاضر نشده است؛ اما هنگامی که در بدن حضور دارد، انسان می‌تواند با اختیار خود دستش را حرکت دهد، زبانش را به سخن‌گفتن وادارد، ببیند و بشنود.

پس باید میان این دو نکته دقت کرد:

1. حضور نفس، اختیاری نیست.

2. ظهور نفس، اختیاری است.

3. ظهور نفس دارای مراتب مختلف است.

4. انسان می‌تواند قابلیت ظهور نفس را افزایش دهد.

  •  حضور اطلاقی و ظهور تشکیکی:

اکنون این پرسش مطرح می‌شود که حضور نفس در بدن چگونه حضوری است؟ پاسخ این است که حضور نفس در بدن، حضور اطلاقی است. هنگامی که حضور، اطلاقی باشد، یک نحوهٔ حضور بیشتر وجود ندارد؛ اما وقتی ظهور مطرح می‌شود، ظهور می‌تواند دارای شکل‌ها و مراتب گوناگون باشد. ما گفتیم که تمام نفس در تمام بدن حاضر است. یعنی نفس، با هویت اطلاقی خود، نسبت به بدن حضور دارد. تمام نفس در چشم حاضر است، نه فقط بخشی از نفس؛ تمام نفس در سخن‌گفتن انسان حضور دارد و تمام نفس در حرکت‌دادن دست حضور دارد. بر اساس این بیان، باید گفت:

– حضور نفس در بدن، تشکیکی نیست.

– ظهور نفس در بدن، تشکیکی است.

یعنی نفس در تمام بدن به‌صورت یکسان حضور دارد، اما ظهور آن در قسمت‌های مختلف بدن یکسان نیست. ممکن است نفس در عضوی حضور داشته باشد، اما ظهور آن در آن عضو ضعیف یا محدود باشد.

  • آیهٔ «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا»:

در اینجا به آیهٔ شریفهٔ زیر توجه می‌شود:

در توضیح واژهٔ «سَوَّاهَا» گفته شد که منظور از آن، صرفاً تصفیه نیست؛ بلکه «تسویه» در اینجا به معنای اعتدال است.

مرحوم شهید مطهری فرموده‌اند که تا بدن به اعتدال نرسد، نفس به آن بدن تعلق نمی‌گیرد. بنابراین، تا مزاج انسان به اعتدال نرسیده باشد، تعلق نفس به بدن به شکل مناسب تحقق پیدا نمی‌کند.

از این نکته، مطالب فراوانی در معرفت نفس قابل فهم است. هرقدر اعتدال مزاج در هنگام انعقاد نطفه بیشتر باشد، نفسی که به آن بدن تعلق می‌گیرد، از عظمت و وسعت بیشتری برخوردار خواهد بود.

همچنین هرکس بتواند مزاج خود را در حالت اعتدال نگه دارد، قابلیت‌های روحی بیشتری پیدا می‌کند و ممکن است به درجاتی از مکاشفه دست یابد. این، حداقل و ابتدایی‌ترین نتیجه‌ای است که از این بحث به دست می‌آید.

البته این موضوع، بحثی بسیار دقیق و مهم است و باید به‌صورت عالمانه بررسی شود. در این زمینه می‌توان دربارهٔ «صد نکته در اعتدال مزاج» بحث کرد و هر نکته را با دقت مورد بررسی قرار داد.

یکی از این نکات آن است که میزان اعتدال مزاج، بر نفسی که به بدن تعلق می‌گیرد اثر دارد. هرقدر این اعتدال بیشتر باشد، نفسی که به بدن تعلق می‌گیرد، عظمت بیشتری خواهد داشت.

به همین دلیل گفته می‌شود که انبیای الهی و ائمهٔ معصومین (ع)از اعتدال مزاج برخوردار بوده‌اند و دارای اخلاق تند، بد، ترس یا بزدلی نبوده‌اند.

  • رتبه‌بندی نفس و ارتباط آن با بدن:

نفس دارای مراتب و رتبه‌بندی است. این رتبه‌بندی از بدن و از مرحلهٔ نطفه آغاز می‌شود. اگر دربارهٔ بدن و ویژگی‌های آن مطالب فراوانی بیان شود، انسان در مطالعهٔ معرفت نفس به مرحله‌ای می‌رسد که با نگاه ‌کردن به ظاهر افراد، نکات متعددی را دربارهٔ روحیات، اخلاق و خلقیات آنان درک می‌کند. روحیات و خلقیات انسان در چهره و ظاهر او تجلی و ظهور پیدا می‌کند. ویژگی‌های درونی انسان به‌تدریج در صورت، چهره و شکل ظاهری او آشکار می‌شود. از همین‌جا می‌توان به این پرسش پرداخت که چرا شکل چهره‌ها و قیافه‌ها متفاوت است و چرا چهرهٔ معصوم باید زیباترین چهره باشد.

زیباترین قیافه و چهره باید متعلق به امام معصوم و پیامبر باشد. در میان پیامبران و امامان، کسی را نمی‌یابیم که زشت‌چهره یا دارای نقص‌های شدید جسمانی باشد؛ برای مثال، پیامبر یا امامی که لکنت زبان، ناشنوایی، نابینایی یا نقص جدی در اندام داشته باشد.

بدنی که روحی با مرتبهٔ بالای وجودی آن را تدبیر می‌کند، باید متناسب با همان مرتبه باشد. بنابراین، بدن و چهرهٔ انسان می‌تواند نشان‌دهندهٔ مرتبهٔ روحی او باشد.

  • ارتباط چهره با روحیات و خلقیات:

از این بحث می‌توان یک قاعده را دریافت: چهره و ظاهر انسان با روحیات و خلقیات او تناسب دارد. در نگاه به انسان‌ها، گاهی می‌توان از چهره و حالت ظاهری آنان، ویژگی‌هایی مانند آرامش، خشونت، مظلومیت، مهربانی یا حالت‌های دیگر را دریافت. این ویژگی‌ها در ظاهر انسان تجلی پیدا می‌کنند.

این موضوع دربارهٔ حیوانات نیز قابل مشاهده است. برای مثال، چهرهٔ یک کبوتر با چهرهٔ یک گنجشک یا یک حیوان وحشی تفاوت دارد. مظلومیت، آرامش یا وحشی‌بودن حیوان، در چهره و ظاهر او آشکار می‌شود.

در نتیجه، خلق‌وخو و روحیهٔ موجودات با چهرهٔ آنان تناسب دارد. خلقیات در صورت و شکل ظاهری ظهور پیدا می‌کند و این ظهور، نتیجهٔ ویژگی‌های درونی است.

البته بررسی کامل این موضوع نیازمند بحث جداگانه‌ای است؛ زیرا هنگامی که دربارهٔ تفاوت شکل‌ها و چهره‌ها بحث شود، روشن می‌شود که چرا چهره‌ها با یکدیگر متفاوت‌اند و چگونه ویژگی‌های روحی در ظاهر موجودات نمایان می‌شود.

  • معنای حضور مساوی نفس در بدن:

اکنون باید معنای «حضور مساوی» و «حضور اطلاقی» نفس در بدن را بررسی کنیم. نفس در تمام بدن حضور اطلاقی دارد؛ یعنی همه‌جا حاضر است. علت این امر آن است که نفس بسیط است و جزء ندارد. هنگامی که تمام نفس در همهٔ بدن حضور دارد، آثار حیات نیز در تمام بدن به‌صورت یکسان وجود خواهد داشت. ادراک نیز در تمام بدن به یک اندازه تحقق پیدا می‌کند.

برای مثال، همان‌طور که انسان درد معده را درک می‌کند، درد دست یا دیگر اعضای بدن را نیز درک می‌کند. علت این امر آن است که حیات در بدن یکسان است و ادراک نیز به‌واسطهٔ همین حیات، در تمام بدن تحقق دارد.

پس می‌توان گفت:

– حیات در تمام بدن یکسان است.

– ادراک در تمام بدن یکسان است.

– علت یکسان‌بودن حیات و ادراک، حضور یکسان نفس در تمام بدن است.

– حضور نفس در بدن اطلاقی است، نه تشکیکی.

– تفاوت در میزان ظهور و آثار نفس است، نه در اصل حضور آن.

بنابراین، نفس با تمام بدن «معیت» دارد و در عین حال، نفس غیر از بدن است. نفس با بدن همراه است، اما عین بدن نیست.

  • معیت و حضور خداوند با موجودات:

پس از بررسی حضور نفس در بدن، می‌توان این بحث را به حضور خداوند در عالم تعمیم داد.

در روایات از امیرالمؤمنین (ع) نقل شده است که خداوند با اشیا همراه است، اما این همراهی از راه مقارنه و هم‌نشینی مادی نیست.

در قرآن کریم نیز دربارهٔ معیت خداوند با انسان‌ها سخن گفته شده است. هر جا از «معیت» سخن گفته می‌شود، معنای «حضور» و «قرب» نیز مطرح است.

آیات مربوط به معیت و قرب، به این معنا اشاره دارند که خداوند در عالم با همهٔ اشیا حضور دارد. حضور خداوند با همهٔ اشیا، حضور مساوی است؛ زیرا حضور او اطلاقی است.

اگر حضور خداوند اطلاقی نبود، حضور او در موجودات مختلف یکسان نمی‌بود و نسبت او با بعضی اشیا کمتر یا بیشتر می‌شد. اما چون حضور خداوند اطلاقی است، با همهٔ اشیا به‌صورت یکسان حضور دارد.

بنابراین، خداوند با همهٔ اشیا حضور دارد؛ با عالم ماده، با امام و با تمام موجودات. البته باید میان «حضور» و «ظهور» تفاوت گذاشت:

– حضور خداوند با همهٔ اشیا یکسان است.

– ظهور خداوند در موجودات متفاوت است.

– تفاوت موجودات در میزان ظهور و تجلی حق است، نه در اصل حضور خداوند.

همان‌گونه که نفس در تمام بدن حضور یکسان دارد اما ظهورش در اعضای مختلف متفاوت است، خداوند نیز با همهٔ موجودات حضور دارد، ولی ظهور و تجلی او در موجودات مختلف، مراتب متفاوتی دارد.

  • معنای صمدیت و پُربودن عالم از حضور خداوند:

وقتی خداوند با همهٔ اشیا حاضر است، هیچ شیئی وجود ندارد که از حضور خداوند خالی باشد. این مطلب، یکی از معانی صمدیت است. عالم از حضور خداوند پر است و در آن، خلأیی از حضور حق وجود ندارد.

در عالم، هیچ موجودی خالی و مستقل از حضور خداوند نیست. همهٔ اشیا به حضور خداوند وابسته‌اند و وجودشان با حضور او معنا پیدا می‌کند.

در اینجا میان دو مفهوم «مملو» و «خالی» تفاوت گذاشته می‌شود:

– «مملو» به معنای پُربودن است.

– نقطهٔ مقابل آن، خالی‌بودن است.

– عالم از حضور خداوند پُر است.

– هیچ موجودی از حضور خداوند خالی نیست.

پس صمدیت خداوند اقتضا می‌کند که همهٔ موجودات در محضر و حضور او باشند و هیچ موجودی خارج از احاطه و حضور حق قرار نداشته باشد.

  • نشانه‌های حضور خداوند در عالم:

اکنون این پرسش مطرح می‌شود که از کجا می‌توان فهمید خداوند در عالم حضور دارد؟ پاسخ این است که نشانه‌های حضور در ظهور آشکار می‌شوند. یعنی حضور به‌صورت مستقیم دیده نمی‌شود، اما آثار و ظهورات آن قابل مشاهده است.

در بدن نیز حضور نفس از طریق آثار آن شناخته می‌شود. تا زمانی که نفس در بدن حضور دارد، نشانه‌هایی مانند حیات، ادراک، حرارت، جذب و دفع مشاهده می‌شود.

هنگامی که انسان از دنیا می‌رود، بدن او سرد می‌شود. پیش از مرگ، حرارت در بدن وجود دارد؛ اما پس از خروج نفس، بدن به‌سرعت سرد می‌شود و آثار حیات از بین می‌رود.

پیش از مرگ، وقتی بدن انسان را لمس می‌کنیم، حرارت آن را احساس می‌کنیم؛ اما پس از مرگ، بدن سرد می‌شود. این تفاوت نشان می‌دهد که حضور نفس در بدن، آثار خاصی ایجاد می‌کند.

یکی از این آثار، حرارت بدن است. نفس هنگامی که در بدن حضور دارد، حرارت ایجاد می‌کند. این حرارت به فرایندهای مختلف بدن، از جمله جذب و دفع، تبدیل و تبدل غذا و گردش مواد در بدن مربوط است.

برای توضیح این مسئله می‌توان از مثال ماشین استفاده کرد. هنگامی که ماشین در حال حرکت است و چرخ‌های آن می‌چرخند، حرارت ایجاد می‌شود؛ اما وقتی ماشین متوقف است، چنین حرارتی از حرکت و چرخش ایجاد نمی‌شود.

در بدن نیز دائماً فرایندهای تبدیل، تحول، جذب و دفع در جریان است. این فرایندها از آثار حضور نفس در بدن به شمار می‌روند.

بنابراین، نشانه‌های حضور نفس در بدن عبارت‌اند از:

1. حیات؛ 2. ادراک؛ 3. حرارت؛ 4. جذب و دفع؛ 5. تبدیل و تبدل مواد غذایی؛ 6. حرکت و فعالیت دائمی بدن.

– حضور خداوند در عوالم مختلف:

همان‌گونه که در بدن، حضور نفس منشأ حیات و ادراک می‌شود، در عالم نیز آثار حضور خداوند از طریق ظهورات و نشانه‌های موجودات آشکار می‌شود.

همه‌جا حیات وجود دارد و همه‌جا آثار ادراک و نظم مشاهده می‌شود. پس خداوند با هر شیئی همراه است و حضور او در تمام موجودات جریان دارد. حضور خداوند، حضور اطلاقی است؛ یعنی حضور او به‌صورت یکسان در همهٔ مراتب عالم تحقق دارد.

بر این اساس، به همان اندازه که حضرت حق در عالم ماده حضور دارد، در عالم ملکوت و عالم جبروت نیز حضور دارد. تفاوت عوالم در میزان ظهور و تجلی است، نه در اصل حضور خداوند.

نتیجهٔ این بحث چنین است:

– خداوند در عالم ماده حاضر است.

– خداوند در عالم ملکوت حاضر است.

– خداوند در عالم جبروت حاضر است.

– حضور او در همهٔ این عوالم اطلاقی و یکسان است.

– تفاوت میان عوالم، به مراتب ظهور و تجلی مربوط می‌شود.

– هیچ موجودی از حضور خداوند خالی نیست.

– آثار حیات، ادراک و وجود، از نشانه‌های حضور حق در عالم‌اند.

  • پیوستگی وجودیِ نفس و عالم با ذاتِ حق:

وقتی مجرد بسیط باشد حتماً پیوسته هم هست. پس ما بدن واحد داریم، نفس واحد داریم. عالم هستی امتداد ذاته. یعنی  اصلاً عالم از خدا جدا نیست. وقتی خداوند حضور فراگیر داشته باشد، غایب نیست پس استدلال بر حضورش نیاز نداریم. خدا همه‌جا حضور دارد و همه‌جا  یک حقیقت حضور دارد. برای مثال: نفسی که در چشم وجود دارد در گوش و دیگر اعضا نیز همان نفس وجود دارد و تفاوتی ندارد. پس نفس با بدن پیوستگی دارد و جدا از هم نیست. عالم از حضرت حق جدا نیست. پیوستگی بین حق و عالم هست.

  • توحیدِ فعلی و فاعلیتِ بی‌واسطه:

وقتی جدایی نیست و پیوستگی وجود دارد پس به ‌محضی که خداوند اراده کند چیزی را بخواهد بیافریند، آفریده است. خدا همه‌جا ظهور دارد و حضورش بدون واسطه هست. یعنی خداوند برای حاضر شدن نیاز به واسطه‌ها ندارد.

مرحوم علامه طباطبایی رحمت‌الله علیه در المیزان می‌گویند که معنای توحید فعل این است که خداوند مستقیماً در درون هر شیئی فاعلیت و ربوبیت دارد.

به همین جهت هست که ما افعال اشیاء  و ذات  و صفات اشیاء را به حق نسبت می‌دهیم. (در نتیجه به قول چوپان و کشاورز، همه‌چیز دست خداست)

  • نظام مدیریتِ الهی (تدبیر باواسطه و بی‌واسطه):

«مدیریتِ عالم، کلی و جزئی دستِ خدا هست، خدا دو نوع مدیریت دارد: با واسطه، بی‌واسطه. یه جا واسطه هست؛ جبرائیل، میکائیل، عزرائیل، اسرافیل، اولیای الهی، انبیای الهی، ملائکه،  واسطه‌های تدبیرِ عالم هستند. اما یک جا هست خداوند تدبیرش بی‌واسطه هم هست. بر همین‌جا هست که بعضی‌وقتا از خودِ خودش باید خواست. به خودِ ذات حق باید توجه کرد. اِنِّی قَرِیبٌ اُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤْمِنُوا بِی.» (از خودم بخواهید، بی‌واسطه)

  • تبیینِ جایگاهِ اسماء حُسنی در استجابتِ دعا:

«اینجا یک شُبهه ایجاد می شود در آیه شریفه «لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا» ، یعنی خدا را  بی‌پروا و برهنه نخوانید بلکه خدا  اسمای حسنایی دارد که ‌توسطِ آنها خدا را بخوانیم.  باید دقت کرد که  فرموده «اُدْعُونِی» یعنی فکر نکنید که حواستان به یکی دیگر هست، اما دارید به خدا می گویید این کار را بکند. (پس واقعاً حواست به خدا باشد، حتی زمانی که از طریق واسطه ها او را می خوانیم).

زمانی که خدا میگوید «اُدْعُونِی» خودم را بخونید، یعنی برای رفعِ حوائج‌تان به انسان‌های دیگر،  به اولیا و از طریقِ توسل به ملائکه در خواست نکنید و این راهِ بی‌واسطه رجوع به خدا هست.

 اما در جایی دیگر از آیه بیان می شود که «اُدْعُونِی فَاسْتَجِبْ لَکُمْ، وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا». حال که می‌خواهید من را بخوانید به وسیلهٔ اسم‌ها من را بخوانید.

اینجا اسماء خودِ خدا هست و اسماء از ذات خدا جدا نیست و منظور از اینکه بیان شده به وسیله اسماء مرا بخوانید یعنی نوعِ نیازتان را مشخص کنید.

زمانی که خدا را می خوانید چه چیزی از او می خواهید؟ علم می‌خواهید یا رزق یا قدرت یا شفا. برای مثال اگر راه را گم کرده ایم با  «یا هادی» خداوند را صدا می‌زنیم.

  • ضرورتِ علمیِ علومِ غریبه در حوزه امنیت:

«امروزه واجب است کسانی که در کارهای امنیتی هستند علومِ غریبه را یاد بگیرند در مقابله با دشمنی که سُلطانِ علومِ غریبه هست، سُلطانِ سِحر و جادو و رَمل هست، نیروهای امنیتی باید سِحر و جادو را بلد باشند و ترکیب کنند با هوش مصنوعی. ضرورت زمانه این موضوع را اقتضا می کند.

یهودی‌ها استادِ سحر و جادو هستند. البته این امور را نباید خرافی در نظر بگیریم زیرا اموراتی‌ واقعی هستند و از طریقِ سِحر می‌توان قدرت‌هایی را اعمال کرد. پس ما نیز باید برای حفظِ دین، علمِ سِحر را یاد بگیریم است. تاکید می شود که یادگیری سحر وعلوم غریبه برای اختلاف ایجاد کردن بین مردم حرام هست اما برایِ حفظِ دین واجب هست.

  • تبیینِ مراتبِ ظهورِ امام زمان (عج):

کاربردِ عملی برای حضورِ علی‌الاطلاق و ظهوری که در بحث فوق بیان شد:

اگر جامعه و افراد به‌مثابهٔ اَبدان، بدن‌ها و جسم‌ها باشند و وجودِ مقدّسِ و حضورِ حضرت در همهٔ زمان‌ها ازجمله الان که به‌شدت حاضرند.  مُکَمِلِ این جمله‌ای هست که فرمودند: ظهورِ امام زمان در صحنهٔ اجتماعی به اسمائی هست که هویتِ اجتماعی دارند.

برای مثال: سنت‌هایِ الهی در طولِ تاریخ، مثلاً خداوند قصهٔ موسی و فرعون رو مطرح می‌کند. آخرِ آیه اسمایی را میگوید در ارتباط با این حادثه، یعنی امام زمان (ع) در مسائلِ اجتماعی هم تجلیّاتی متناسب با  زمانه را دارند. اینکه قلبِ آدما یک دفعه زیر و رو میشود، درکشان زیاد میشود، حالاتِ روحانی‌شان تغییر می‌کند، همان ظهور و تجلّیاتِ انسانِ کامل هست که روحِ زمانه است.

در نتیجه ظهورِ عام امام زمان مراتب دارد و از آن غفلت نکنید. نازل‌ترینِ مراتبش الان در زمان حاضر ظاهر شده است.

 لازمه ظهورِ امام زمان این نیست صرفاً که با بدنِ جسمانی امام رو ببینیم. یه نحوهٔ ظهور، القائاتی‌ست که امروزه دیده می شود برای مثال فردی یک مطلب را می‌فهمد اما مبادیِ ایجادِ آن را نمی‌داند از کجا هست. (از ولی‌الله، القا و الهام می‌شود به قلب ) اگر دقت کنید، اینکه ناخواسته فکرِ زمانِ عوض میشود، احوالِ روحیِ عامهٔ مردم تغییر پیدا می‌کند، نشانه ای است که یک مرحله‌ از ظهورِ امام زمان اتفاق افتاده.

آخرینِ مرحلهٔ ظهورِ امام با بدنِ جسمانی‌ هست و همه رویت کنند. (اما مراحلِ اولیه اش  بدنِ حسی نیست. )

گفتارهای مشابه