- مسئلهٔ وحدت شخصی وجود:
وحدت شخصی وجود یا وحدت شخصی صمدی از طریق معرفت نفس چگونه تبیین میشود؟
- وحدت وجود و کثرت تعینات:
انسان اگر هر شیئی را از جهت وجود و تعین تحلیل کند، به این حقیقت میرسد که وجود در تمام اشیا یک وجود و یک حقیقت است. اگر تمام قالبها، تعینات و حدود اشیا شکسته شود، یک چیز باقی میماند و آن وجود است؛ یعنی در تمام اشیا یک وجود است و حقیقت وجود در تمام اشیا بیش از یک چیز نیست.
آن یک چیز، وجود کلی شخصی و وجود صمدی است که در هر شیئی جلوهای از آن ظاهر شده است. پس تمام هستیها در واقع هستی واحد هستند؛ یک هستی هستند. اشیا از جهت هستی و وجود، عین یکدیگرند و از جهت تعین، غیر یکدیگرند. یعنی تعین هر شیئی غیر از تعین شیء دیگر است.
غیریت اشیا به سبب تعین آنها، کثرت آنها و ماهیت آنهاست؛ وگرنه اشیا از جنبهٔ وجود با یکدیگر اشتراک دارند. بنابراین، اشیا از جنبهٔ وجودی عین یکدیگرند و از جنبهٔ تعین، غیر یکدیگرند. کثرت از ناحیهٔ تعین پدید میآید؛ یعنی اشیا هنگامی که ظاهر میشوند، تعینات و نقص آنها نیز پدیدار میشود. پس اشیا از جهت ظاهر، تعین، نقص و ماهیت، غیر یکدیگرند؛ اما از جهت وجود و کمال، عین یکدیگرند و یک وجود هستند. آن چیزی که موجب میشود همهٔ هستیها هستی واحد باشند، خودِ وجود آنهاست.
بنابراین، همهٔ اشیا در وجود اشتراک دارند و در وجود سنخیت دارند. از سنخیت، علت و انضمامِ اشتراک در وجود، قاعدهٔ یگانگی وجود حاصل میشود. در هر تعینی، سهمی از وجود ظاهر شده است. اینکه ما اشیا را نامگذاری میکنیم، به خاطر ماهیت آنهاست.
- ماهیت و وجود:
در هر تعینی، درجهای از وجود ظاهر شده است. آن هستی با تعین خاص و با ماهیت خاص ظاهر شده است و ما ماهیت اشیا را نامگذاری میکنیم؛ اما وجود نامگذاری نمیشود. وجود نام ندارد و ماهیات، چون حد و حدود و تعین دارند، نام دارند.
پس ماهیات، تعینات وجود و ظهورات وجود هستند و ما تعینات وجود را نامگذاری میکنیم. بنابراین، ماهیات در واقع بستر ظهور وجود هستند. ماهیت به منزلهٔ بدن برای وجود است و وجود به منزلهٔ روح برای ماهیت است. نسبت وجود و ماهیت، نسبت روح و بدن است. روح در بدن ظاهر میشود و وجود در ماهیت ظاهر میشود. بدن قائم به روح است و ماهیت قائم به وجود است.
- تجلی وجود نامتناهی و منشأ کثرت:
وحدت شخصی یعنی یک وجود نامتناهی و بینهایت، تجلیات و جلوههای بینهایت دارد. جلوههای وجود با هر ماهیتی همراه شدهاند؛ یعنی اگر وجود دارای شدت و ضعف بینهایت باشد، هر درجهای از وجود با ماهیتی همراه و قرین شده است.
کثرت از ناحیهٔ ماهیت است، نه از ناحیهٔ وجود. اگر تمام کثرتها، ماهیات و تعینات برداشته شوند، فقط وجود باقی میماند و آن نیز بیش از یک وجود نیست. یعنی تمام تعینات و تمام مخلوقات، هستی واحد و وجود واحد دارند؛ اما بدون ماهیت، هیچ تعینی نمودی ندارد. پس ماهیت، ظهور وجود است و ظهور وجود، تعینات را پدید میآورد.
حضرت حق نامتناهی است؛ وجود نامتناهی است. موجود نامتناهی، چون نامتناهی است، نام ندارد. به سبب نامحدود بودن، نامگذاری برای او معنا ندارد. اگر چیزی متناهی باشد، نام دارد. نامگذاریها حکایت از حدود و تعینات دارند. نامگذاری، حکایت از محدودیت، مقید بودن و قید دارد. متناهیها نام دارند؛ چون متناهیاند.
- خلق و ظهور وجود:
وجود تحقق دارد و خلق نمیشود. آنچه خلق میشود، ماهیات است. ماهیات اشیا تحقق پیدا میکنند؛ آنچه وجود به آنها تعلق میگیرد، ماهیات است. آنچه اندازه دارد، خلق است. اصلاً خلق یعنی اندازه. پس خداوند وجود را ظاهر میکند، نه اینکه وجود را بیافریند. وجود هست و عین تحقق است. وجود مطابق با تحقق است. بنابراین، وجود فقط ظاهر میشود، نه اینکه ایجاد شود.
با ظهور وجود، مخلوقات پدیدار میشوند. پس وقتی گفته میشود خداوند خلق میکند، یعنی همهٔ اشیا را ظاهر میکند. خودِ خداوند، هنگامی که ظاهر میشود، اشیا نیز ظاهر میشوند. پس با ظهور وجود، موجودات ظاهر میشوند و با ظهور وجود، تعینات پدید میآیند.
وجود همیشه تحقق دارد؛ اما در مرحلهای ظهور دارد و در مرحلهای ظهور ندارد. هنگامی که ظهور ندارد، عوالم نیستند؛ و هنگامی که ظهور دارد، وجود عوالم پدیدار میشود و عوالم موجود میشوند. پس وجود همیشه با ظهور همراه نیست. برای خودش ظهور دارد، اما برای غیر خودش ظاهر نیست.
- تمثیل آب و موج:
مخلوقات میآیند و میروند و رابطهٔ وجود با عالم، مانند رابطهٔ آب با موج است. همانطور که موج تعین آب است و از جهت تعین، غیر از آب است، اما از جنبهٔ هستی عین آب است و غیر آب نیست، آب همیشه هست، ولی موج همیشه نیست. گاهی دریا مواج است و گاهی ساکن است. موج، ظهور آب و تعین آب است و تعین آب از جنس خود آب است. پس موج از جنس آب است، از آب است، با آب است و در آب است؛ یعنی با آب است، در آب است و از آب است، و آب بر موج احاطه دارد.
وقتی آب باشد، موج هست و اگر آب نباشد، موج نیز نیست. پس تعین موج، نوعی غیریت با آب دارد. رابطهٔ عالم با حق، رابطهٔ آب و دریا با موج است. یعنی عالم هستی، موج حق و تموج حق است؛ تعین حق و تشخص حق است. عالم ممکن است باشد و ممکن است نباشد، اما حق همیشه هست. پس هنگامی که خداوند تعین پیدا میکند، تعین حق، عالم هستی میشود.
- وحدت شخصی صمدی و معرفت نفس:
بنابراین، وجود یک حقیقت کلی نامتناهی است که تجلیات بینهایت دارد. از این حقیقت تعبیر میکنند به وحدت شخصی اطلاقی؛ و در همهجا، صمدیت، حضور و ظهور دارد. این، تبیین وجود به زبان حکمت است؛ اما از راه معرفت نفس نیز میتوان به وحدت شخصی رسید. نفس انسان حقیقتی گسترده در بدن است و در تمام بدن سریان دارد. در چشم، گوش، دست، پا، قلب و ریه جریان دارد و ظهور و حضور دارد. در سرانگشتان نیز حضور و ظهور دارد. در هر عضوی، نفس ناطقه تجلی کرده است: در چشم به صورت بینایی ظهور کرده، در گوش به صورت شنوایی ظهور کرده، در پوست به صورت لامسه ظهور کرده و در دست به صورت قدرت ظهور کرده است.
نفس ناطقه یک حقیقت است؛ اما در عین اینکه یک حقیقت است، تجلیاتی دارد؛ مانند بینایی، شنوایی، بویایی، تخیل، تعقل و قلب. همهٔ اینها تجلیات و جلوههای نفس ناطقه هستند.
پس نفس در هر عضوی، نحوهای از ظهور و تجلی خاص دارد. برای تبیین وحدت شخصی صمدی، رابطهٔ نفس و قوا را تبیین میکنیم. از طریق تبیین رابطهٔ نفس با قوا، رابطهٔ وحدت شخصی صمدی را با جلوههای آن متوجه میشویم؛ زیرا هر قوهای جلوهای از نفس است.
ما بیش از یک حقیقت، یعنی نفس، نداریم که به سامعه، باصره، خیال و عقل تجلی کند. اینها ظهورات نفساند. نفس با سریان خود و با شخصیت خود، ظهورات خویش را آشکار میکند و باطن خود را نشان میدهد. پس سریان نفس موجب ظهور آن میشود و حضور، زمینهٔ ظهور آن را فراهم میکند.
- رابطهٔ نفس و قوا در تبیین رابطهٔ حق و عالم:
تبیین رابطهٔ حق با عالم یا از طریق رابطهٔ دریا و موج است، یا از طریق رابطهٔ نفس و قوا، یا از طریق رابطهٔ آینه و عکس. در رابطهٔ نفس و قوا میگوییم تمام قوا تجلیات نفساند. نفس یک نفس و یک حقیقت گستردهٔ شخصی است که تجلیاتی دارد.
تمام این قوا و ادراکات که از آنها سخن میگوییم، تجلیات نفساند. آنها استقلالی از خود ندارند، قائم به خود نیستند، عین ربط به نفساند و به حقیقت نفس موجودند. آنها تابع نفساند، هویت اشراقی از نفس دارند، اضافهٔ اشراقی نفساند، به بقای نفس باقیاند، ظهور نفساند و هر قوهای سهمی از وجود نفس را دارد. نفس، در عین اینکه از جهت وجود عین هر قوهای است، از جهت تعین غیر از هر قوهای است. یعنی قوا از جهت تعین و نقص، غیر از نفساند و از جهت وجود و کمال، عین نفساند. پس نفس، تعین هیچ قوهای را ندارد و تعین خودِ قوه نیست.
وجود قوه از نفس ناطقه است. پس نفس ناطقه یک حقیقت است که به قوای متعدد تجلی کرده است. ذات الهی نیز یک حقیقت است که به تجلیات بینهایت ظاهر شده است. هر قوهای حد و تعینی از ظهور نفس است. همانطور که نفس از جهت وجود عین قوا و از جهت تعین و نقص غیر از قواست، هر مخلوقی نیز تجلی حق است. خداوند از جهت وجود و کمال عین هر مخلوقی است و از جهت تعین و نقص، غیر از هر مخلوقی است.
- تمثیل آینه و تصویر:
تصویری که در آینه وجود دارد، در واقع از جنبهٔ وجود، حقیقتی را نشان میدهد که مقابل آینه ایستاده است؛ اما از جنبهٔ حدود، آن حقیقت را نشان نمیدهد. پس در واقع، عالم مواجههٔ حق با عالم است؛ یا عالم مواجههای با حق دارد. در حقیقت، حق در مقابل عالم ایستاده و عکس حق در آینهٔ عالم ظاهر شده است. بنابراین، ما تصویر حق را در عالم میبینیم؛ یعنی حضور حق را در عالم احساس میکنیم و ظهور حق را در عالم احساس میکنیم. حضور حق را با اسماء او در عالم احساس میکنیم و آن را با کمالات او درمییابیم. اینکه در اشیا آثار وجود را میبینیم، یعنی آثار حضور ذات الهی را میبینیم.