- مقدمه:
عالم هستی معقولِ انسان واقع میشود و انسان در واقع ادراک نسبت به کل هستی پیدا میکند. این قضیه مسلّم شده که حقیقت قطعی و مسلم است: نفس ناطقهٔ انسان استعداد دارد عالم را درک کند؛ عالم هم استعداد دارد مُدرِک و معقولِ انسان قرار بگیرد.
- ادراک از طریق قوای ادراکی:
انسان از طریق قوای ادراکی خودش با عالم ارتباط برقرار میکند و از طریق این قوای ادراکی قضای خودش را تأمین میکند:
– به وسیلهٔ قوای ادراکی حسی، محسوسات را شکار میکند و آنها را درک میکند؛ یعنی آنها معقول ما میشوند.
– با قوّه خیال، صورتهای مثالی را درک میکند و آنها را در خودش انشاء و ایجاد میکند؛ پس صورتهای مثالی معقول ما میشوند.
– با قوّه وهم، معانی جزئی را درک میکند و آن معانی جزئی هم خوراک روح ما میشوند.
– با عقل، مفاهیم کلیهٔ عقلی را درک میکند و آنها هم خوراک ما میشوند و مرکبها را در خودش ایجاد میکند.
– و در نهایت، با ادراک ذات مجرد اشیا، حقیقت اشیا را حضوری و شهودی عرضه میکند و آنها معقول ما میشوند و قضیه همین مقتضی میشود.
پس تمام ادراکات عینِ «من» میشوند و با نفس متحد میشوند؛ بلکه با نفس وحدت وجودی پیدا میکنند. پس عالم اگر مدرَکِ انسان بشود، با انسان وحدت وجودی پیدا میکند؛ پس یک نوع ارتباطی انسان دارد با معلوم بالعرض که با معلوم بالعرض اتحاد وجودی پیدا میکند.
- اتحاد با عوالم در سیر صعودی:
در سیر صعودی، انسان وقتی با سیر آفاقی و انفسی نظر به عالم کرد، اتحاد پیدا میکند با عوالم هستی: مثلاً از طریق حواس ادراکی پنجگانه، اتحاد پیدا میکند با اعیان اشیا، با عالم هستی، با عالم ماده؛ از طریق خیال، اتحاد پیدا میکند با عالم مثال؛ و از طریق عقل هم اتحاد پیدا میکند با عالم مجردات. و نمونهٔ چیزی که در بیرون هست را در درون انشاء میکند؛ یعنی آن صورتهای خیالی و مجردات و صورتهای محسوس به ذات و معانی درونی؛ یا شکل اتحاد است یا شکل وحدت: که اگر در مرتبهٔ حس مشترک باشد، اتحاد وجودی است؛ در مرتبهٔ خیال، اتحاد وجودی است؛ در مرتبهٔ عقل هم اتحاد وجودی است و به بیانی، وحدت وجودی است.
- رابطهٔ اتحادی، وحدانی و علم حضوری:
پس انسان با مدرَکات خودش چه مدرَکات حسی، چه مدرَکات عقلی که اینها معلومِ به ذات خودش میشوند اتحاد و وحدت پیدا میکند و رابطهای که با آنها هست، رابطهٔ اتحادی و وحدتی است و این رابطه به شکل اتحاد و وحدت، علم حضوری است. یعنی رابطهٔ اتحادی یا رابطهٔ وحدانی، هر دو حضوری هستند؛ به تعبیر دیگر، هرچه حضوری است، یا شکل اتحاد است یا به شکل وحدت.
و آن چیزی که در عالم خارج، انسان با عالم خارج رابطه برقرار میکند، واسطهای میشود که آنها در درون ما تجلی کنند: یعنی وقتی با عالم ماده ارتباط برقرار میکند، نمونهٔ محسوسات بیرون را در درون انشاء میکند؛ ادراک محسوس در درون است. آنچه که در بیرون هست، محسوس بالعرض است و با آن ارتباط از طریق درون برقرار میکند. آنچه که از درونش انشاء میشود، متخیل به ذات است؛ و آنچه که از طریق عقل ادراک میکند آن در درون ما معقول به ذات است، به علم حضوری.
و ارتباط با حقایق عالم هستی، یا شکل اتحاد است، یا به شکل وحدت است، یا به شکل علم حضوری، یا به شکل علم حصولی. هر جا که بحث علم حضوری است، حتماً اتحاد یا وحدت است؛ یعنی علم حضوری که ارتباط با مدرَک هست، یا به شکل وحدت است یا به شکل اتحاد. ارتباط ما با ذات به شکل ارتباط اتحادی است؛ این علم حضوری به شکل اتحاد است؛ ولی ارتباط ما با حقیقت خودمان که معقولِ ما و فهمِ ما خودِ ماست، به شکل وحدت است. قطعاً اینجور نیست که هر جا علم حضوری است رابطه شکل وحدت باشد؛ نه، بعضی جاها به شکل وحدت و بعضی جاها به شکل اتحاد است.
- ادراک، شهود و انشاء:
پس انسان میتواند معقولات عالم را به ادراک خودش در این حالت حضوری بیاورد. اگر با قوّه عاقله ادراک کند مفاهیم را و درک کرده، در درون معنا را ادراک کند و آن معانی به علم حضوری نزد نفس حاضرند، فهم و درک پیدا میکند به معانی اشیا. یک وقت علم شهودی میشود: ذات اشیا و حقیقت را درک بکند، در واقع درک شهودی میشود؛ آنچه را که درک کرده و شهود کرده، در درون اشیا و در درون خودش انشاء میکند. هر ادراکی در درون است و انشاء اولیه هم در درون هست. از هر چیزی که مدرَک ما شد و معلوم ما شد چه معانی باشد، چه ذات اشیا در درون ادراک میکنیم و در درون هم انشاء میکنیم.
وقتی قوّه خیال انسان توحد پیدا کرد، واقعاً در خارج صورتی را انشاء میکند و قوت وجودی دارد برای ایجاد خارجی، با نظر به قوّه خیال خودش. یک وقت است که در خودش آن صورت را انشاء و ایجاد میکند و یک وقت است که آن حقیقت را در خارج انشاء میکند. عالم هم شَئنیت دارد که معقولِ انسان را انشاء و ایجاد کند. پس وقتی معقولِ حضوریِ انسان شد، میتواند آن چیزی را که معقول و معلوم شده است، در درون انشاء کند و بعد در بیرون انشاء کند.
- پیامبر، قرآن و تصرفات:
پیامبر حقیقت اعیان را به ذات درک میکند؛ یعنی ذات آنها را درک میکند و با همان کلیت و سعهٔ وجودی میتواند آنها را در خیال خودش تمثّل و تجلّی بدهد و صورتهای مثالی آنها را در خودش جلوه میدهد و تحقق میدهد؛ این تمثّل دادن به قوت وجودی خودش در درون خودش هست. قرآن تصرفات جلالی و جمالی دارد؛ پیامبر هم تصرفات جلالی و جمالی دارد؛ قرآن و پیامبر همترازند؛ روح پیامبر همترازِ قرآن است. پیامبر وقتی به مرتبهای با اتحاد با اُلوهیت الهی اتحاد وجودی برقرار میکند، خودش میتواند قرآن را تنزیل بدهد؛ با قوت وجودی خودش میتواند جبرئیل را در درون خودش به قوت الهی انشاء کند و خودش میتواند آن چیزی که در درون خودش به قوت الهی انشاء کرده، در بیرون چهرهٔ خارجی بدهد و انشاء بیرونی کند. ابتدا انشاء در درون است، بعد انشاء در بیرون هست.
پس هرچه انسان ادراک کند و مدرَک انسان بشود، زمینهای هست برای ایجاد آن در درون و در بیرون؛ انسان به اندازهٔ وسعت ادراکاتش انشاءکننده است. ادراک سرِ ایجاد است. اندازهای که انسان درک میکند، در خیال تمثّل میدهد و حقیقت را، و بعد میتواند در بیرون انشاء و ایجاد کند؛ کاری شبیه حق، در مثال خود و در بیرون خود انشاء انجام بدهد مطابق با ادراک خود. مجرد عقلی دم به دم انشای معقولات دارد.
- وحدت وجودی نفس و خداوند:
وسعت وجودی اولیهای هست در نطفه و مزاج انسان؛ آن وسعت وجودی اولیه در نطفه و مزاج انسان ایجاد میشود و بر اساس آن نفس ناطقه جذب میشود. در مقام احدیت، قرآن و جبرئیل و پیامبر همه یک حقیقت واحد هستند؛ یعنی در مقام حقیقت نوری، حضرت جبرئیل و قرآن یکیست و تعدد و وحدت عددی معنا ندارد.
خداوند غیرمتناهی است در عطا؛ نفس انسان هم غیرمتناهی است در دریافت؛ بقیه هم محدودند. خداوند وحدت حقیقیهٔ صمدیه دارد، یعنی وحدت صَرْفی و اطلاقی؛ انسان هم وحدت حقیقیهٔ ذیلیه دارد، یعنی وحدت ما تابع وحدت الهی است. خداوند وحدت عددی ندارد، بلکه وحدت وجودی دارد؛ وحدت ما هم جلوهٔ وحدت الهی است. وحدت صمدیه یعنی یکی که بینهایت است و وحدت صرْفی یعنی یکی که بیهمتاست و دوم برایش فرض نمیشود. خداوند مشابه ندارد به جهت اطلاقش؛ خداوند یکیست به جهت اطلاقش؛ یکی بودن خداوند به خاطر نامتناهی بودنش هست؛ چون نامتناهی است یکیست و چون نامتناهی است شبیه و کُفو ندارد و او همه هستیست و تمامشدنی نیست؛ دومی برای او معنا ندارد. حقیقت او اطلاقی است، حقیقت او صمدی است؛ او وجودش وحدت اطلاقی دارد، وحدت وجودی دارد؛ مقابلبردار نیست.
- مظهر جلال و جمال بودن نفس:
نفس مظهر صمدیت الهی است؛ نفس مظهر واسعیت حق است؛ به همین جهت غیرمتناهی در دریافت هست. نفس از آن جهت که هویت جلالی دارد، تصرف در بدن دارد و در عین حال هویت جمالی هم دارد؛ نفس هم مظهر اسماء جلال الهی است، از این جهت در بدن خودش تصرف میکند، هم مظهر اسماء جمالی است. خداوند هم از آن جهت که هویت جلالی دارد، در عالم تصرف میکند و از آن جهت، همهٔ عالم به منزلهٔ مظهر حق خواهند شد.