آثار حکمی استاد مهدی خدابنده

صوت جلسه معرفت نفس ۲۸تیرماه

  • پاسخ به پرسش دربارهٔ حضور و ظهور نفس:

در پاسخ به این پرسش که «نفس ناطقه در اعضای بدن، حضوری یکسان و ظهوری متفاوت دارد» و اولیای الهی می‌توانند محل ظهور نفس را در بدن جابه‌جا کنند، باید گفت که این مطلب صحیح است.

اولیای خدا می‌توانند ظهور نفس را از یک قوه گرفته و در قوه‌ای دیگر متمرکز کنند؛ برای مثال، می‌توانند ظهور بینایی را از چشم خود گرفته و آن را در قوهٔ شنوایی متمرکز کنند یا برعکس. آنان چنین قدرتی دارند و می‌توانند در وجود خود تصرف کنند.

همچنین اولیای الهی می‌توانند در دیگران نیز تصرف داشته باشند؛ برای نمونه، ممکن است نور چشم فردی را بگیرند، او را نابینا کنند، شنوایی او را از بین ببرند یا قدرتی را از او سلب کنند. این توانمندی‌ها از مراتب ولایت و تصرف است و همهٔ این امور به اذن خداوند انجام می‌شود؛ زیرا قدرت اولیای الهی از جانب خداوند به آنان عطا شده است.

  • علت استفاده نکردن ائمه از تصرفات خارق‌العاده:

ممکن است این پرسش مطرح شود که اگر ائمه و اولیای الهی چنین قدرت‌هایی دارند، چرا امامانی که به‌طور غالب مسموم شدند، از این قدرت برای جلوگیری از مسمومیت یا درمان خود استفاده نکردند؟

پاسخ آن است که ائمه مأمورند به ظاهر عمل کنند و امور خود را از راه‌های طبیعی پیش ببرند. آنان نباید برای کارهای طبیعی از معجزه، کرامت و تصرف در امور عادی استفاده کنند، مگر آنکه از جانب خداوند مأذون باشند.

برای مثال، اگر امیرالمؤمنین بخواهد از ظرفی آب بنوشد و ظرف در فاصله‌ای قرار داشته باشد، باید برخیزد و به‌صورت طبیعی به سوی آن حرکت کند. هرچند ممکن است با قدرت اراده و تصرف، ظرف را به سوی خود بیاورد، اما در امور عادی از این روش استفاده نمی‌کند.

همچنین ممکن است اولیای الهی بدون ازدواج، قدرت ایجاد بارداری یا تولید فرزند را داشته باشند، اما سنت الهی و روش معمول آن است که فرزند از طریق ازدواج به وجود آید. بنابراین، آنان از روش عادی استفاده می‌کنند؛ زیرا تکلیف آنان چنین اقتضا می‌کند.

  • نمونه‌ای از تصرف نفس در بدن:

عمل جراحی را می‌توان به دو صورت انجام داد: با بیهوشی یا بدون بیهوشی. نقل شده است که مرحوم علامه طباطبایی رحمه‌الله علیه برای انجام عمل جراحی، حاضر نشدند بیهوش شوند. پزشک به ایشان گفت که در هنگام عمل، پلک چشم حرکت می‌کند و پرسید آیا می‌توانند پلک نزنند یا خیر. علامه پرسیدند عمل چه مدتی طول می‌کشد و پزشک پاسخ داد حدود نیم ساعت. ایشان فرمودند که می‌توانند در این مدت پلک نزنند.

پس از پایان عمل، پزشکان مشاهده کردند که ایشان حتی پلک و مژهٔ خود را حرکت نداده‌اند. هنگامی که به ایشان گفتند عمل به پایان رسیده است، علامه پاسخ دادند که می‌توانند همچنان ادامه دهند.

این نمونه‌ای از قدرت تصرف و ولایت اولیای الهی است؛ یعنی شخص می‌تواند ظهور نفس را از عضوی خاص، مانند چشم، جدا کرده و آن را تحت کنترل خود قرار دهد.

  • معنای حضور یکسان و ظهور متفاوت نفس:

نفس در چشم، عمل دیدن را انجام می‌دهد؛ در گوش، شنیدن را. با این حال، حضور نفس در همهٔ بدن یکسان است، اما ظهور آن یکسان نیست. منظور از حضور یکسان این است که در بدن انسان چند نفس وجود ندارد؛ به‌گونه‌ای که یک نفس در چشم، نفس دیگری در گوش و نفس دیگری در دست باشد. بلکه یک نفس، یک وجود و یک حضور در سراسر بدن انسان حاضر است.

یک نفس در چشم حضور دارد، در گوش حضور دارد، دست را حرکت می‌دهد، زبان را می‌گرداند و غذا را می‌خورد. بنابراین، نفس، پاسخ‌گوی عملکرد همهٔ اعضای بدن خویش است.

  • مسئولیت نفس در برابر عملکرد اعضای بدن:

در آیهٔ شریفهٔ «اقْرَأْ کِتَابَکَ» آمده است: «کتاب خودت را بخوان.» در اینجا کتاب انسان، همان حقیقت نفس اوست. در قیامت از انسان پرسیده می‌شود که با چشم خود چه کرده، گوش خود را در چه مسیری به کار برده و زبان خود را چگونه حرکت داده است. از انسان دربارهٔ سخنانی که بر زبان آورده و اعمالی که با اعضای بدن انجام داده است، سؤال خواهد شد.

زبان می‌تواند منشأ گناهان فراوانی باشد. اگر انسان زبان خود را کنترل کند، بسیاری از گناهان را انجام نخواهد داد. همچنین باید چشم و گوش خود را نیز کنترل کند تا به گناه آلوده نشوند. بنابراین، بهتر است انسان تا حد امکان سکوت کند و تنها به اندازهٔ نیاز و ضرورت سخن بگوید.

  • خودمحاسبه‌گری انسان:

در ادامهٔ آیهٔ شریفه آمده است: «کَفَى بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیبًا»، یعنی: «امروز خودت برای حسابرسی خویش کافی هستی.»

همچنین در قرآن کریم آمده است: «بَلِ الْإِنسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِیرَهٌ»، یعنی: «بلکه انسان خود بر خویشتن آگاه و بیناست.» انسان می‌داند چه کاری انجام داده و با چه نیتی عمل کرده است. ازاین‌رو، خود انسان می‌تواند عملکرد خویش را محاسبه و دربارهٔ آن قضاوت کند؛ زیرا هم به اعمال خود علم دارد و هم آن‌ها را با اختیار انجام داده است.

با وجود این، برای تأکید بیشتر بر حقیقت اعمال، در قیامت اعضای بدن انسان نیز به اعمال خود شهادت می‌دهند. گفته می‌شود که این زبان چنین سخنانی گفته، این چشم چنین چیزهایی را دیده، این گوش چنین مطالبی را شنیده و این دهان چنین غذاهایی خورده است. در آن روز، امکان انکار وجود نخواهد داشت.

  • قیامت؛ روز آشکار شدن باطن‌ها:

قیامت جای انکار نیست؛ زیرا قیامت روز ظهور باطن‌هاست. انسان در دنیا ممکن است چهره‌ای مظلوم به خود بگیرد، مظلوم‌نمایی کند یا حقیقت را پنهان سازد، اما در قیامت همهٔ امور باطنی آشکار می‌شود. خداوند می‌فرماید: «یَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ» یعنی: «روزی که رازها و باطن‌ها آشکار می‌شوند.»

در آن روز، هیچ‌کس نمی‌تواند دروغ بگوید یا چیزی را مخفی کند؛ زیرا هر امر باطنی به صورت ظاهری آشکار خواهد شد. در قیامت، ظاهر و باطن از یکدیگر جدا نیستند؛ باطن در سطح ظاهر آشکار می‌شود و حقیقت پنهان انسان نمایان می‌گردد.

  • جاودانگی آثار اعمال انسان:

در قرآن کریم آمده است: «کُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ» ، یعنی: «عمل هر انسانی را به گردن او آویخته‌ایم.» مقصود آن است که عملکرد انسان از او جدا نمی‌شود و نمی‌تواند از آثار اعمال خود فرار کند. عمل انسان به او متصل و آویخته است و با وجود او همراه می‌شود.

مرحوم ملاصدرا می‌فرماید عملی که با روح انسان یکی شود، دیگر از روح جدا نخواهد شد و جاودانه می‌گردد. به همین دلیل، بهشت و جهنم ابدی هستند؛ زیرا آثار اعمال با روح انسان یکی شده‌اند.

برای تقریب این معنا به ذهن می‌توان مثال آب و نمک یا آب و شکر را بیان کرد. هنگامی که نمک یا شکر با آب مخلوط می‌شود، جداسازی آن ممکن است، اما به‌سادگی انجام نمی‌شود و نیازمند تبخیر آب است. در امور معنوی نیز صفتی که با روح انسان یکی می‌شود، به‌آسانی از آن جدا نخواهد شد.

  • ادامهٔ بحث دربارهٔ حقیقت نفس:

در ادامهٔ بحث، از صفحهٔ ۹۲، چنین بیان می‌شود: آن‌کس که می‌گفت تاریک بودم و روشن شدم، ناقص بودم و کامل شدم، نادان بودم و دانا شدم و از قوه به فعل رسیدم، در حقیقت از وجود داشتن خود خبر می‌دهد. کسی که می‌گوید «من جاهل بودم»، پیش از آن باید وجود داشته باشد تا بتواند دربارهٔ جهل خود سخن بگوید. همچنین کسی که می‌گوید «من ناقص بودم»، با همین سخن به اصل وجود خود اعتراف می‌کند.

انسان به وجود خویش یقین دارد و هیچ‌کس نمی‌تواند وجود خود را انکار کند. حتی اگر فردی بگوید «من وجود ندارم»، همین جمله نشان می‌دهد که گوینده‌ای وجود دارد که این سخن را بر زبان آورده است.

  • ناتوانی انسان از انکار اختیار:

همان‌گونه که انسان نمی‌تواند وجود خود را انکار کند، نمی‌تواند اختیار خود را نیز به‌طور کامل انکار نماید. اگر کسی بگوید «من مجبورم»، در واقع با اختیار خود این جمله را بیان کرده است. او مختار بوده که بگوید «من مجبورم». بنابراین، حتی ادعای مجبور بودن نیز با نوعی اختیار و انتخاب همراه است. ازاین‌رو، انسان در وجود خود هم اصل هستی و هم اصل اختیار را می‌یابد و نمی‌تواند به‌طور کامل آن‌ها را انکار کند.

  • اثبات وجود خداوند با برهان عقلی:

حتی کسی که وجود خداوند را انکار می‌کند، با همین انکار نشان می‌دهد که دربارهٔ این موضوع اندیشیده و چیزی را فهمیده است. اگر موضوعی اصلاً وجود نداشته باشد، انکار آن نیز معنا نخواهد داشت. فیلسوفان اسلامی برای اثبات وجود خداوند تنها به آیات و روایات استناد نکرده‌اند، بلکه با برهان‌های عقلی، اصل وجود و توحید را اثبات کرده‌اند.

ممکن است فردی بگوید قرآن و حدیث را قبول ندارد. در چنین شرایطی، باید از عقل و استدلال بهره گرفت. مرحوم ملاصدرا براهین فراوان و عمیقی دربارهٔ اثبات توحید ارائه کرده است. مباحث ایشان دربارهٔ وجود و هستی، بسیار عمیق و سنگین است و عظمت اندیشهٔ او در فلسفهٔ اسلامی جایگاه ویژه‌ای دارد. برخی دربارهٔ عظمت سخنان او گفته‌اند که با حفظ شأن انبیا  بعضی از سخنان وی در حد سخنان یک نبی الهی است. این تعبیر نشان‌دهندهٔ عمق، قوت و عظمت اندیشهٔ ملاصدرا در مباحث وجود و توحید است.

  • جایگاه حکمت و عرفان در تمدن اسلامی:

در تمدن اسلامی، بزرگانی ظهور کرده‌اند که در حکمت و فلسفه مثال‌زدنی هستند؛ بزرگانی همچون ملاصدرا در فلسفه، مولانا در عرفان عملی و نظری، و ابن‌عربی در عرفان نظری که تأثیرات شگرفی بر این علوم داشته‌اند. گستره تمدن اسلامی در آن دوران به حدی بود که مرزهای اروپا، آفریقا و مناطق فراتر از آن را در بر می‌گرفت و این میراث عظیم، حقیقتی انکارناپذیر است.

  • مسئله «وجود» و بداهت حق:

منکرانِ وجود با یک تناقض منطقی روبه‌رو هستند؛ زیرا برای انکارِ «حقیقت» یا «وجود»، ابتدا باید «وجود» داشته باشند. خداوند به عنوان حقیقت مطلق، مصداق بارز وجود است. هر حقیقتی که موجود باشد، یا مقید (محدود) است و یا مطلق (نامحدود). موجود مقید، همان مخلوق است که هستی‌اش از غیر است؛ اما موجودی که هستی‌اش از ذات خود اوست، حقیقت مطلق یا خداوند نامیده می‌شود.

در اینجا به داستانی تمثیلی از مثنوی اشاره شد که در آن فردی برای فرار از پاسخگویی، اصلِ وجودِ باغ، انگور و حتی خودش را انکار می‌کرد؛ اما با اعمال مجازات، متوجه شد که انکارِ هستی، به تناقض می‌انجامد. همان‌طور که ابن‌سینا بیان کرده است، اثباتِ وجود از بدیهیات عقلی است و امروز نیز بطلان مکاتبی که منکر اصلِ وجود بودند، ثابت شده است.

  • تبیین مراتب هستی (ذات، صفات و افعال):

هر حقیقتی خواه مادی و خواه مجرد دارای سه مرحله است: ذات، صفات و افعال.  ذات: جوهره و هستی شیء. صفات: ویژگی‌ها و خصایص آن. افعال: بروز و ظهورِ آن ویژگی‌ها در قالب عمل.

این قانون شامل تمامی مخلوقات و حتی خداوند می‌شود. برای مثال، در جمادات (مانند طلا)، دانشمندان علوم تجربی (شیمی‌دان‌ها) صفات آن (جرم مولکولی، ویژگی‌های اتمی) و افعال آن (واکنش‌های شیمیایی) را تبیین می‌کنند.

  • اشاره به «من» و «انا» (نفس و روح):

در قرآن کریم، تعبیر «إِنِی أَنَا اللَّهُ» بیانگر گزارشِ خداوند از تحقق و وجودِ خویش است. این تعبیر نشان می‌دهد که «بودن» بر «سخن گفتن» تقدم دارد. وقتی انسان می‌گوید «من»، به جنبه روحی و نفسانی خود اشاره دارد.

  • غیبتِ روح و تفاوت آن با امور محسوس:

نکته کلیدی این است که «نفس» یا «روح» موجود است، اما «محسوس» نیست. بسیاری از حقایق در عالم مادی نیز محسوس نیستند؛ مانند میدان مغناطیسی، انرژی، یا جریان برق که با وجود مادی بودن، ابعاد سه‌گانه ماده (طول، عرض و عمق) را به شکلی که برای اجسام تعریف می‌شود، ندارند.

بنابراین، نفس و روح چون موجوداتی مجرد هستند، با حواس ظاهری قابل درک نیستند و از مقوله «غیب» محسوب می‌شوند. هرگونه ادعایی مبنی بر تصویربرداری یا مشاهده فیزیکی روح با دوربین و ابزارهای مادی، فاقد مبنای علمی و صحیح است، زیرا موجود مجرد، شکل و ابعاد مادی ندارد.

  • موجود مجرد و نادیدنی بودن حقیقت نفس:

موجود مجرد، شکل، چهره و قیافه ندارد. علم و فهمِ درون انسان را در نظر بگیرید؛ آیا انسان فهمِ خود را می‌بیند؟ خیر. 

آیا آن را لمس می‌کند؟ خیر.  آیا آن را می‌بوید؟ خیر. آیا آن را با یکی از حواس پنج‌گانه احساس می‌کند؟ خیر.

پس فهم، به هیچ‌یک از حواس پنج‌گانه قابل ادراک نیست. از اینجا روشن می‌شود که نفس و ذاتِ من، موجود است؛ اما با حس شناخته نمی‌شود. با خیال نیز شناخته نمی‌شود. حتی با عقل هم نمی‌توان حقیقت خود را به‌طور مستقیم دریافت. بنابراین این پرسش پیش می‌آید که انسان حقیقت خود را چگونه می‌یابد؟

پاسخ آن است که انسان حقیقت خویش را با علم حضوری، با کشف و با شهود می‌یابد؛ نه صرفاً با تعقل. عقل، ماهیات اشیا را درک می‌کند. حس نیز اعراض را درک می‌کند؛ اعراضی مانند صدا، تصویر، بو و طعم. 

عقل، ماهیت اشیا را می‌فهمد؛ یعنی انسانیتِ انسان را، حیوانیتِ حیوان را، جمادیتِ جماد را، و گیاه بودنِ گیاه را. اما ذاتِ ما را حتی با عقل هم نمی‌توان یافت. ذات انسان باید با کشف، شهود و ارتباط حضوری شناخته شود.

  • «من» و «انا»؛ اشاره به جنبه باطنی انسان:

خدای نامتناهی، با تعبیر «من» و «اَنا» به جنبه غیبی و باطنی ما اشاره می‌کند. پس ما یک ظاهر داریم، که بدن ماست؛ و یک باطن و غیب داریم. نفس ما همان غیب و باطن ماست. محسوس نیست، غیب است، مستور است. نفس، مظهر اسم «ساتر» است؛ یعنی خداوند آن را پوشیده قرار داده است.

  • نادیدنی بودن، لزوماً به معنای مجرد بودن نیست:

درباره جن گفته می‌شود که موجودی دوبعدی است. مرحوم شهید مطهری نیز در برخی مباحث تفسیری اشاره می‌کند که جن موجودی است که بُعد دارد، اما به گونه‌ای نیست که برای ما قابل رؤیت باشد.

اما باید دقت داشت که هر چیزی که دیده نمی‌شود، مجرد نیست. برای مثال، برق دیده نمی‌شود. میدان مغناطیسی دیده نمی‌شود. انرژی نیز دیده نمی‌شود. بنابراین نمی‌توان گفت هر امر نادیدنی، الزاماً مجرد است. برخی امور نادیدنی، مادی‌اند، هرچند برای حواس پنج‌گانه ما قابل ادراک مستقیم نباشند.

  • ادراک ملکوت با چشم باطن:

انسان، ملکوت را با چشم باطن می‌بیند. خیال، چشم باطنی است.  اکنون تصویر این لیوان، این موبایل و این میکروفون با چشم ظاهری دیده می‌شود. اما صورتی که در خیال حاضر است، با این چشم ظاهری دیده نمی‌شود. انسان آن صورت‌های خیالی را با چه چیزی می‌بیند؟ روشن است که با چشم سر دیده نمی‌شوند؛ زیرا وقتی انسان چشم خود را می‌بندد، باز هم آن صورت‌ها را مشاهده می‌کند. پس معلوم می‌شود که این ادراک، با چشم ظاهری نیست.

این صورت‌ها با چشم خیال دیده می‌شوند. خود خیال، نوعی چشم است. همچنین برخی امور را با چشم عقل می‌بینیم. معانی را با عقل می‌بینیم.  صورت‌های خیالی را با خیال می‌بینیم.  صورت‌های محسوس، مانند لامپ، سرامیک را با چشم ظاهری می‌بینیم.

  • چشم خیال، چشم عقل و چشم دل:

وجود نامتناهی را نه با حس می‌توان دید، نه با خیال، و نه با عقل. از این‌رو، انسان علاوه بر چشم ظاهر، چشم خیال و چشم عقل، چشم دل نیز دارد. خدا را باید با چشم دل دید. دل نیز دارای چشم است. نکته دیگر آن‌که خیال، یک چشم نیست، بلکه چشم‌هاست. 

عقل نیز یک چشم نیست، بلکه چشم‌های عقلی است.  قلب نیز چنین است. انسان با این مراتب ادراکی، می‌تواند معانی را پرورش دهد. لفظ را با چشم ظاهر می‌بیند، اما معنا را با چشم عقل می‌بیند. ذات اشیا را نیز باید با چشم دل دید.

  • تفاوت صدر، قلب و فؤاد:

به همین جهت، در قرآن کریم گاهی از «صدر»، گاهی از «قلب» و گاهی از «فؤاد» سخن گفته می‌شود. معانی این‌ها کاملاً متفاوت است. همه این‌ها جلوه‌های نفس ناطقه‌اند. نفس، حقیقتی است با بی‌نهایت شأن و بی‌نهایت تجلی. انسان در عالم ملکوت، با تمام وجود خود با غیب درگیر است.  در این عالم، ما با حواس خود با عالم ماده درگیریم.  در نشئه قیامت و ملکوت، با چشم‌های خیالی و با خیال خود درگیر خواهیم بود.  در عالم عقل نیز با قلب و عقل خود مواجهه خواهیم داشت. این مراتب، پایان‌ناپذیر و بی‌نهایت‌اند.

  • گستره ادراک در دنیا و ملکوت:

در این عالم، انسان با چشم ظاهری خود در آنِ واحد، فقط تعداد محدودی صورت را می‌بیند. اما در ملکوت، با چشم خیال، بی‌نهایت صورت دیده می‌شود. بلکه در مراتب بالاتر، این وسعت ادراک بسیار فراتر از آن چیزی است که در دنیا تصور می‌شود.

با چشم دنیایی، انسان حتی پشت دیوار را هم نمی‌بیند. اما با چشم خیال، ظاهر و باطن، پشت و رو، پایین و بالا، چپ و راست، شمال و جنوب می‌تواند در آنِ واحد مورد مشاهده قرار گیرد.

اگر جمعیت زمین هشت میلیارد نفر باشد و همه در یک بیابان گرد آیند، انسان با چشم ظاهری خود فقط تعداد اندکی را می‌بیند. اما در عالم ملکوت، اگر همه ارواح در یک مرتبه حاضر باشند، در آنِ واحد قابل مشاهده خواهند بود. موجود مجرد، همه را در زاویه دید برزخی خود می‌گیرد.

  • چشم‌های عقلی و وسعت روح:

در پرسشی مطرح می‌شود که آیا زوایای متفاوت مواجهه با یک مسئله را می‌توان جلوه‌های متفاوت روح دانست؟  پاسخ آن است که روح، بی‌نهایت تجلی عقلی دارد. برای مثال، انسان معنای انسانیت و حیوانیت را می‌فهمد. اما اگر بخواهد صد معنا را بفهمد، در مرتبه عادی باید آن‌ها را یکی‌یکی دریابد. در حالی که در مرتبه‌ای از چشم عقل، ممکن است هزار معنا را یک‌جا درک کند. این همان «دیدِ چشم عقلی» است. هرچه روح وسعت پیدا کند، چشم عقلی بیشتر گشوده می‌شود. هرچه عالم نیز متحول شود، روح بیشتر می‌بیند.

  • سیر و تکامل در عالم برزخ:

در نگاه نخست، ممکن است گفته شود هرکس با همان اندازه رشد و کمالی که در این دنیا به دست آورده، وارد ملکوت می‌شود. این سخن، در مرتبه‌ای درست است. اما حقیقت این است که خود فضای ملکوت، انسان را لحظه‌به‌لحظه سیر می‌دهد، تغییر می‌دهد و گسترش می‌بخشد. کسی که صد سال در عالم برزخ حضور داشته، درک و فهمش نسبت به کسی که تازه از دنیا رفته و وارد برزخ شده، فاصله‌ای بسیار عظیم دارد. او وسعت وجودی بیشتری یافته است و این وسعت، پیوسته ادامه پیدا می‌کند. در نتیجه، دید، فهم و احساس انسان در آنجا دائماً در حال گسترش است.

  • تفاوت ادراک حسی با ادراک ملکوتی:

در دنیا، انسان نمی‌تواند چند طعم متضاد را در یک لحظه به‌صورت کاملاً متمایز ادراک کند. اگر طعم‌های شور، تلخ، شیرین و ترش به‌طور هم‌زمان وارد دهان شوند، تشخیص تفکیکی آن‌ها بسیار دشوار می‌شود. در این عالم، ادراک‌ها غالباً به‌صورت ترتیبی و جداگانه صورت می‌گیرند.

اما در ملکوت چنین نیست. انسان می‌تواند جمع اضداد را در آنِ واحد بیابد. این از شگفتی‌های بحث معاد است. در دنیا، جمع اضداد ممکن نیست؛ اما در ملکوت، امکان‌پذیر است.

  • امکان جمع اضداد در خیال و ملکوت:

در این جهان، یک شیء نمی‌تواند در آنِ واحد هم کاملاً سفید باشد و هم کاملاً سیاه.  همچنین یک چیز نمی‌تواند هم‌زمان هم سرد باشد و هم گرم.  اما در خیال، انسان می‌تواند چنین امری را تصور کند. می‌تواند چیزی را در آنِ واحد، هم سفید و هم سیاه فرض کند؛ نه به این معنا که دو چیز جداگانه باشد، بلکه به‌عنوان یک صورت ادراکی واحد. در نتیجه، انسان در مرتبه خیال هم جمع اضداد می‌کند و هم درک اضداد. یکی از دلایل تجرد نفس ناطقه همین است که در مرتبه خیال، جمع اضداد و فهم اضداد برای او ممکن می‌شود. این بحث، خود نیازمند شرح و تفصیل گسترده‌تری است.

  • ظهور باطنی صفات در ملکوت:

در این دنیا، چهره انسان یا انسانی است یا حیوانی. اما در ملکوت چنین نیست. در آنجا ممکن است انسان‌هایی دیده شوند که حیوانیت و انسانیت را با هم در چهره خود دارند. یعنی صفات درونی، به‌صورت‌های گوناگون در ظاهر ملکوتی انسان تجلی پیدا می‌کند.

ممکن است کسی در دنیا انسانی شناخته شود، اما در ملکوت، حیوانیت او نیز در کنار انسانیتش آشکار گردد. یا در مورد فردی دیگر، نورانیت و بُعد فرشته‌گون او با بشریت او جمع شود. بنابراین در آن نشئه، هم انسان و حیوان با هم جمع می‌شوند و هم حتی گونه‌های مختلف حیوانیت در یک فرد قابل اجتماع‌اند.

  • حیوانیت حیوان، نقص نیست:

در اینجا تأکید می‌شود که نباید برخی تعابیر را توهین به حیوانات تلقی‌ناپذیر دانست. خداوند حیوانات را در حیوانیتِ خودشان پاک آفریده است. حیوانیت برای حیوان، نقص نیست، بلکه کمال است.   عقرب اگر نیش نزند، از حیث تکوینی ناقص است.  کفتار اگر ندرد، در مرتبه طبیعی خود ناقص است. اما اگر انسان درنده‌خو باشد، این برای او نقص است. از این‌رو، تحقیر انسانِ منحط با تعبیر «حیوان» نیز در واقع نوعی توهین به حیوانات است؛ زیرا حیوان در جایگاه تکوینی خود، پاک و هماهنگ با آفرینش است.

حیوانات، طهارت تکوینی دارند و در فعل و ذات خود مقدس‌اند. اگر حیوان بدن خود را نجس کند، این برای او نقص به شمار نمی‌آید؛ زیرا به همان میزان که باید، شعور و تکلیف دارد. اما اگر انسان چنین کند و تطهیر نکند، برای او نقص است. پس طهارت برای انسان کمال است، و وضعیت طبیعی حیوان نیز در جای خود، کمال حیوانی است.

  • تجلی رذایل به صورت‌های متعدد حیوانی:

در نتیجه، در ملکوت، صورت‌های حیوانی می‌توانند در یک شخص جمع شوند.  اگر کسی دارای رذایل فراوان باشد، ممکن است به صد چهره حیوانی ظاهر شود. این ظهور، نه به‌صورت ترتیبی و پشت سر هم، مانند تصاویر تلویزیون، بلکه در آنِ واحد است.

در نشئه تجرد، انشای صورت به‌گونه‌ای است که کسی که آن شخص را می‌بیند، همه چهره‌های حیوانی را به‌طور هم‌زمان در او مشاهده می‌کند. این بیان، نشان‌دهنده شدت انحطاط باطنی برخی انسان‌هاست.

  • تسبیح‌گویی موجودات و انحطاط برخی انسان‌ها:

حیوانات به زبان حال و تکوین، تسبیح‌گوی خداوند هستند. اما برخی انسان‌ها چنان از مسیر حقیقت دور می‌شوند که از این هماهنگی نیز فاصله می‌گیرند. از این‌رو، گاه انسان در قضاوت درباره بعضی افراد درمی‌ماند که چه تعبیر و وصفی برای آنان به کار ببرد.

  •  بازگشت به حقیقت «من»:

بنابراین، «من» و «انا» اشاره به جنبه باطنی ما دارند.  آن حقیقتی که می‌گوید «من»، همان وجود باطنی ماست؛ نه صرفاً بدن ظاهری ما.

  • مثال امام رضا (ع) و فعالیت هم‌زمان قوا:

در ادامه، این پرسش مطرح می‌شود که آیا مانند آنچه درباره امام رضا (ع) گفته می‌شود که در آنِ واحد پاسخ‌گوی افراد فراوان بوده‌اند می‌توان چنین مرتبه‌ای را فهم کرد؟ پاسخ این است که اصل این معنا برای انسان قابل فهم است؛ زیرا همین الآن نیز انسان دارای نوعی فعالیت هم‌زمان قوای ادراکی است. وقتی انسان سخن می‌گوید، هم‌زمان صدای خود را می‌شنود، می‌بیند،سخن می‌گوید، لمس می‌کند.  اگر شکلاتی بخورد، حس چشایی او فعال می‌شود. اگر بویی در فضا باشد، آن را استشمام می‌کند.

یعنی حواس پنج‌گانه می‌توانند در آنِ واحد فعال باشند. این مثال، راهی برای تقریب ذهن نسبت به مراتب بالاتر ادراک و احاطه در نشئات برتر وجود است.

  •  وسعت وجودی و ارتباط با عوالم غیب:

توضیح پیرامون توانمندی انسان در احاطه بر ادراکات ظاهری و باطنی:

مراتب ادراک: اگر فردی به قوت وجودی برسد، در عین فعال بودن حواس پنج‌گانه، قادر به خیال‌پردازی و تعقل است. در مراتب بالاتر، معصومین (ع) در آن واحد با تمام قوا (حس، خیال، عقل، درک شهودی) با عالم غیب و شهود در ارتباط هستند. ارتباط معصوم با عالم غیب، مانع از اشتغال ایشان به امور ظاهری (مانند گفتگو یا تغذیه) نمی‌شود.

اشرافیت وجودی امام: امام رضا (ع) به دلیل وسعت وجودی، در آن واحد با عوالم مختلف در ارتباط است. برای نمونه، طی‌الارض امیرالمؤمنین (ع) و عبور از عوالم متعدد در زمان بسیار کوتاه، با محاسبات فیزیکی و مادی قابل تبیین نیست و تنها از طریق کشف و شهود قابل درک است.

  • ماهیت زمان و مکان در عالم ملکوت:

بررسی تفاوت زمان در عالم دنیا و عالم ملکوت: فرازمانی بودن ملکوت: عالم ملکوت، فرازمانی است و هر حادثه در آنجا بی‌نهایت است؛ به گونه‌ای که یک لحظه آن می‌تواند تمام لذت‌ها یا عذاب‌های دنیوی را در بر بگیرد. قبض زمان و مکان: طی‌الارض به معنای انتقال بدن جسمانی در چشم‌برهم‌زدنی است؛ نه خلق یا اعدام بدن. در این پدیده، امام معصوم با قدرت ولایت، زمان و مکان را «قبض» کرده و بر آن‌ها محیط می‌شود. کسی که به تجرد عقلی برسد، زمان و مکان در برابر او تسخیر می‌شوند.

  • تسبیح موجودات و جایگاه انسان:

تبیین جایگاه خلقت بر اساس آیات قرآن: تسبیح عمومی: بر اساس آیه «وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»، تمامی موجودات (جماد، نبات، حیوان، جن و ملک) دارای درک، فهم و علم به تسبیح خداوند هستند. اشرف مخلوقات بودن: انسان تنها در صورتی «اشرف مخلوقات» است که با اراده و اختیار، مسیر عبودیت را طی کند و اسماء و صفات الهی را در خود متجلی سازد. رابطه حیوانات با ملکوت: طبق دیدگاه محی‌الدین ابن عربی، حیوانات به دلیل رابطه مستقیم با عالم برزخ، حوادث را پیش از وقوع در عالم ماده حس می‌کنند (مانند رم کردن حیوانات پیش از وقوع حادثه). این نشان‌دهنده «چشم برزخی» حیوانات است.

  • عالم ذره و رویاهای صادقه:

تحلیل نقش عالم برزخ نزولی:

عالم ذره: عالم برزخ نزولی همان عالم ذره است که لوح محو و اثبات محسوب می‌شود. هر حادثه‌ای پیش از وقوع در عالم ماده، در این عالم رقم می‌خورد.

پیش‌آگاهی مومنین: رویای صادقه، نوعی ارتباط با عالم برزخ نزولی است. مؤمنان با تقویت ایمان، قادرند کلیات حوادث آینده را پیش از وقوع حس کنند، در حالی که عرفا می‌توانند جزئیات این صحنه‌ها را مشاهده کنند.

  • اثبات تجرد نفس:

ارائه استدلال‌های عقلی برای اثبات حقیقت نفس: غیرمادی بودن نفس: نفس، حقیقتِ «من» است که غیر از بدن می‌باشد. نفس برخلاف بدن، رشد حجمی ندارد، در مکان و زمان محصور نیست و خودش را درک می‌کند.

ادراک به مثابه حضور: خودِ ادراک، نشانه‌ی حضور نفس است. کسی که دیوانگی خود را درک می‌کند، در واقع عاقل است؛ چرا که ادراکِ نقص، دلیلی بر وجود یک حقیقت برتر (عقل) است.

  • تمایز رشد و نمو:

پاسخ به پرسش درباره رشد نفس:

تفاوت مفهومی: «نمو» جنبه کمی دارد (افزایش در طول، عرض و عمق) که مربوط به بدن است. «رشد» جنبه کیفی دارد و به کمالات روحی اشاره دارد. اسم الهی رشید: انسان رشید، انسانی است که رشد معنوی یافته است، نه کسی که صرفاً از نظر جسمی بزرگ شده است. رشد روح، از جنس خودِ روح و مجرد است.

گفتارهای مشابه