۱. مقدمه موضوع: رابطه ظاهر و باطن:
یکی از اسماء خداوند «ظاهر» و یکی دیگر «باطن» است. این دو اسم در مقام وحدت و احدیت، ظهور و تجلی برای خداوند دارند و در مقام احدیت بحث ظهور و بطون اسماء مطرح نیست؛ یعنی خداوند در آن مقام به وحدت وجودی و احوال جمعی خود نظر دارد، نه به احوال تکتک آنها.
۲. تجلی اسم «ظاهر» در عالم:
خداوند در عالم ظهور و تجلی کرده است؛ یکی از روابط حضرت حق با عالم، رابطه تجلی و ظهور است. وقتی میگوییم خداوند در عالم ظهور کرده، یعنی به اسم «ظاهر» جلوه کرده است و همه عوالم، مظاهر حق و ظهور حقاند. این مظاهر سه دستهاند:
– مظاهر غیبی: ملائکه همچون جبرئیل، ازرائیل، میکائیل و اسرافیل؛ مظاهر باطنی حق که آنها نیز جلوههای اسم «ظاهر»اند، زیرا نوعی ظهور حقاند.
– مظاهر مثالی و برزخی: مجردات برزخی که مظاهر نازلترِ اسم «ظاهر» و تجلی حقاند.
– کهکشانها، اجسام آسمانی، ستارگان، سیارات و زمین: مجموعه عالم ماده شامل افلاک و زمین، که همگی مظاهر حق و ظهور و تجلی اسم «ظاهر»اند.
پس تمام وسعت عالم هستی، تجلیِ یک اسم خدا یعنی اسم «ظاهر» است. خداوند ظهور کرده و هستیِ تو نیز ظاهر شده است؛ یعنی جلوه و ظهور حق است.
۳. توجه به باطنِ انسان و قوای نفس:
وقتی انسان میخواهد توجه کند، میبیند باطن نیز ظهور و جلوه کرده است: نفس با قوه عاقله، قوه واهمه، قوه خیال، پنج ادراک حسی و پنج ادراک باطنی ظهور کرده است؛ مظاهر حسی، خیالی، عقلی و وهمیِ نفسِ ناطقه هستند. توجه متمرکز به ظاهرها میشود: میخواستیم به ذاتِ نفس ناطقه توجه کنیم، به فعل و قوای ادراکی متمرکز شدیم؛ میخواستیم به اصل حقیقتِ «من» توجه کنیم، توجه به سمت بدن و عالم ماده رفت.
۴. محدودیت و تعینِ ظاهر:
وقتی به ظاهر توجه میکنیم میبینیم جسم، روح، فکر، علم و عقل ما همه محدودند؛ تعین و تشخص دارند و با ماهیتاند. ظاهرِ ما همین قوای ادراکی حسی، خیالی، وهمی، عقلی و همین بدن ما و تمام ادراکات ماست. این ادراکات، ملکات و بدن ما به باطن (نفس) پیوستهاند؛ هیچ انفکاکی میان ملکات و نفس، میان ادراکات و نفس، و میان بدن و نفس نمیبینیم. پس ظاهر، پیوستگی به باطن دارد و ظاهر از باطن آمده است. علی (ع) میفرماید باطن در ظاهر سریان دارد، ظهور دارد و معیت دارد.
۵. سلوک از ظاهر به باطن:
اگر انسان بخواهد از ظاهر به باطن برود، متوجه تعینات میشود و اسیر تعینات و حدود میگردد. اگر بخواهد به باطن توجه کند، میبیند باطن نیز ظهور و جلوه کرده است. پس آرامآرام باید از ظاهر منصرف شود و به باطن متوجه گردد: از ادراکات حسی به خیالی، از خیالی به وهمی، از وهمی به عقلی، و از ادراک عقلی به خودِ نفس توجه کند و به بدن و عالم ماده بیتوجه باشد تا حقیقت نفسِ ناطقه خود را بیابد. آنگاه میبیند حقیقتی است واصل به ظاهر؛ پیوستگی ظاهر و باطن، اتصال ملک و ملکوت، ارتباط ذات و فعل، ارتباط ملکات و روح، و ارتباط احوال نفس با نفس را مشاهده میکند.
۶. نمایش و ربایش: نسبت اسم «بسط» و «قبض»:
خداوند وجود را نمایان و ظاهر کرد و با اسم «بسط»، عوالم هستی ظاهر و نمایش داده شدند. خداوند با اسم بسط خود را نشان میدهد و از این نمایش میگوید: «کُنتُ کَنزاً مَخفیاً فَأَحبَبتُ أن أُعرَفَ فَخَلَقتُ الخَلق» برای آنکه معرفت حاصل شود و شناخته شویم. روایتکردنی نیست مگر پس از معرفی؛ جذبی نیست مگر با نمایش؛ پس نشان میدهد تا برباید و ظاهر میکند تا جذب کند. اسم «بسط» در خدمت اسم «قبض» است و سنت بسط در مسیر تحقق سنت قبض قرار دارد؛ نمایاندن برای ربودن و نشاندادن برای جذبکردن است.
۷. عالم هستی، تفصیل ذات الهی:
عالم هستی صرفاً تشبیه انسان کامل نیست، بلکه تفصیل و شرحِ ذات الهی است: ذات الهی تفصیل پیدا کرد، باز شد، تحقق و تجلی یافت و عوالم گشتند. خداوند برای خود ظهور کرده است؛ پس برای خود، غیب و باطن نیست. در مقام احدیت، خداوند برای خودش باطن نیست؛ «باطن بودن» حق به اعتبار ماست، یعنی برای ما باطن است، ولی برای خودِ او مکشوف است و ظهور و تجلی دارد. ظهور حق برای خودش ظهور محض است.
۸. ظهور ذات به قوت ذات:
ظهور ذات حق برای عالم (یعنی برای ما) به اسم «ظاهر» است، اما ظهور حق برای ذات خودش به اسم «ظاهر» نیست، بلکه به قوت ذات است؛ یعنی ذاتش برای خودش، حتی به اسماءالله خود، تجلی میکند و احوال ذاتش به قوت ذاتش ظاهر میشود. خداوند فرید است؛ «شأن» اسم «ظاهر» است و اسم ظاهر، وسعت بینهایت عالم هستی شد. پس حق برای خود ظهور دارد و باطن نیست؛ باطن بودنش به اعتبار ماست. ظهور ذات برای خودش، تجلی اسمی است.
۹. عالم، عین فعلیتِ اسم «ظاهر»:
ظهور حق برای عالم، اتصال به اسم «ظاهر» است؛ پس عالم، تجلی و اتصال به اسم «ظاهر» حق است. عالم، فعلیتِ اسم «ظاهر» است؛ یعنی اسم ظاهر در مقام فعل تحقق یافته و عالم هستی شده است ، همانگونه که میگوییم عالم، علمِ فعلی خداست، میگوییم عالم، فعلیتِ اسم «ظاهر» حق است. چه مظاهر حسی، چه مثالی و چه عقلی، همه ظهورات حق و مظاهر اسم «ظاهر»اند. وقتی با مظاهر حق روبهرو میشویم، با خودِ حقِ تنزلیافته مواجهیم؛ در مرتبهای میگوییم حق تنزل یافته و عالم هستی شد، اما در مرتبهای قویتر میگوییم حق تنزلی ندارد، بلکه سریان و حضور ذات حق نامتناهی است؛ اصلاً سریانِ حضورش عالم است. پس خبری از تنزل نیست؛ امتداد وجودی، حضوری، ظهوری و وجودیِ حق، عالم است.
۱۰. رد تنزل و اثبات سریان اسماء:
این بیان قویتر است که بگوییم از ذات حق تنزلی نیست؛ اسماء حق و فیض حق تجلی دارند و بیان دقیقتر آن است که ذات حق در جایگاه خود ثابت است و از ظهورات حق آشکار میشود. اسماء حق سریان پیدا میکنند؛ سریانِ حق، عالم شد؛ امتداد وجودی، حضوری و ظهوری حق، عالم شد. ظهور ذات برای ذات، و ظهور ذات برای عالم (نسبتهای حق) به اسم «ظاهر» است. «ظاهر» یکی از نسبتهای حق است که عالم را آشکار کرده و عالم، یکی از جلوههای حق است.
۱۱. اطلاق و وحدت اسماء در مقام احدیت:
هر اسمی در مقام احدیت اطلاق دارد: علم نامتناهی و اطلاقی، قدرت نامتناهی، مشیت نامتناهی، سمع نامتناهی. اسماء وقتی در مقام احدیت اطلاق داشته باشند، یعنی تعیّن نداشته و عین یکدیگرند: سمیع عینِ بصیر، بصیر عینِ بسط، بسط عینِ علیم و غیره. وقتی اطلاق دارند و تعیّن نیست، اسماء حق بهمنزله قوایند و عینیت به حد وحدت میرسد؛ یکی میشوند و عین ذات الهی خواهند بود. چون همه اسماء اطلاقیاند، ذات نیز اطلاقی است و با اطلاق و نبودِ تعیّن، عینیت و وحدت حاصل میشود ، همانگونه که قوای ادراک ما در مرتبه ذات ما وحدت و یگانگی دارند: سمع عینِ بصر، بصر عینِ تخیل، تخیل عینِ تعقل و همه عینِ یکدیگرند؛ اما در قوا، اتحاد وجودی است نه وحدت وجودی.
۱۲. ذاتی بودن اسماء و استفادت آنها:
تمام اسماء در مقام احدیت به ذاتاند و ذاتیاند؛ یعنی از ذات جوشش مییابند، احکام ذوات را دارند و از ذات قابل تفکیک و جدایی نیستند. اگر تمام اسماء الهی را در مقام احدیت به ذات بگیریم، همه «مستاثره» خواهند شد؛ زیرا وقتی به ذات باشند و بیتعلیق باشند، اطلاقی میشوند و هر اسمی که اطلاقی شود، تمام اسماء الهی مستاثره خواهند شد، یعنی اختصاص به ذات خودِ حق.