- تبیین حکمت وفاق و صورت مثالی در عالم خواب:
یکی از حکمتهای عمیق عرفانی در نظام معرفتی، حکمت وفاق است که نیاز به تبیین دقیق دارد. هنگامی که بحث تعبیر خواب به میان میآید، مفهوم صورت مثالی نیز مطرح میگردد. این صورت مثالی در بحث خواب، نشانهای از ادبار وجودی و تتبعات یک حقیقت است. این امر آشکار میسازد که یک حقیقت دارای مراتب گوناگونی است؛ ناظری دارد، دارای مرتبه عالیه است و مرتبهای نازل نیز دارد. صورت مثالی یک حقیقت، در واقع همان صورتی است که در مرتبه خیال انسان متمثل میگردد.
- ارتباط تکوینی و پیوند ظاهر و باطن در مراتب وجودی انسان:
ظاهر با باطن ارتباط و اتحاد تام دارد. صورت خیالیه، متناسب با موطن خویش، جلوهای نازل از حقیقتی عالیتر است و هر صورت، یک حقیقت باطنی دارد. انسان موجودی ممتد از مرتبه نطفه تا عالم الهی است و در هر مرتبهای، نحوه ظهور و تجلی خاصی دارد. تتبعات او در همه مراتب، در حقیقت همان ظاهر و باطن او را شکل میدهند. بر اساس آیه شریفه «وَلَقَدْ خَلَقْکُمْ أَدْبَارًا»، انسان دارای ادبار وجودی است و خواب یکی از مراتب ادبار او به شمار میرود. خواب یکی از تتبعات انسان است و این تتبعات، مراتب نازل و عالی دارند و دارای درجات گوناگون هستند.
- عبور از صورت خیالی به حقیقت و سرّ عقلی:
در فرایند تعبیر خواب، هدف این است که از صورت مثالی عبور کنیم و به اصل آن، یعنی مجرد عقلی، دست یابیم. خواب نشانهای از عالم مثال است. در ساحت خواب، از یک سو در پی یافتن حقیقت عقلی هستیم؛ یعنی میخواهیم باطن صورت و معنای صورتی را که در عالم مثال متمثل میشود، بشناسیم. از سوی دیگر، آن صورت با عالم ماده نیز نسبت و مناسبت دارد. کسی که خویشتن را بشناسد، اسرار عالم خواب را نیز درک میکند و درمییابد که آن صورت در خواب، آیا از عالم ماده گرفته شده است یا اینکه از عالم عقل به ساحت خیال تنزل یافته است. صورت مثالی نیازمند تعبیر است، زیرا مرتبه نازل یک حقیقت است و ما میخواهیم از صورت نازله به سرّ و باطن آن، یعنی به معنای عقلیاش، برسیم. اما هنگامی که به حقیقت عقلی واصل شویم، آن حقیقت عقلی دیگر به تعبیر نیاز ندارد؛ زیرا خودِ اصل واقعیت است.
- جریان وفاق و تناسب در امور تکوینی، اعداد و حروف:
میان معنا و صورت، وفاق و تناسب برقرار است. انسان از موضوع خواب متوجه حکمت وفاق میشود؛ به این معنا که درمییابد میان معنا و صورت، نسبت، تناسب و وفاق وجود دارد. عالم تکوین، عالم وفق است و در امور تکوینی، وفاق جریان دارد. میان مخلوقات تناسب برقرار است؛ به طوری که میان اعداد، وفاق و توافق وجود دارد و میان اشکال و صورتها نیز وفاق دیده میشود. همچنین بین حروف وفاق برقرار است و کلمات نیز بر اساس وفاق شکل میگیرند. به همین جهت است که در نظام هستی، حروف ناری و حروف نوری مطرح میشوند؛ چرا که میان حروف نیز وفاق وجود دارد.
- تناسب اندامها و اعضای بدن در عالم ماده:
میان اعضای بدن نیز وفاق وجود دارد. این اعضا در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند، زیرا با هم تناسب داشتهاند و به همین دلیل کنار هم جمع شدهاند. اگر بیتناسب بودند، هرگز در کنار یکدیگر جمع نمیشدند. اعضای بدنی، اعضای یک پیکر واحد هستند؛ پس با یکدیگر تناسب دارند که همگی در کنار هم جمع شدهاند. به همین جهت است که در سراسر عالم، تناسب و وفاق حکمفرماست.
- وفاقهای اسمائی در نظام احسن تکوین:
تمام تناسبات عالم ماده، به وفاقهای اسمائی مربوط میشود. مقصود این نیست که هر اسمی با هر اسم دیگری وفاق دارد؛ بلکه میان اسماء، وفاق خاصی وجود دارد. عالم هستی در جدول وجودی خویش، بر اساس علم کامل الهی تنظیم و طراحی شده است. نظام تکوین، صدق محض، عدل محض و عصمت محض است. این نظام، احسن و بهترین نظام ممکن است که در آن تخلف وجود ندارد و گزاف در آن راه ندارد. به همین جهت، میان مخلوقات عالم ماده وفاق برقرار است؛ اما این وفاق، به صورت بیقاعده و میان هر مخلوقی با هر مخلوق دیگر نیست، بلکه میان آنها از همان مبدأیی که وفاق و تناسب وجود دارد، ارتباط نیز برقرار است.
- وحدت وجودی و پیوستگی مراتب حس، خیال و عقل:
در هر شیء، وحدت وجودی حق تعبیه شده است و این امر به سبب همین حکمت وفاق است. وحدت وجودی یک شیء، به دلیل تناسبی است که میان مراتب آن شیء برقرار است. میان حس، خیال و عقل، تناسب وجودی و وفاق برقرار است؛ در غیر این صورت، وحدت وجودی تحقق پیدا نمیکرد. به همین جهت، یک شیء در ادبار وجودی خویش دارای پیوستگی و ارتباط است و این مراتب از یکدیگر حکایت میکنند. این وفاق و تناسب باعث ایجاد و بقای وحدت وجودی میگردد.
- تناسب متقابل نفس و بدن در مراتب حیات:
در نظام بدن، وفاق کامل وجود دارد. میان تمام اعضای بدن، وفاق کامل برقرار است و میان نفس و بدن نیز وفاق کامل دیده میشود. هر بدنی نمیتواند بدن هر نفسی باشد؛ زیرا بدن باید با نفس تناسب و وفاق داشته باشد. بدن جمادی نمیتواند بدن انسان باشد، زیرا با نفس انسان وفاق ندارد. بدن نباتی نیز با نفس ناطقه وفاق ندارد و بدن حیوانی هم نمیتواند کالبد انسان باشد؛ زیرا با نفس ناطقه تناسب ندارد. اینکه هر چیزی در جای خود محفوظ است و هر چیزی در جایگاه واقعی خودش قرار دارد، همان وفق محض است. همچنین، اینکه میان مراتب وجودی پیوستگی کامل وجود دارد، بر اساس وفاق تام است.
- انطباق تکوین و تشریع در حقیقت «جزاء وفاق»:
آیه شریفه قرآن کریم میفرماید: «جَزَاءً وِفَاقًا» که نشان میدهد میان عمل و پاداش، جزا وجود دارد. جزا عین عمل است؛ خود عمل و باطن عمل است. هر عملی با عامل و عملکننده خود وفاق کامل دارد. هر عملی با پاداش خودش نیز دارای وفاق کامل است. در تکوین وفاق وجود دارد و در تشریع نیز وفاق کامل برقرار است. تکوین و تشریع، یک مجموعه بههمپیوستهاند. میان تمام احکام تشریع پیوستگی وجود دارد؛ همانگونه که میان تمام مراتب تکوین پیوستگی برقرار است. جزا، نفس عمل است و میان جزا و عمل موافقت وجود دارد؛ یعنی میان پاداش و عملی که ما انجام میدهیم، توافق برقرار است.
- مفهومشناسی واژه وفاق و دوطرفه بودن رابطۀ عمل و جزا:
کلمه «وفاق»، مصدر باب مفاعله و به معنای موافقت است؛ مانند جهاد و مجاهده که بر وزن فعال است. وفاق میان دو چیز تحقق مییابد و دوسویه است؛ یعنی دو طرف با یکدیگر توافق دارند. میان عمل و جزا توافق وجود دارد و میان جزا و عمل نیز توافق برقرار است. همچنین میان عمل و عامل توافق هست و میان عامل و عمل نیز توافق وجود دارد. بنابراین، میان صورت و معنا هم توافق برقرار است.
- تمثل عینی مکر در صورت روباه:
مکر سبب میشود معنای مکر به شکل روباه متمثل گردد و انسان با روباه محشور شود. این امر نشان میدهد که میان معنا و صورت، توافق کامل، تناسب و وفاق وجود دارد.
- تجسم خوردن مال یتیم به صورت آتش در سرای آخرت:
خوردن مال یتیم در باطن خود به صورت آتش متمثل میشود. این نیز نشان میدهد که میان معنا و صورت، تناسب و وفاق برقرار است. جزا در طول عمل قرار دارد و میان عمل و صورت، تناسب و وفاق تام وجود دارد.
- نقش ملکات نفسانی در تأثیرپذیری از عذاب مثالی:
اگر کسی نفس پاکی پیدا کند، صورتهای جهنمی نیز که با او مواجه شوند، او را از بین نمیبرند و آزار نمیدهند؛ زیرا صورتهای جهنمی بر اساس ملکات درونی شخصِ انجامدهنده شکل میگیرند. در انسان پاک، ملکات رذیلهای وجود ندارد که از درون او آتشی شعلهور شود. از طرف دیگر، عذاب مثالی برای تطهیر کردن است. کسی که ظلمت و گناه داشته باشد، عذاب مثالی او را تطهیر میکند و میسوزاند؛ اما کسی که طهارت دارد، عذاب مثالی در او اثر نخواهد داشت. بنابراین، میان اصول و فروع، وفاق و تناسب وجود دارد و به همین جهت، معنا به صورت خاصی متمثل میشود.