- بیمعنا بودن تعلق به معدوم و مجهول:
ما به شیئی که معدوم است و ذات و وجودی ندارد، هیچ نحو تلاقی نداریم؛ زیرا معدوم و عدم، ذات و وجود ندارد و در نتیجه ما با چیزی که «نیست»، هیچگونه تلاقی نخواهیم داشت. چیزی که معدوم است، مجهول نیز هست و امری که معدوم باشد، معلومِ ما واقع نمیشود. زمانی که چیزی معلوم ما نباشد، با آن امر مجهول ارتباطی نداریم، همانگونه که با امر معدوم ارتباطی نداریم. ارتباط و شناخت، همواره نسبت به یک امر وجودی شکل میگیرد؛ از اینرو ما به امر مجهول تعلقی نداریم و با امر معدوم تلاقی نخواهیم داشت. نسبت و رابطهٔ ما با وجود است، نه با عدم.
- پیوند و تعلق با موجود معلوم:
تعلق ما به ساحت وجود است؛ ما به موجود معلوم تعلق داریم و با وجودِ معلوم ارتباط برقرار میکنیم. رابطه و تعلق ما همواره با وجودات است و نه با معدومات. امری که با آن رابطهای نداریم، تلاقی نیز با آن نخواهیم داشت. عدم نمیتواند معلومِ ما واقع شود چون فاقد ذات است؛ بنابراین متعلقِ ما نیز قرار نمیگیرد و تلاقی با عدم بیمعناست. در نتیجه، این وجود است که معلوم ما واقع میشود و ما با وجود ارتباط برقرار میسازیم.
- نقش شناخت در ایجاد تعلق و ارتباط:
انسان هر چیزی را که بشناسد، در حقیقت نسبت به آن تعلق پیدا میکند. تعلق ما عام و نسبت به هر چیزی نیست، بلکه منحصراً به موجوداتی تعلق داریم که معروف و معلوم ما واقع میشوند؛ بنابراین، شناخت موجب پدید آمدن ارتباط است. نسبت به امری که برای ما مجهول یا معدوم است، هیچگونه تلاقی و ارتباطی نداریم. تعلق ما صرفاً به امر موجود و موجودِ معلوم است، نه موجود مجهول و نه امر معدوم. انسان با شناخت اشیاء، با آنها پیوند و ارتباط برقرار میکند و حقایقی را که نمیشناسد، نه با آنها رابطهای دارد و نه تلاقی.
- قاعدهٔ تناسب رابطه با میزان شناخت:
میزان و دامنهٔ رابطهٔ ما با اشیاء، دقیقاً به اندازهٔ شناخت ما از آنهاست. در هر مرتبهای که شناختی از اشیاء نداشته باشیم، رابطهای برقرار نیست، تلاقی حاصل نمیشود و هیچ تأثیری نیز از آنها نمیپذیریم.
- نسبت انسان با جهان، خداوند و خویشتن:
انس و رابطهٔ ما با جهان، به اندازهٔ شناختی است که از جهان داریم. همچنین رابطهٔ ما با خداوند، متناسب با میزان معرفت و شناخت ما از ذات اقدس اوست. آن حدی از خداوند یا عالمی را که نمیشناسیم، با آن ارتباطی نداریم؛ از اینرو ما نه با تمامیتِ عالم، نه با تمامیتِ افراد، و نه با تمامیتِ حق تعالی رابطهای تام نداریم.
همین قاعده در رابطه با خود انسان نیز جاری است؛ رابطهٔ ما با خودمان، به اندازهٔ شناختی است که از خود داریم؛ یعنی ما با تمامیتِ وجود خویش مرتبط نیستیم و به تمامیت وجود خود تعلق نداریم، بلکه تنها به همان اندازهای که خود را میشناسیم، به خود تعلق داریم. جنبههایی از حق تعالی که برای ما مجهول است، با آن مرتبط نیستیم؛ چرا که توجه و تلاقی ما منحصراً به امری معطوف میشود که آن را میشناسیم.
- تجلی الهی و میزان اثرپذیری وجودی:
به میزانی که ارتباط حضوری با عالم داشته باشیم، از آن اثر میپذیریم و این ارتباط حضوری و اثرپذیری، کاملاً هماندازه با میزان شناخت ماست. خداوند از آن جهت و به میزانی که در قلب هر موجودی تجلی کرده است، توسط آن موجود شناخته میشود.
بنابراین، ما با امر مجهول یا معدوم نه رویارویی داریم و نه رابطهای؛ و از جنبههایی از جهان که برای ما مجهول مانده، ارتباط و اثری دریافت نمیکنیم. تأثیرپذیری ما تنها از امر موجود و معلوم است و اساساً به امر معدوم یا مجهول توجهی نداریم. اثرپذیریِ وجودی ما از حق تعالی، به اندازهٔ ارتباط حضوری ما با اوست؛ حق از همان حیثی که در قلب موجود تجلی مییابد، شناخته و معلوم واقع میشود و از همان جهت با او ارتباط برقرار میگردد.
- محدودیت رابطه و شناخت موجودات با حق و جهان:
هیچ شیئی دارای رابطهٔ بینهایت با حق تعالی نیست؛ در نتیجه، شناخت بینهایت از حق ندارد و تأثیرپذیری بینهایت نیز از حق نخواهد داشت. این حکم دربارهٔ جهان نیز صادق است؛ هرچند ما روابط متعددی با عالم داریم، اما رابطهٔ ما با جهان بینهایت نیست، چرا که شناخت ما از عالم نامحدود نیست. همچنین چون خودمان را بهصورت بینهایت نمیشناسیم، رابطهٔ نامحدودی نیز با خود نداریم و اثرپذیری از خویشتن نیز در همان حدِ شناخت باقی میماند.
- رابطهٔ ادراک، توجه و تعلق:
ادراک، پیوند و ارتباط میآفریند و حقیقتِ ارتباط، همان تأثیرگذاری و تأثیرپذیری متقابل است. شناختهای ما مولّد تعلق هستند؛ زیرا موجب پیوند و ارتباط ما با معلوم میشوند. میزان تعلق ما متناسب با میزان شناخت است؛ زیرا شناخت، واسطهٔ ارتباط با امر معلوم است. برای تحقق ادراک، باید به معلوم توجه کرد؛ یعنی با اراده و خواست ما، شیء معلوم واقع شده و در ساحت و قلمرو جان و روح ما حضور مییابد. توجه است که برای انسان ارتباط و تعلق پدید میآورد.