آثار حکمی استاد مهدی خدابنده

صوت جلسه معرفت نفس ۷تیرماه

  • بررسی مفاهیم «وترالله» و «وارث» در زیارت امام حسین (ع)

نکته‌ای درباره محرم و اولیای الهی وجود دارد که ریشه آن در تعابیر زیارت امام حسین (ع) دیده می‌شود. در زیارت وارث و زیارت‌های مطلقه و مخصوصه امام حسین علیه‌السلام، تعبیرهایی مانند «وترالله»، «وتر الموتور» و «وارث» به‌طور مکرر آمده است.

این تعبیر تنها درباره دو امام ذکر شده است: امام زمان علیه‌السلام و امام حسین علیه‌السلام. «وترالله» به معنای یگانه الهی، بی‌نظیر و بی‌مانند است. باید درباره این تعبیر دقت و حساسیت داشته باشیم و بررسی کنیم که چرا چنین تعبیری درباره سایر ائمه علیهم‌السلام به این شکل نیامده است.

در زیارت وارث می‌خوانیم:

وارث حضرت آدم، وارث حضرت نوح، وارث حضرت محمد، وارث حضرت موسی و وارث حضرت عیسی (ع).

واژه «وارث» از اسماء الهی است؛ همان‌گونه که «سمیع»، «بصیر» و «حکیم» از اسماء خداوند هستند. خداوند در قرآن می‌فرماید:

«وَإِنَّا لَنَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَمَنْ عَلَیْهَا وَإِلَیْنَا یُرْجَعُونَ»

و نیز تعبیر «خیرالوارثین» درباره خداوند به کار رفته است. بنابراین، واژه «وارث» دارای معنای خاصی است و باید در زیارت‌ها با نگاه معرفتی و تحلیلی بررسی شود.

  • تمایز مقامات ائمه (ع):

گاهی زیارت‌ها را صرفاً برای عبادت می‌خوانیم و گاهی آن‌ها را برای مطالعه بررسی می‌کنیم. لازم است در برخی موارد فرازهای زیارت‌های مختلف را با یکدیگر مقایسه کنیم. در زیارت‌های مطلقه و مخصوصه امام حسین (ع)، تعابیر «وترالله»، «وتر الموتور» و «وارث» تکرار شده‌اند.

این موضوع نشان می‌دهد که ائمه (ع)، با وجود اشتراک در حقیقت نوری، از نظر مقام و مرتبه یکسان نیستند. برخلاف دیدگاهی که همه ائمه را در تمام مراتب یکسان می‌داند، باید میان مقام تکوینی و مقام صعودی آنان تفاوت قائل شد.

در مقام تکوینی، حقیقت نورانی واحدی از سوی خداوند آفریده شده است؛ اما هر امام در مسیر صعودی و بر اساس عبادت‌ها و سیر شخصی خود به مقام و منزلت خاصی دست یافته است. بنابراین، ائمه علیهم‌السلام همگی نور واحدند، اما در عین حال تفاوت مقام و مرتبه دارند. این تفاوت را می‌توان از القاب، نوع زیارت‌ها و احادیثی که درباره آنان وارد شده است، دریافت.

  • ضرورت امام‌شناسی حقیقی:

ما هنوز به معنای واقعی، امام‌شناسی نداریم. اینکه به‌صورت تعبدی ائمه را پذیرفته‌ایم، قدم نخست مسلمانی است؛ اما شناخت تعقلی ما از حقیقت امامت بسیار اندک است.

وقتی گفته می‌شود امام «سرّالله» یا «ذکرالله» است، این تعبیرها دارای معنا و عمق خاصی هستند و باید به‌صورت تخصصی و فنی بررسی شوند. اگر حقیقت امامت به‌درستی شناخته شده بود، انشعاباتی مانند زیدیه، اسماعیلیه، باطنیه و اثناعشریه به وجود نمی‌آمد.

زیارت جامعه کبیره و زیارت ناحیه مقدسه، مبانی شناخت امام را در اختیار ما قرار داده‌اند. در زیارت جامعه کبیره تعابیری آمده است که نشان می‌دهد عالم از مسیر اهل‌بیت (ع) اداره می‌شود و آنان واسطه فیض و روزی‌رسانی الهی هستند.

باید بر اساس همین مبانی که خود ائمه (ع) بیان کرده‌اند، مطالعه و کار تخصصی انجام دهیم. مباحث امامت و نبوت در نهایت به توحید بازمی‌گردند. اگر توحید به‌درستی شناخته شود، بسیاری از مسائل دیگر نیز حل خواهد شد.

  • ریشه مشکلات اعتقادی در ضعف توحید:

بخش عمده مشکلات ما به کم‌ایمانی یا بی‌ایمانی نسبت به توحید بازمی‌گردد. جوانی که وارد فضای دینی، مسجد و محیط‌های مذهبی می‌شود، معمولاً بسیاری از شبهاتش پاسخ داده می‌شود؛ اما فضای مجازی، با وجود مجازی بودن، گاهی تأثیر بیشتری از فضای حقیقی دارد.

برای نمونه، گاهی می‌خواهیم درباره ولایت فقیه بحث کنیم، اما از واکنش افراد متدین نگران می‌شویم. این مشکل به خود ما بازمی‌گردد؛ زیرا باید بحث ولایت فقیه را از سرچشمه توحید، نبوت و امامت آغاز می‌کردیم. در این صورت، نگاه ما معرفتی و مبنایی می‌شد و نتیجه سیاسی نیز به‌درستی شکل می‌گرفت.

لازم است روش معرفتی و مبنایی در این موضوعات ایجاد شود و از کوتاهی‌ها و غفلت‌های گذشته درس بگیریم. بسیاری از افراد یا جاهل‌اند یا دچار غفلت شده‌اند. با داشتن حسن‌ظن و دوری از سوءظن، باید حقیقت مسائل را دقیق بشناسیم.

  • درس بیست‌ویکم معرفت نفس:

بحث اصلی جلسه در درس بیست‌ویکم معرفت نفس، اثبات غیر از بدن بودن نفس است.

در این بحث، چند مرحله مطرح شده است:

  1. حقیقتی به نام نفس وجود دارد.
  2. این حقیقت غیر از بدن انسان است.

برای روشن شدن مطلب، درباره اعضای بدن پرسش می‌شود:

  • آیا چشم، خود انسان است؟ خیر،اگر انسان نابینا شود، همچنان خودش باقی است.
  • آیا دست، خود انسان است؟ خیر،اگر دست قطع شود، انسان همچنان همان شخص است.
  • آیا قلب، خود انسان است؟ خیر،اگر قلب از بدن جدا شود، حقیقت انسان همچنان موضوع بحث باقی است.

سپس پرسش درباره مغز مطرح می‌شود. اگر مغز از انسان جدا شود، حیات جسمانی او از بین می‌رود. بنابراین، قلب و مغز نسبت به سایر اعضای بدن جایگاه ویژه‌ای دارند؛ مانند جایگاه رهبر نسبت به جامعه.

رهبر، هدایت و تدبیر جامعه را بر عهده دارد. به همین دلیل در نظام اسلامی از تعبیرهایی مانند «قائد»، «رهبر» و «امام» استفاده می‌شود، نه صرفاً مدیر. مدیریت بیشتر به اداره امور در نظام‌های سکولار و لیبرال مربوط است، اما رهبری در نگاه اسلامی با هدایت انسان به سوی غیب و ملکوت عالم ارتباط دارد.

  • روش مطالعه معرفت نفس:

نفس حقیقتی غیر از چشم، گوش، دست و پای انسان است. روش کتاب در این درس، روش پرسش و پاسخ است؛ زیرا می‌خواهد انسان را به خویشتن و حقیقت وجود خودش بازگرداند.

اگر بحث معرفت نفس به‌درستی در انسان شکل بگیرد، بسیاری از شبهات دینی پاسخ داده می‌شوند و انسان عمق بیشتری از دین را درمی‌یابد.

حدود پنج سال از آغاز این مباحث گذشته و با وجود برگزاری نزدیک به دویست جلسه، هنوز در درس بیست‌ویکم قرار داریم. علت این است که این بحث باید به‌تدریج و با تفصیل شکل بگیرد و انسان با رجوع به خویشتن و اندیشیدن درباره خود، مطالب را درک کند.

  • خلقت دفعی و تدریجی:

در این درس پرسش می‌شود که آیا خلقت انسان تدریجی است یا دفعی.

خلقت نفس، دفعی است؛ اما خلقت جسم، تدریجی است. در خلقت تدریجی، انسان می‌تواند به مراحل آفرینش خود توجه کند و سیر تکاملی خویش را بشناسد. اما اگر خلقت به‌صورت دفعی و یک‌باره باشد، انسان به کیفیت آفرینش خود توجه مستقیم ندارد.

در بررسی کلیت عالم نیز باید میان اصل ایجاد عالم و ایجاد اجزای آن تفاوت گذاشت. اصل ایجاد عالم به‌صورت دفعی و انشایی است؛ اما اجزای عالم ماده به‌صورت تدریجی پدید آمده‌اند.

خداوند هنگامی که چیزی را اراده می‌کند، با تحقق اراده الهی آن چیز موجود می‌شود:

«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»

برای ایجاد چارچوب کلی عالم، زمان، مکان و شرایط مادی لازم نیست؛ بنابراین اصل ایجاد عالم دفعی است. اما اجزای عالم ماده به‌تدریج تحقق یافته‌اند.

  • سیر تکاملی اجزای عالم:

سیر تکاملی مربوط به اجزای عالم است، نه کلیت عالم. در این سیر، ابتدا آسمان‌ها و عالم ماده پدید آمدند و سپس مراحل مختلف خلقت، از جمادات و نباتات تا حیوانات و در نهایت انسان، شکل گرفتند.

انسان آخرین مخلوقی است که در این سیر آفریده شده است. بنابراین باید میان «ایجاد دفعی عوالم خلقت» و «تکوین تدریجی اجزای عالم» تفاوت قائل شد.

  • تفاوت اجمال و تفصیل در تکوین و تشریع:

در ایجاد الهی، گاهی اصل وجود به‌صورت اجمالی و یک‌باره ایجاد می‌شود و سپس در مراحل مختلف تفصیل می‌یابد.

در مورد قرآن نیز میان نزول دفعی و نزول تدریجی تفاوت وجود دارد. اصل قرآن به‌صورت دفعی و اجمالی نازل شده، اما نزول تفصیلی آن، آیه‌به‌آیه و سوره‌ به ‌سوره، طی بیست‌وسه سال انجام گرفته است.

در تکوین نیز اصل خلقت دفعی است، اما اجزای آن به‌صورت تدریجی پدیدار می‌شوند. در تشریع نیز اصل شریعت الهی دفعی است، اما احکام آن متناسب با ظرفیت امت‌ها و در طول زمان نازل شده‌اند.

برای نمونه، وجوب زکات در سال نهم هجری تشریع شد و احکام فقهی یک ‌باره نازل نشدند. پیامبران الهی به‌تدریج احکام را بیان کردند و حلال و حرام را برای مردم توضیح دادند. مسلمانان نیز در سال‌های نخست بعثت هنوز شراب می‌نوشیدند و حکم تحریم شراب به‌تدریج نازل شد.

  • توجه به خلقت و قانون علیت:

خداوند می‌فرماید به خلقت آسمان‌ها و زمین توجه کنید. حتی در رابطه با نطفهٔ انسان، نطفهٔ، علقه، عظام و … به‌تدریج از این مراحل عبور می‌کنیم تا انسان در تمام این مراحلِ خلقتِ نطفه و فرایند آفرینش، شکل بگیرد. حال، شروع کنید به اندیشیدن: چه کسی این مراتب را آفرید؟ چه کسی به آن شکل داد؟ چه کسی صورتگری کرد؟ چه کسی به آن حیات داد؟ چه کسی نطق، سمع و بصر به او عطا کرد؟ همهٔ این‌ها مسئله است. هیچ معلولی بدون علت در عالم ایجاد نمی‌شود. خواه جبرئی باشد، خواه هندو باشد، خواه بودایی باشد، خواه مسلمان باشد، خواه مسیحی باشد، خواه سرخ‌پوست آمریکایی باشد؛ همه این قوانین را می‌دانند. همهٔ انسان‌ها در چند قاعده اشتراک دارند. این قواعد، قواعد علمی‌اند. این قواعد، قواعد سنخی‌اند. هرگاه بخواهی با یک هندو صحبت کنی، باید سراغ قانون علمی بروی. بودیسم، بودا؛ یعنی کافر نیستند؟ مگر هندو کافر نیست؟ بله.  با چه زبانی باید با آن ها صحبت کرد؟ با قواعد مشترک عقلی باید با آنان سخن گفت، یا مباحث انسانیت و انسان‌شناسی. این دو را از هم جدا می‌کنیم. کار تبلیغ دین، عرضهٔ دین، این نیست که این روش‌ها را خوب بشناسی و مثلاً قرآن را قبول نداشته باشد؛ چه کاری باید انجام داد؟  یک آیه و حدیث آوردن نیست کافی نیست. با عقل استدلالی باید به جای بحثِ کرامات اخلاقی و انسانی وارد شد. از این دو زاویه باید پیش رفت.

  • حقیقت نفس و تمایز آن با بدن:

حالا ما در این مباحث می‌گوییم که پس ما یک حقیقتی داریم که از آن تعبیر می‌کنیم به «من»، «انا» و «نفس». این حقیقت، مباینت با بدن دارد، تباین دارد، غیریت با بدن دارد؛ چیزی غیر از بدن است. خودمان این را تجربه کرده‌ایم، لمس کرده‌ایم؛ دستمان را قطع می‌کنند، باز ما هستیم؛ چشممان کور می‌شود، باز ما هستیم؛ قلبمان بیمار می‌شود، باز همان قلبِ مجرّدمان هست؛ هنوز خودمان، خودمانیم و حیات داریم. پس آن حقیقت، غیر از بدن است. یک حقیقتی غیر از تن است. در مرحلهٔ اول این را می‌گوییم.

  • رابطهٔ نفس و بدن و مسئلهٔ معاد:

پرسش: کسانی که می‌روند پیوند می‌زنند ممکن است یکی از اعضای این بدن به بدن فردی دیگر حال بعد این نفسِ این بدن با نفسِ آن بدن و این ارتباطی که بین آن‌ها هست . حالا اگر من یک گناهکار بودم و مجازات بشوم، اگر یکی از اعضای بدنم، در بدنِ کسی دیگر باشد و او حیات دارد. این برنامه چطور می‌شود؟ آیا اعضای من در فرد زنده مجازات می شود؟

پاسخ : از اساس باطل است. چون در معاد، آن کسی که پاداش و جزا را می‌بیند، نفس است، نه بدن. (ان‌شاءالله بعد از بحث معرفت نفس و این کتاب که به اتمام رسید، باید به طور جامع تری به این گونه پرسش ها پرداخت. )

  • بدن دنیوی و بدن برزخی و مثالی:

ثانیاً، آن بدنی که پیوند از آن‌ها و شکل گرفته، بدنِ گوشتی و جسمانی است. بدنی که در عالم ملکوت خون دارد، بدنی مجرد از جنس ملکوت، از جنس نور، بدنی برزخی است. آن بدنی که می‌رود زیر خاک و می‌پوسد، جزء خاک می شود؛ آن بدنی که در ملکوت ظاهر می‌شود، بدن حقیقیِ نفس است. آن تمثّلِ ملکات است. آن ریشه در … سدِ … پتاسیم، پتاس … کلسیم … ندارد. ریشه در ملکات روحی دارد. فضیلت‌ها و فضیلت‌های اخلاقی دارد.

  • اشکال‌های مربوط به تغذیه و تأثیر بر معاد:

اگر شبههٔ عقلِ معقول باشد، مثلاً اگر کسی مؤمن باشد و گوشتِ حیوانِ حرام‌گوشت را خورده باشد، عضوِ بدنش شده است؟ یا این‌که انسانی گوشتِ حیوانِ حرام‌گوشت را خورده؟ یا انسان گوشتِ حیوانِ حلال‌گوشت را خورده؟ یک انسانِ بدنِ ما را یک حیوانِ حرام‌گوشت خورده؛ یا اصلاً نهنگی بدنِ انسان را خورده؛ تکلیف معاد چه می‌شود؟ مگر معاد روی این بدن است؟ این‌ها چیست؟ تمامِ مزخرفات و وهمیات است. بدنی که در برزخ و ملکوت و غیب ظاهر می‌شود، به تعبیرِ مرحوم ملاصدرا، تجلّیِ نفس است، انشای نفس است. از جنسِ عالمِ مُلک نیست. اما در عالمِ ماده به احترامِ انسان، گفته‌اند تا سی سال حقِ نقش قبر ندارید. بعد از سی سال دیگر می‌شود در قبر یکی دیگر را خاک کرد. نفس به بدن تعلق دارد، توجه دارد، بدن را به کار می‌برد.

  • حقیقت نفخ صور و ارتباط با عالم درون:

پرسش : شیپور که می زنند چه اتفاقی برای بدن (جسم) می افتد؟

پاسخ: آن شیپور، دمیدنِ روحِ حضرت اسرافیل در سامعهٔ انسان است، نه در این گوشِ گوشتی. آن دمیدن، تصرف در نفوس است؛ انشاءهای معنوی و از درون است. آن صوت، از درونِ انسان است. مثال: شما شب خواب که می‌بینید، صدا (صداهای داخل خواب) را از بیرون می شنوید؟ خیر. پس این صداها از درون است. صدای از درون را با این گوش نمی‌شنویم. با گوشِ برزخی می‌شنویم، با چشمِ برزخی در خواب می‌بینیم.

  • جمع میان آیاتِ جسمانی و روحانی بودن معاد:

آیات قرآن در بابِ معاد دو دسته می‌شوند: برخی آیات جسمانی بودن معاد را اشاره می‌کند، برخی آیات روحانی بودن معاد را. مرحوم ملاصدرا می‌گویند معاد جسمانی، روحانی هست.  معاد هم جسمانی است، هم روحانی؛ اما روحانی است یعنی چه؟ یعنی آن بدنِ قیامتی بدونِ روح نیست. یک حقیقتی به نامِ روحِ مجرد دارد.

  •  روح، ادراک و ارتباط‌های انسانی:

الان همین بدن که من دارم حرف می‌زنم شما می بینید، روحِ من است؛ قبول دارید یا نه؟، آن‌که دارد سخن می‌گوید، روحِ من هم هست. از طریقِ قوّهٔ کلام، نطق دارد، من با شما از طریق سخن  ارتباط دارم؛ قیافهٔ شما را می‌بینم از طریقِ بصر ارتباط دارم؛ صدای مرا می‌شنوید از طریقِ سامع ارتباط دارم؛ از طریقِ قوّهٔ ناطقه هم صوتِ من به گوشِ شما می‌خورد؛ ارتباط دارم. اما در این حال، تمامِ این رابطه با یک رابطهٔ خیلی وسیع خاتمه میشود. رابطهٔ حضوری. یعنی قبل از این‌که با چشم و گوش و قیافه‌تان رابطه برقرار کنم، با دلتان آن رابطه برقرار می‌کنم. آن رابطهٔ حضوری است.

  •  جمع‌بندی نهایی دربارهٔ معاد روحانی:

معاد روحی یعنی روح در تمامِ عوالم، حضور دارد. این‌که ما بدنِ گوشتی در ملکوت، بدنِ برزخی در قیامت، همهٔ مخلوقات این‌گونه‌اند، این می‌شود معاد روحی.

  • حضور روح و نفس در مراتب هستی:

هیچ بدن و مرتبه‌ای از مراتب وجود نیست که روح و نفس در آن حضور نداشته باشند. روح در همهٔ عوالم حضور دارد، زیرا غیرمادی است و فانی‌پذیر نیست. اما معادِ جسمانی به این معناست که در هر مرتبه‌ای، بدنِ متناسب با همان مرتبه حضور دارد.

  •  مراتب بدن: جسم، جسد، بدن مثالی و بدن برزخی:

بدن نیز متناسب با همان مرتبه‌ای که در آن قرار دارد، حضور پیدا می‌کند. یعنی چه؟ یعنی عالم مادّه که اجسامش دارای سه بُعد هستند و تحت تغییر و دگرگونی‌اند، همان چیزی است که به آن چارچوب جسم گفته می‌شود. همهٔ این‌ها از ابعاد ماده‌اند. نباید گفته شود که جسمِ سه‌بُعدی فقط همین است؛ هرچه هست، جزئی از آن است.

نفس می‌خواهد در این مراتب، با همین بدنِ گوشتی و جسمانی ارتباط داشته باشد. اکنون اگر با شما سخن گفته می‌شود، بدنِ ما جسمانیت و مادّیت دارد و روح نیز با همین بدنِ گوشتی و جسمی در ارتباط است. این یک نوع بدن است.

پس این بدن جرم دارد، وزن دارد، شکل و عوارض دارد، و همه‌چیز دارد. اما بدنِ برزخی مادّیت و جسمانیت دارد، ولی جرمیت ندارد؛ هرچند جسمانیت دارد. پس جسمانیت غیر از جرمیت است.

جسمِ دارای جرم، همین بدن ما در این مرتبهٔ فعلی است. اما جسمِ بی‌جرم، بدن مثالی و ملکوتی است. آن بدن جرم ندارد، ولی عوارض مادّی را دارد؛ یعنی چهره دارد، شکل و رنگ دارد، و حجم دارد. در خواب می‌بینی، چیزی را می‌گیری یا دستی را بالا می‌بری؛ پس آن بدن، بدن برزخی است. نفس با بدن برزخی، یک نوع بدنِ معادِ برزخی است؛ و آن هم معادِ جسمانی محسوب می‌شود.

  •  بدن قیامت و مثال‌های ادراکی:

بالاتر برویم. در قیامت، انسان‌ها  چه کفار و مشرکان و چه مؤمنان  با بدنی برمی‌خیزند که دیگر آن چهره و سیما را ندارد؛ به این معنا که عوارض مادّی را هم ندارد. بدنی لطیف است و مجرد است؛ یعنی از عوارض نیز مجرد و منزه و عالی می‌شود. آن بدن از جنس علم است.

مثلاً این لیوان آبی که روبه‌روی ماست، جسمانیت دارد و یک مرتبه از وجود است. من باید این لیوان را در ذهنم تخیل و تصور کنم. آیا وقتی این لیوان در ذهن من آمد، یعنی آن را در ذهن ایجاد کردم، به جرم من اضافه می‌شود؟ نه، نمی‌شود؛ چون جرمش که نیامده است. فقط صورتی از آن را من ایجاد کرده‌ام. آن لیوان، ملکوتی و مثالی است.

اکنون در مرتبهٔ عقلم، مفهومِ لیوان را حاضر می‌کنم؛ یعنی معنای لیوان را. آن معنا دیگر شکل ندارد؛ فقط معناست. آن مجردتر است. بالاتر از آن، ذاتِ لیوان است؛ وجودِ لیوان. آن از معنا هم مجردتر است. اگر فهم این مطلب سخت است، به هر حال باید به گوش دل شنید.

بدن قیامتی، بدنی است از جنس علم. پس ما بدن داریم، اما بدن مراتبی دارد و درجاتی دارد. ما بدن قیامتی هم داریم.

  •  تفاوت «جسم» و «جسد»:

همین است که در معراج، حضرت رسول (ص) فرمودند: دستان خدا را بر دو کتف خود احساس کردم. هرکس اگر احادیث معراج را به‌تمامی معنا بفهمد، فقیه و عارف و مجتهد است.

در معراج، سخن از دستان خداست. آن دست چه دستی است؟ خدا که جسمانیت ندارد و بدن ندارد. پس آن دست چه دستی است؟ خداوند منزه و سبحان‌الله از جسمانیت است. اگر کسی بگوید خدا بدن دارد، کافر است؛ و این، کفرِ واقعی است. تا بدن نداشته باشد، جسم ندارد. منزه است، و محدود نیست. داشتن جسم، محدودیتِ وجود را نشان می‌دهد.

اکنون آن دست چه دستانی است؟ دستانی در مرتبهٔ روحانیت است؛ یعنی تجلّی است. وگرنه خداوند منزه است از همهٔ آنچه با «سبحان‌الله» بیان می‌شود. پس ما چه معنا می‌کنیم؟ می‌گوییم خداوند از هر چیزی که شما دارید، پاک و منزه است.

  •  جایگاه انبیا و ائمه در تفسیر:

پیامبر و امام، هرچه در مورد خدا بگوید، حق است و حرف آخر است. غیر از امام و پیامبر، هرچه در مورد خدا گفته شود، احتمال خطا و احتمال احتیاط در آن هست. پس خداوند منزه است.

  • معاد جسمانی و روحانی:

معاد، جسمانی است و روحانی. یعنی در هر مرتبه‌ای از مراتب وجود، نفس و بدنِ ما با هم همراه‌اند. پس کسی که پاداش می‌بیند، نفس و روح اوست. و کسی که عذاب می‌بیند نیز نفس و روح اوست. اما آثارِ عذاب از طریق نفس در بدن ظاهر می‌شود.

توجه کنید: عذاب از طریق نفس در بدن، ظهور عذاب برزخی است. در نفس و بدن با هم واقع می‌شود. همان‌طور که در خواب می‌بینید: اگر چهره‌ای بسیار سیاه و زشت شود، خبر از عذاب روحش می‌رسد؛ خبر از ظلمت روحش می‌رسد. یا اگر خانه‌ای را ببینید که بسیار شاد، سرحال و نورانی است، خبر از نورانیتِ روحیِ او می‌رسد.

یعنی تمام ملکات روحی در برزخ در چهره و قیافه مشخص می‌شود و ظاهر می‌گردد. آنچه در درون هست، ظاهر می‌شود و آنچه در باطن هست، ظهور پیدا می‌کند. بر اساس همین قاعده، علمِ تعبیر خواب را بیان می‌کنند و قواعدش نیز همین است. وقتی چهره را در عالم خواب تاریک، ظلمانی و ناراحت می‌بینید، خبر از یک ظلمت روحی یا یک درد روحانی می‌دهد.

هرچه در روح هست، در بدن ظهور پیدا می‌کند؛ چه در ملکوت، چه در جبروت. پس عذاب روحی که به روح می‌رسد، در بدن منعکس می‌شود. وقتی عذاب می‌رسد، هم جسم عذاب می‌بیند و هم روح؛ اما واقعاً آن‌که عذاب را می‌بیند، روح است.

  • نعمت، عذاب و آثار آن در برزخ و قیامت:

نعمت‌ها به چه کسی می‌رسد؟ به روح و نفس. ظهورش در جسم است. حالا عذابِ برزخی، جسمانی و روحانی است. تنعّمِ برزخی نیز جسمانی و روحانی است. یعنی عذاب برزخی را می‌شود احساس کرد و شادی‌های برزخی را هم می‌شود احساس کرد. قیامت هم همین‌گونه است. عذاب را حس می‌کنند.

«ذِیق» یعنی چه؟ یعنی بچش. «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْت»؛ یعنی مرگ را لمس می‌کند. عالی‌ترین ادراکِ حسی، چشیدن است. شما یک ذره نمک را در یک قاشق می‌بینید، اما وقتی بچشید، تفاوتش روشن می‌شود.

مرگ را می‌چشند. چه کسی چشندهٔ مرگ هست؟ نفس و روح. یعنی با تمام وجودش این مرگ را احساس می‌کند. حال بیان میشود «خَلَقَ الموت»؛ مرگ را هم آفرید. تا به حال فکر کرده‌ای؟ تا به حال فکر کرده‌ای که خدا فقط به جسم نگاه نمی‌کند؟ خدا مرگ را هم می‌آفریند. یعنی چه؟

  • تعلق نفس به بدن و اسم «مُمیت»:

یعنی توجّه به بدن، تعلّق نفس به بدن را می‌گیرد. مقصود از «مُمیت»، گرفتن تعلّق نفس از بدن است؛ یعنی اسم «مُمیت» تجلّی می‌کند. هنگامی که روح می‌خواهد از تن جدا شود، باید اسمی تجلّی کند تا بتواند نفس را از بدن جدا سازد. آن اسم، «مُمیت» است.

پس «مُمیت» از اسماء الهی است. همان‌طور که وقتی بخواهد روح را ببرد و تعلّق بدهد، اسم «مُحیی» در صحنه می‌آید. اگر توانستید نفس را از بدنتان خارج کنید.

  •  سخن سهروردی درباره حکیم:

شیخ شهاب‌الدین سهروردی، رحمه‌الله علیه، شیخ شهید و بنیان‌گذار مکتب اشراق، فرمود: حکیم کسی است که هر وقت اراده کند، روح را با اراده خود از بدن جدا سازد. او حکیم است.

ما اکنون با دستورهای عرفانی، با شیوه‌های جدا کردن روح از بدن و بازگرداندن روح به بدن روبه‌رو هستیم؛ و نیز با کارهایی که عرفا انجام می‌دهند و سایر مسائل مربوط به این حوزه.

در عالم اسرار بسیار است و ما بسیار غافلیم. آن‌قدر در غفلتیم که عالم هستی، بی‌حد و حساب، سرشار از اسرار بی‌نهایت است.

  • تمثّل مجردات عقلی و شکل دایره:

مجردات عقلی هنگامی که بخواهند تمثّل پیدا کنند، به اشکال مدوّر ظاهر می‌شوند.

یعنی هرگاه حضرت جبرائیل (ع) بخواهد در برزخ ظاهر شود و بر حضرت محمد (ص) تجلّی کند، به شکل دایره تمثّل می‌یابد.

در این مسئله اسرار بسیاری نهفته است. عالم پر از اسرار است؛ زیرا بسیط ‌ترین اشکال، دایره است: نه ضلع دارد و نه زاویه. مجرد، به چیزی تمثّل پیدا می‌کند که عالی‌ترین تناسب و سنخیّت را با آن داشته باشد.

  •  سنخیّت و عامل تمثّل:

سنخیّت، عامل تمثّل و عامل اتّحاد است. این بحث سنخیّت بسیار مهم است.

  •  حجاب، چادر و تفاوت آن‌ها:

پاسخ در مورد حجاب:  جدا از این‌که حجاب واجب است، چادر واجب نیست؛ حجاب واجب است. مثال:

گاه زنی چادر دارد، اما از حجاب واقعی بی‌بهره است؛ موهایش عقب رفته و چادر را فقط بر سر انداخته است. در این حالت، چادر دارد ولی حجاب حقیقی نه.

و گاه زنی بی‌چادر است، اما بسیار محجبه است. فرزند امام خمینی، آیت‌الله مصطفی خمینی، پیش از انقلاب با مانتو بود. اما همسر آیت‌الله مصطفی خمینی از هر محجبه‌ای کامل‌تر و بهتر بود.

  • پوشش ظاهری و حجاب باطنی:

بی‌حجابی موجب از میان رفتن حیا، حجاب و دیگر ارزش‌ها می‌شود و به عریانی می‌انجامد.

روایتی هست که مضمون آن چنین است: کسی که لباس دارد، اما از درون خالی است، ظاهرش پوشیده ولی باطنش تهی است. عریانی، نهایت بی‌ایمانیِ امروز است.

در نقطه مقابل، دختری که بسیار محجبه است، نشانه نهایت ایمان است؛ و عریانی نشانه نهایت بی‌ایمانی. این مسئله در نظام اجتماعی و سیاسی نیز خود را نشان می‌دهد.

کم‌حجابی تا حدی به حاکمیت سیاسی طعنه می‌زند، اما عریانی، بی‌ایمانی را به‌روشنی آشکار می‌سازد. باید این دو را از هم جدا کرد.

اگر نگاه تشریحی داشته باشیم، سخن در همین سطح می‌ماند؛ اما اگر نگاه باطنی و تعبیری داشته باشیم، قضیه متفاوت است.

اگر این نگاه در جوان ما جا بیفتد، دیگر برای رعایت حجاب نیاز به اجبار نیست. می‌گوید این پوشش و حجاب ریشه در احکام غیبی حضرت حق دارد.

خداوند برای زنی که چادر بر سر می‌کند، کمال و فضیلتی قرار داده است. با رعایت این حجاب، نعمت و فضیلتی غیبی به او می‌رسد. اسمی از اسماء الهی به شکل حجاب ظاهر شده است.

  • حدیث کساء و معنای پوشش:

در حدیث کساء، اساساً «کساء» یعنی پوشش. پیامبر اکرم و اهل‌بیت علیهم‌السلام عبای یمانی را بر سر خود می‌کشند. در این ماجرا اسرار شگفت‌انگیزی نهفته است.

ما ظاهر قضیه را می‌بینیم؛ یعنی پیامبر عبا را بر سر می‌کشد. اما مسئله فقط این نیست. مقصود این است که همه شما تحت پوشش ولایت مطلقه نبوی هستید. این، قضیه‌ای بسیار گسترده‌تر است.

در احکام شریعت نیز می‌توان نگاه تشریحی داشت، اما نگاه عارفانه بسیار قوی‌تر است.

  • حجاب و ولایت الهی:

مرتبه‌ای بالاتر این است که گفته شود وقتی حجاب را رعایت می‌کنید، تحت پوشش ولایت الهی قرار می‌گیرید. یعنی تحت پوشش اسم ولیّ الهی واقع می‌شوید.

«الله ولیّ الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور». این آیه، رمز سیر و سلوک است. انسان‌ها با کمک ولیّ الهی از ظلمت به نور می‌روند.

تشریعیات، انسان را به تکوینیات، امور ملکوت و غیب می‌رساند. باید این‌گونه نگاه کرد؛ یعنی هر حکمی از احکام شریعت، راه اتصال و ارتباط با ملکوت عالم است.

اصلاً تشریع از تکوین جدا نیست. حقایق تکوینی به شکل تشریعات ظاهر شده‌اند

  •  حجاب در ادیان الهی:

حجاب، حکمی شرعی و فقهی است؛ اما تفاوت آن در این موضوع میان مسیحیت، یهود و اسلام نیست.

این سخن‌های ساده ‌لوحانه را نپذیرید که در مسیحیت حجاب نبوده است. در زمان حضرت عیسی (ع)، حجاب رسمی بود و تمام کشیش‌های مسیحی محجبه بودند.

این اروپای به‌اصطلاح مدرن بود که بی‌حجابی را از مسیحیت جدا کرد. حجاب مشترک تمام ادیان الهی است و اختصاصی به اسلام ندارد؛ همان‌طور که روزه و نماز نیز چنین‌اند.

«إنّ الدین عندالله الإسلام»؛ دین یکی است، یعنی حقیقت اسلام، مسیحیت و یهودیت یکی است.

پس صهیونیست‌ها را از یهود جدا کنید و نظام مدرن را از مسیحیت جدا کنید. نظام سیاسی آنان بر اساس عمق انجیل و تورات نیست؛ زیرا متن انجیل و تورات اجازه ظلم به هیچ انسانی را نمی‌دهد.

آنان برخلاف آیین الهی عمل می‌کنند. آیین حضرت عیسی (ع)، آیین صلح و حکم است.

  •  تفاوت یهودیت و صهیونیسم:

تصویرهایی از عروسی یهود نشان داده شده بود که در آن زن با چادر، لباس خاص و شلوار مشکی دیده می‌شد. حتی امروز هم یهودیان، عروسی خود را به این شکل برگزار می‌کنند.

بعضی از جوانان ما واقعاً فرق میان یهود و صهیونیست را نمی‌دانند.

ما با یهود دشمن نیستیم؛ ما با صهیونیست دشمنیم. یهود دین الهی است، اما صهیونیست‌ها آیین نیستند. همان‌طور که وهابیت نیز آیین نیست. این‌ها احزاب سیاسیِ امروزی‌اند؛ حزب‌اند. آیین باید از طرف حق و به‌صورت ملکه الهی بیاید.

  •  ادامه بحث معرفت نفس:

پس بعضی از استدلال‌ها ثابت می‌کند که نفس غیر از بدن است.

استدلال دوم در ادامه بحث نفس این است (البته توجه داشته باشید که مطالب را درست دریافت کنید و پرسش در مورد ضد و نقیض شدن ادامه مطالب با مطالب قبل مطرح نشود):

وقتی مقداری در بحث معرفت نفس وارد می‌شویم، در مرحله اول می‌گوییم نفس با بدن غیریت و بینونت دارد. اما اکنون می‌گوییم نفس ادامه نطفه است و ادامه بدن است.

بدن تکوین‌یافته، نفس است؛ یعنی ظهوری است از دل نطفه. هنگامی که نطفه به آخرین درجه تکامل و لطافت خود برسد، نفس مجرد می‌شود. «ثمّ أنشأناه خلقاً آخر»؛ پیش از آن، خلقت بدنی در پنج، شش یا هفت مرحله بوده است. سپس «ثمّ أنشأناهُ خلقاً آخر»؛ یعنی خلقت دیگری به شما دادیم. پس نفس، ادامه بدن است.

  • نسبت نفس و بدن:

اگر نفس ادامه بدن باشد، یعنی نفس صورتِ تکامل‌یافته‌ی بدن است. در این صورت نفس، روحانی‌شده خواهد بود و بدن، روحِ متجسّد است. یعنی اگر بخواهیم یک امر مجرد را به شکل جسمانی نشان دهیم، همین بدن است؛ و اگر همین بدن را روحانی کنیم، به نفس تبدیل می‌شود.

  • بیان لطافت و تجرد در کلام امام صادق )ع:(

امام صادق (ع) فرمودند: ارواح شما به اندازه‌ی بدن‌های ما نیز تجرد ندارند. این بیان، عمق بیشتری پیدا می‌کند؛ یعنی روح ما آن‌قدر لطیف و مجرد نیست که حتی بدن‌های ما نیز به مرتبه‌ای از تجرد و لطافت برسند. مقصود، بیان منزلت و روحانیت معصومان است؛ به این معنا که روح ما به اندازه‌ی بدن های معصومان نیست.

  •  مراتب طرح بحث در معرفت نفس:

پس دیدگاه دوم این است که نفس، امتداد بدن و تکامل‌یافته‌ی آن است. در مرحله‌ی سوم می‌گوییم نفس، غیر از بدن است؛ نه‌فقط غیر بدن، بلکه دارای تجرد و غیرمادی است و در مرتبه‌ای بالاتر و شریف‌تر قرار دارد. این مرتبه‌ی بالاتر را با عنوان تجرد تفسیر می‌کنیم.

تجرد نیز سه مرتبه دارد:

  1. تجرد برزخی
  2. تجرد عقلی
  3. مقام فوق تجرد، که در آن سخن از الهویت مطرح می‌شود

این بحث از نطفه تا احدیت، همه از مباحث معرفت نفس است.

  • تقریر استدلال‌های مرحله‌ای:

در این مسیر، چند مرحله استدلال مطرح می‌شود:

  1. ما وجود داریم.
  2. ما غیر از بدن هستیم.
  3. ما ادامه‌ی بدن و تکامل‌یافته‌ی آن هستیم.
  4. نفس دارای تجرد برزخی است.
  5. نفس دارای تجرد عقلی است.
  6. نفس دارای مقام فوق تجرد است؛ یعنی الهی است.

همه‌ی اینها مراتب یک بحث واحد هستند که به‌تدریج پیش می‌رود.

  • مثال قوه خیال، بدن برزخی و عالم عقل:

در مرتبه‌ی خیال، صورت‌های خیالی انشا و ایجاد می‌شوند و این صورت‌ها کاملاً مجرد و غیرمادی‌اند. اگر بخواهید بدن برزخی را بفهمید، باید به صورت‌هایی که در قوه‌ی خیال انشا می‌کنید توجه کنید؛ بدن برزخی از جنس صورت‌های خیالی است.

اگر بخواهید عالم عقل و تجرد عقلی را بفهمید، باید آن را با همین معنا درک کنید. بدن قیامتی را نیز کسی نمی‌فهمد مگر آنکه تجردِ معنا و مفهوم را بفهمد.

  • مقام فوق تجرد و الهویت:

فراتر از آن، اصل ذاتِ من از مراتب مجردتر است. این مرتبه نه معناست، نه مفهوم، نه صورت خیالی و نه دارای جسمیت. اصل ذاتِ من، مقامش فوق تجرد است؛ یعنی از چیستی و ماهیت نیز عاری و منزّه است.

این مرتبه، با مقام فنا شناخته می‌شود و تا کسی به مقام فنا نرسد، معنای فوق تجرد را درک نمی‌کند. این همان الهویت است.

  • نسبت این بیان با کلام امیرالمؤمنین )ع(

امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «أنا الله». مقصود، همین معناست. «أنا الخالق»، «أنا الممیت»، «أنا الأول»، «أنا الآخر»، «أنا الظاهر»، «أنا الباطن».

وقتی برخی مسلمانان صدر اسلام این سخنان را از حضرت علی (ع) می‌شنوند، ایشان را تکفیر می‌کنند. در جنگ جمل و نهروان نیز همین جهل و حماقت سبب شد که شمشیر به روی ولیّ خدا کشیده شود. بزرگ‌ترین مظلومیت اهل‌بیت این بود که آنان را هم‌تراز با دیگران قرار دادند.

  •  «نفخت فیه من روحی» و معنای تشریفی آن:

این بحث به آیه‌ی «نفخت» نیز مربوط می‌شود. در اینجا مقصود، این نیست که خداوند از روحِ خود چیزی به ما داده باشد؛ بلکه این نسبت، از نوع تشریف و اضافه‌ی تشریفی است.

آیت‌الله شجاعی در کتاب انسان و خلافت الهی این بحث را مفصل بیان کرده است. خلاصه‌ی آن چنین است:

انسان از ذات الهی به‌طور مستقیم ایجاد نشده است. انسان، جلوه‌ی اول خداوند نیست، بلکه جلوه‌ی دوم خداوند است. نخستین مخلوق، «روح» یا «نور نبی» است؛ و انسان جلوه‌ی آن روح است، نه جلوه‌ی مستقیم ذات الهی.

پس ما جلوه‌ی جلوه‌ی خدا هستیم، نه جلوه‌ی مستقیم او.

  •  مخلوق اول و نظام واسطه‌ها:

آن روح، حقیقت محمدی است. «اول ما خلق الله» همان نور نبی، یا روح، یا قلم، یا عرش، یا کرسی است. اینها در روایات ما به این شکل آمده‌اند.

آن مخلوق، عالم را انشا کرد؛ و عوالم، با واسطه ایجاد شدند. از آن مخلوق، ملائکه‌ی مقرب و سپس چهار ملائکه‌ی غیبی یعنی جبرئیل، میکائیل، عزرائیل و اسرافیل انشا شدند. این چهار ملک مقرب، ملکوت را انشا کردند و عالم برزخ، عالم ملکوت و عالم ما به این ترتیب پدید آمدند. اینها همان واسطه‌ها هستند.

همان‌گونه که امام صادق (ع) فرمودند: «شیعتنا» و «اولی الفضل»؛ یعنی باید این واسطه‌ها را حفظ کرد. «ابتغوا إلیه الوسیله» نیز به همین معناست.

  •  پاسخ به برداشت نادرست از توسل و زیارت:

وهابیانِ نادان گمان می‌کنند که ما واسطه‌ها را می‌پرستیم؛ در حالی که چنین نیست. وقتی دست بر ضریح ائمه می‌گذاریم، برای آنان قداست و احترام قائل هستیم. هیچ‌کس نمی‌گوید پیامبر خودِ خداست یا برای او سجده می‌کند. نهایتِ عمل ما، تقدیس و احترام است، نه پرستش.

  • تجلی تام، حقیقت نوریه و مثال خورشید:

روح، تجلی تام حضرت حق است و حقیقت نوریه‌ی او به‌گونه‌ای است که بی‌واسطه با ذات الهی در ارتباط است. مانند خورشید که سطح آن شش‌هزار درجه حرارت دارد و ما روی زمین فقط با حرارتی بسیار کمتر مواجه می‌شویم. نمی‌توان مستقیماً با آن حرارتِ عظیم ارتباط برقرار کرد؛ باید نور شکسته و حرارت سبک شود.

ذاتی که بتواند با ذات نامتناهی ارتباط برقرار کند، خودش جامعیت دارد. از همین رو گفته می‌شود: «نحن أسماء الله». این سخن را فقط معصوم می‌تواند بگوید. امام صادق (ع) فرمودند: ما اسماء الحسنی هستیم.

  •  وساطت در مراتب خلقت:

ما واسطه میان ذات الهی و عوالم خلقت هستیم؛ نه‌تنها واسطه میان ملک و ملکوت، بلکه واسطه میان ملکوت و جبروت نیز هستیم. بلکه بالاتر، واسطه میان جبروت و ذات الهی هستیم. ما به‌طور مستقیم با ذات حضرت حق مواجه هستیم.

گفتارهای مشابه