- دو گونه ترکیب: طبیعی (ارگانیکی) و صناعی (مکانیکی):
ترکیب بر دو گونه است: ترکیب طبیعی (ارگانیکی) و ترکیب صناعی (مکانیکی). ترکیب صناعی یا مکانیکی با اراده و اختیار انسان شکل میگیرد و نتیجه آن پدیدهای مانند ماشین است؛ در این نوع ترکیب، امکان افزودن، کاستن، تفکیک کردن و ترکیب مجدد وجود دارد و این امور در آن دارای معناست. در مقابل، در ترکیب طبیعی امکان حذف عضوی از مجموعه یا افزودن به آن وجود ندارد، چرا که میان اجزای مرکب طبیعی، ارتباط و پیوستگی ذاتی برقرار است. هرگاه ارتباط و پیوستگی میان اجزا ذاتی باشد، تفکیک اجزا از یکدیگر محال و ناممکن خواهد بود و در صورت وقوع، کل مجموعه متلاشی میگردد.
- مصادیق مرکب طبیعی و تفاوت بنیادین در ماهیت اتصال:
نمونه بارز مرکب طبیعی، انگشتان دست است که به کف دست متصلاند، یا قلبی که به کالبد پیوند دارد، یا ریهای که با بدن متصل است. این مجموعه، یک مرکب طبیعی است که از پیوستگی و ارتباط ذاتی اندامها و اجزای آن، حیات و نشاط حاصل میشود. در مرکب طبیعی، اجزا عین ارتباط و عین اتصال به یکدیگرند و این پیوستگی، ذاتیِ آنهاست؛ برخلاف مرکب صناعی که در آن امکان اتصال، جداسازی و تفکیک قطعات وجود دارد.
- تفاوت در سریان حیات و روح مجرد:
تفاوت دیگر میان این دو در آن است که در ترکیب طبیعی، حیات معنوی جریان دارد، در حالی که در ترکیب صناعی، روح مجرد جاری نیست. در مرکب طبیعی، یک حقیقت مدبّر حضور دارد، درست مانند سریان نفس در بدن؛ به این معنا که روح مجرد و مدبّر در تکتک اجزای بدن حضور و سریان دارد، اما در یک ماشین ساخته دست بشر، چنین روح مجردی حضور ندارد و جاری نیست.
- تدبیر پیوسته و حفظ هویت:
در مرکب طبیعی، آن روح مجرد همواره حافظ، مدبّر و نگهدارنده هویت مجموعه طبیعی خود است و آن را بهطور تکوینی و غیرارادی اداره و مدیریت میکند. در مقابل، در مجموعه صناعی پس از آنکه انسان قطعات را ساخت و مونتاژ کرد، آن پدیده به حال خود رها میشود و دیگر تحت تدبیر مستمر یک نفس مجرد قرار نمیگیرد.
- تکمرحلهای بودن آفرینش در برابر فرآیند مونتاژ:
در ترکیب صناعی، قطعات ابتدا بهصورت جداگانه وجود دارند و سپس به یکدیگر متصل میشوند؛ به عبارت دیگر، مونتاژ آغاز میگردد و نظم مجموعه، پس از ساخت قطعات پدید میآید. اما در مرکب طبیعی و ارگانیکی، آفریدن و انشای اجزا، عین اتصال و پیوند دادن آنهاست. هنگامی که خداوند اجزای بدن انسان را میآفریند، آنها را در همان لحظه، پیوسته و مرتبط با یکدیگر خلق میکند؛ بنابراین آفریدن، همان نظمبخشیدن و اتصالدادن است و این دو کار نه در دو مرحله جداگانه، بلکه همزمان و در یک مرحله واحد محقق میشوند.
- وحدت و پیوستگی ارگانیکی در پهنه هستی:
کل عالم ماده با یکدیگر پیوند و ترکیبی ارگانیکی دارد؛ موجودات به هم پیوستهاند و ارتباط وجودی دارند. این اجزا عین ارتباط با یکدیگرند و در نتیجه، عین حیات، بقا، طراوت و تدبیر هستند. جهان هستی پیکرهای بههمپیوسته است که در آن، مجرد عقلی عضوی از این پیکره به شمار میآید و همه اجزای عالم را به یکدیگر متصل و مرتبط میسازد. در چنین ترکیب ارگانیکی، جداسازی یک عضو از کل مجموعه ناممکن است، چرا که خارجکردن یک جزء سبب بههمریختن چینش تمام مجموعه میگردد.
- چینش بر پایه اسما و صفات الهی:
در نظام ارگانیکی و طبیعی، چینش موجودات بر پایه اسما، علم و نظم الهی استوار است؛ از این رو نظام عینی دقیقاً منطبق بر نظام علمی پروردگار است. حیات کل این مجموعه به پیوستگی و ارتباط آن وابسته است؛ ارتباطی که واسطه تحقق آن یک مجرد عقلی و در مرتبهای بالاتر، ذات اقدس حق است. ثمره این ارتباط و پیوستگی، جریان حیات، طراوت و نشاط در کل مجموعه است؛ همانند طراوت یک درخت که مرهون هماهنگی و حیات ریشه، تنه، شاخه، برگ و میوه آن است. تدبیر کل هستی نیز از سوی حقتعالی و به واسطه اسما و صفات او صورت میپذیرد.
- تجلی و ظهور نفس ناطقه در بدن:
نفس ناطقه انسان در بدن ظهور و تصرف دارد و وحدت و یکپارچگی کالبد را حفظ میکند. تازگی، حیات و اتصال اندامهای بدن به برکت حضور آن مجرد عقلی است و آثار وجود نفس، با حضور آن در کالبد نمایان میشود. در حقیقت، باطن در ظاهر آشکار است؛ یعنی آثار باطن در ظاهر هویداست اما حقیقتِ خود باطن پنهان میماند. مجرد، ذاتش پنهان و آثارش نمایان است. هر اندازه یک موجود از وسعت وجودی بیشتری برخوردار باشد، توانایی بیشتری در ایجاد جامعیت و هماهنگی میان اجزا خواهد داشت.
- تعلق استکمالی و تعلق تکمیلی:
تعلق نفس ناطقه به بدن از نوع استکمالی است؛ یعنی نفس از طریق تدبیر بدن، خود به کمال میرسد و مراتب تکامل را طی میکند. در اینجا دو نحو تعلق مطرح است: نخست «تعلق استکمالی» که در آن، نفس با تصرف در بدن به کمال دست مییابد؛ و دوم «تعلق تکمیلی» که طی آن، نفس به کالبد فیض میبخشد و آن را اداره میکند تا از رهگذر این تدبیر، زمینه استکمال خود را فراهم آورد.
- مراتب ارتباط میان عقل، نفس و کالبد:
عقل بدون نفس، و نفس بدون بدن تحقق عینی در مراتب پایین نمییابند؛ زیرا عقل نیازمند مظهر است و مظهر آن نفس است، و نفس نیز مظهر میخواهد که مظهر آن کالبد است. مرتبه عالی به مرتبه دانی التفات و توجه دارد، اما این توجه از باب عنایت و فیضبخشی است. بنابراین عقل به نفس توجه میکند تا آن را تکمیل کند؛ پس تعلق عقل به نفس از نوع تکمیلی است و نه استکمالی. در سوی دیگر، تعلق نفس به بدن هم از سنخ تدبیر و هم از نوع استکمالی است. از این رو نوع تعلق در این مراتب متفاوت است: عقل نفس را تکمیل مینماید، و نفس ضمن تدبیر و اداره بدن، به واسطه آن به کمال میرسد. نفس هم در مرتبه دریافت تدبیر از عقل، هم در جهت اداره کالبد و هم برای نیل به کمال خویش، به مراتب پایینتر نیازمند است.
- دو سوی توجه: فقرِ دریافت و غنایِ عطا:
مرتبه دانی به مرتبه عالی از سر نیاز و فقر ذاتی مینگرد تا کمال کسب کند، و مرتبه عالی به مرتبه دانی از سر لطف، عنایت و غنای ذاتی توجه میکند تا فیض و کمال عطا کند. در واقع توجه از هر دو سو وجود دارد، اما جهت و ماهیت آن یکسان نیست: از یک سو اشتیاق به بخشش و عطا کردن است، و از سوی دیگر احتیاج و نیاز به کسب فیض.
- نیازمندی متقابل نفس و بدن در مقام ظهور:
نفس برای تجلی و آشکار ساختن آثار خویش، به بدن نیازمند است؛ بنابراین نفس در مراتب مادی بدون بدن ظهور نمییابد، چرا که بدن جایگاه تجلی نفس است. از سوی دیگر، قوام، بقا و حیات بدن نیز سراسر وابسته به حضور نفس است. بدین ترتیب، این دو در مقام تحقق و اداره به یکدیگر احتیاج دارند. چنانچه در عالم ماده تعینات و قالبهای ظاهری کنار بروند، پیوستگی و اتصال حقیقی موجودات آشکار میگردد. حاصل آنکه تعلق نفس به عقل از نوع استکمالی و تعلق عقل به نفس از نوع تکمیلی است، و نفس نیز نسبت به بدن، شأن تدبیر و تعلق استکمالی دارد.