- رابطهٔ مثل و مثال:
این محتوا دربارهٔ رابطهٔ «مثل» و «مثال» هست. پرسش این است که نسبت میان موجودات، از نوع «مثل» است یا «مثال»؟ آیا موجوداتی که در سلسلهٔ عرضی قرار دارند، مثل یکدیگرند یا مثال یکدیگر؟ و آیا موجوداتی که در نظام طولی قرار دارند، مثل هماند یا مثال یکدیگر؟ هر حادثه یا شیئی که پدید میآید، دارای اصل، ظاهر و باطن است. ظاهر هر شیء، در واقع فرع آن شیء است و باطن آن، اصل آن به شمار میرود. میان ظاهر و باطن، و نیز میان اصل و فرع، تناسب و سنخیت وجود دارد.
فرع هر شیء بر اصل آن قائم است و جلوهٔ آن اصل به شمار میرود. این رابطه، رابطهای طولی است. برای هر ظاهری، باطنی وجود دارد و هر باطنی با ظاهر مخصوص به خود ارتباط دارد؛ اما هر باطنی با هر ظاهری ارتباط ندارد. باطن یک شیء، مثال ظاهر همان شیء است. بنابراین، رابطهٔ ظاهر و باطن، رابطهای مثالی است؛ یعنی مثال یک شیء، باطن همان شیء است.
- معنای «مثل» در سلسلهٔ عرضی:
افرادی که در سلسلهٔ عرضی قرار دارند، «مثل» یکدیگرند. واژهٔ «مثل» دربارهٔ افرادی به کار میرود که در یک ماهیت مشترکاند و در عرض یکدیگر قرار دارند. برای نمونه، انسانهای روی زمین، با وجود شمار فراوانشان، در عرض یکدیگر قرار دارند. میان آنان رابطهٔ علّی و معلولی و رابطهٔ ایجادی وجود ندارد؛ یعنی یکی ایجادکنندهٔ دیگری نیست. آنان در ماهیت انسانی مشترکاند، اما رابطهٔ ظاهر و باطن یا اصل و فرع میانشان برقرار نیست.
افراد موجود در سلسلهٔ عرضی، رابطهٔ «مثلی» دارند، نه رابطهٔ «مثالی». برای مثال، حسن و حسین دو فرد انسانیاند و در ماهیت انسانی با یکدیگر اشتراک دارند، اما هیچیک باطن یا اصل دیگری نیست. این دو از یکدیگر حکایت نمیکنند و آیت یکدیگر نیستند؛ زیرا میان آنان رابطهٔ اصل و فرع، ظاهر و باطن یا رابطهٔ ایجادی وجود ندارد.
در عالم مثال نیز موجوداتی که در عرض یکدیگر قرار دارند، مشابه هماند. برای مثال، فرشتگان مثالی در عرض یکدیگر قرار دارند. همچنین ملائکهٔ عقلی و مجردات عقلی، مانند جبرئیل، اسرافیل و میکائیل، در عرض یکدیگرند و رابطهٔ ایجادی میان آنان وجود ندارد. آنان مشابه یکدیگرند، اما مثال یکدیگر نیستند.
- اشتراک و تمایز موجودات عرضی:
موجوداتی که در یک سلسلهٔ عرضی قرار دارند، از جهاتی با یکدیگر اشتراک و از جهاتی تفاوت دارند. دو انسان در ماهیت انسانی مشترکاند، اما در عوارض و ویژگیهای فردی تفاوت دارند؛ مانند وزن، جرم، رنگ پوست، زبان، نژاد، زمان و مکان. بنابراین، آنان در اصل ماهیت مشترکاند، اما عین یکدیگر نیستند. موجودات عالم، از جهت وجود نیز با یکدیگر اشتراک دارند؛ زیرا همگی بهرهای از وجود دارند. بااینحال، از همین جهت نیز میان آنان تفاوت هست؛ زیرا وجود آنان از نظر شدت و ضعف یکسان نیست. پس در جنبهٔ وجودی، هم اشتراک وجود دارد و هم تمایز. اصل وجود داشتن موجب اشتراک است و شدت و ضعف وجود، سبب تفاوت و تمایز میشود.
در جنبهٔ ماهوی نیز اشتراک و تمایز هر دو وجود دارد. برای نمونه، دو انسان در ماهیت انسانی مشترکاند، اما در تعینات و ویژگیهای فردی تفاوت دارند. در سلسلهٔ عرضی، وحدت عددی، تعدد و تمایز مطرح است. حسن و حسین دو فردند؛ علی و نقی نیز دو فردند. افراد یک ماهیت، متعددند و هرکدام هویت مستقل دارند. بنابراین، در سلسلهٔ عرضی، فرد و عدد معنا دارد: یک، دو، سه و مانند آن.
- تفاوت «مثل» و «مثال»:
«مثل» یک شیء، موجودی مشابه آن شیء است که در عرض آن قرار دارد و از آن جداست. دو انسان، مانند حسن و حسین، از نظر ماهیت انسانی مشابهاند، اما هرکدام فردی مستقلاند و یکی باطن یا حقیقت دیگری نیست. اما «مثال» یک شیء، امتداد و باطن همان شیء است و در طول آن قرار دارد. مراتب طولی از یکدیگر حکایت میکنند؛ زیرا میان آنها رابطهٔ علّی و معلولی و رابطهٔ اصل و فرع برقرار است.
هر شیء در عالم ماده، مثالی ملکوتی دارد. آب، مثال ملکوتی دارد؛ خاک، مثال ملکوتی دارد؛ هر حیوان و هر انسان نیز دارای مثال ملکوتی است. در اینجا رابطهٔ طولی مطرح است، نه صرفاً شباهت عرضی. عالم ماده با عالم مثال و عالم عقل، رابطهٔ ایجادی و طولی دارد. عالم ماده از عالم مثال حکایت میکند، عالم مثال از عالم عقل حکایت میکند، و عالم عقل از عالم الهی حکایت دارد. در مجموع، همهٔ عوالم از جهت رابطهٔ طولی، از حق تعالی حکایت میکنند.
- حکایتگری مراتب طولی:
هر شیئی که بتواند از مرتبهٔ بالاتر از خود حکایت کند، از جنبهٔ وجودی، آیت آن مرتبهٔ بالاتر است. مرتبهٔ پایینتر، از جنبهٔ وجودی، ظاهر مرتبهٔ بالاتر است و مرتبهٔ بالاتر نیز ظاهر مرتبهٔ عالیتر از خود به شمار میرود. پس عوالم از یکدیگر حکایت میکنند و از جنبهٔ وجودی، آیت حق هستند. در مقابل، موجوداتی که در یک مرتبه و در عرض یکدیگر قرار دارند، از هم حکایت نمیکنند و آیت یکدیگر نیستند؛ زیرا رابطهٔ تولید و ایجاد میان آنان وجود ندارد. برای مثال، حسن و حسین در ماهیت انسانی اشتراک کامل دارند، اما در وزن، جرم، رنگ، زبان، نژاد و دیگر عوارض متفاوتاند. همچنین انسان و کبوتر از جهت حیوانیت اشتراک دارند، اما تعینات و مراتب حیوانیت آنان یکسان نیست.
«مثل» در واقع در لوازم ماهیت و عوارض آن مطرح میشود. دو فرد یک ماهیت، هم در اصل ماهیت و هم در برخی لوازم آن اشتراک دارند؛ اما در همان لوازم نیز تفاوتهایی میانشان وجود دارد. انسانها از جهت کمیت، کیفیت، زمان، مکان، وزن، جرم و حجم، وجوه اشتراک و در عین حال وجوه تمایز دارند.
- وحدت عددی و وحدت سیستمی:
در سلسلهٔ عرضی، وحدت عددی مطرح است؛ زیرا در این سلسله افراد متعدد و جدا از یکدیگر وجود دارند. انسانها، حیوانات و دیگر افراد یک ماهیت، هرکدام فردی مستقلاند و میتوان آنها را شمرد. اما در نظام طولی، فرد و عدد به معنای معمول مطرح نیست. در اینجا با مراتب یک حقیقت روبهرو هستیم؛ مانند مراتب ماده، مثال، عقل و مرتبهٔ الهی. این مراتب، اجزای جدا و مستقل از یکدیگر نیستند، بلکه مراتب طولی یک حقیقتاند. ازاینرو، در نظام طولی،در سلسلهستمی و وحدت حقیقی مطرح است، نه وحدت عددی.
در سلسلهٔ عرضی، افراد یک ماهیت، مشابهت وصفی دارند؛ مانند حسن و حسین که در اوصاف انسانی مشترکاند. انسان و حیوان نیز از جهت حیوانیت اشتراک دارند. انسان ممکن است با شیر در شجاعت و با برخی حیوانات در غیرت یا ویژگیهای دیگر اشتراک داشته باشد. این اشتراکها، اشتراک وصفی و عرضیاند. اما در سلسلهٔ طولی، رابطهٔ علّی و معلولی و رابطهٔ ایجادی برقرار است. رابطهٔ طولی، هم رابطهٔ وجودی است و هم رابطهٔ ایجادی. در این نظام، مرتبهٔ پایینتر از مرتبهٔ بالاتر پدید میآید و از آن حکایت میکند.
- رابطهٔ علت و معلول:
در رابطهٔ طولی، علت و معلول از یکدیگر جدا نیستند. معلول از علت تنزل یافته است و اگر در مسیر کمال حرکت کند، به علت خود بازمیگردد. علت تامّه از معلول خود جدا نمیشود و انفکاک معلول از علت تامّه نیز محال است؛ زیرا میان آن دو رابطهای طولی، ایجادی و وجودی برقرار است. مراتب عالی یک شیء، مثال و باطن همان شیء هستند. در این رابطه، وحدت وجودی میان علت و معلول، و نیز میان ظاهر و باطن، وجود دارد. ظاهر و باطن از یکدیگر جدا نیستند؛ همانگونه که علت و معلول از یکدیگر جدا نیستند. میان آنها معیت وجودی برقرار است، هرچند رابطه حلول حلول میانشان وجود ندارد.
- رابطهٔ عالم و حق تعالی:
حق تعالی مثل عالم نیست و برای او مثل و شریک وجود ندارد؛ اما عالم، مثال حق و آیت حق است. خداوند شریک ندارد، اما عالم از کمالات و صفات او حکایت میکند. عالم آینهٔ حق است و رابطهٔ آن با حق، رابطهٔ آینهبودن و حکایتگری است. عالم از حق جدا نیست، اما خداوند نیز در عرض عالم یا در عرض مخلوقات قرار ندارد. حق تعالی نه در عرض عالم است و نه مانند یکی از موجودات عالم.
عالم، رقیق و نازل حقیقت است و حق تعالی، حقیقت مطلق است. کثرت، مجاز و وحدت، حقیقت است. از مجاز میتوان به حقیقت رسید و از رقیقه میتوان حقیقت را فهمید؛ زیرا رقیقه و حقیقه در رابطهای طولی قرار دارند. معل علت است و هنگامی که در مسیر است و هنگامی که در مسیر کمال حرکت میکند، به علت خود میرسد. بنابراین، خلق مثل حق نیست، بلکه مثال حق است. حق تعالی مثل ندارد، اما مثال دارد؛ یعنی موجودات، مظاهر و آیات او هستند و از او حکایت میکنند.
- کثرت و وحدت:
در نظام طولی، کثرت از وحدت حکایت میکند. موجودات کثیر، آینهٔ وحدتاند و مرتبهٔ نازل از مرتبهٔ عالی حکایت میکند. ظاهر از باطن حکایت دارد و فرع، اصل را نشان میدهد. کثرت و وحدت «مثل» یکدیگر نیستند، بلکه رابطهٔ مثالی دارند. کثرت در وحدت مندرج است، آینهٔ وحدت است و از وحدت حکایت میکند. کثرت، مرتبهٔ نازل و وحدت، مرتبهٔ عالی است. رابطهٔ فرزند و پدر، رابطهٔ مثلبودن نیست؛ بلکه پدر علت مُعِدّ فرزند است، نه علت ایجادی او. در عوض، رابطهٔ مراتب عالم با حق تعالی، رابطهای طولی و مثالی است.
- عالم بهعنوان آینه و آیت حق:
عالم در ذات، صفات و افعال، به اندازهٔ ظرفیت وجودی خود، بر وزان حق و بر شاکلهٔ حق است؛ یعنی مجلای حق و مظهر حق به شمار میرود. عالم برزخ، مثال عالم طبیعت است و عالم عقل، مثال عالم برزخ. حضرت حق، مثال عالم هستی و باطن و اصل هستی است. از هر مرتبهٔ عالی، مثالی در مرتبهٔ نازل وجود دارد؛ به همین جهت، عالم برزخ را «عالم مثال» مینامند، زیرا باطن عالم ماده است. خداوند شبیه و شریک ندارد، اما عالم از کمالات او حکایت میکند. میان عوالم، تناسب، سنخیت و تشابه وجودی برقرار است؛ البته این تشابه به معنای همانندی کامل یا همعرضبودن نیست. یک حقیقت، امتدادهایی دارد و عالم، امتداد حقیقت حق است. رابطهٔ حق با عالم، رابطهٔ مثال و ممثّل است، نه رابطهٔ مثل و مثل. عالم در طول حق قرار دارد و از حق تعالی حکایت میکند.
- عصمت نظام تکوین:
نظام تکوین در مقام تکوینی خود دارای نوعی عصمت است؛ یعنی در فعل خود از حقیقت غفلت نمیکند. عالم از آیتبودن و آینهبودن خود غافل نیست و در ساختار وجودی خویش حقیقت را نشان میدهد. عالم آیت خداوند و آینهٔ حق است. از جهت آیتبودن، عالم حجاب حق نیست؛ بلکه حجاب مربوط به تعینات موجودات است. خود اشیا، از جهت تعین و محدودیتشان، میتوانند برای انسان حجاب باشند؛ اما از جهت اینکه آیت حقاند، حجاب نیستند. خداوند حجاب اشیا نیست و اشیا نیز ذاتاً حجاب حق نیستند. آنچه مانع مشاهدهٔ حق میشود، تعینات و محدودیتهای موجودات و غفلت انسان است.
اهل خرد، عالم را یکپارچه میبینند و آن را آینهٔ حق و مثال حق میدانند. آنان کمالات را در مظاهر مشاهده میکنند، اما میدانند که این کمالات، استقلالاً از اشیا نیستند؛ بلکه کمالات حقاند که در مظاهر ظهور یافتهاند.
- جمعبندی مطالب:
در سلسلهٔ عرضی، موجودات در عرض یکدیگر قرار دارند و از نظر ماهیت یا برخی اوصاف، مشابه یکدیگرند. میان آنها رابطهٔ ایجادی و علّی و معلولی وجود ندارد. آنان از یکدیگر حکایت نمیکنند و آیت و باطن یکدیگر نیستند. همچنین دارای کثرت، تعدد، تمایز و وحدت عددیاند. اما در سلسلهٔ طولی، موجودات در مراتب علت و معلول قرار دارند و میانشان رابطهٔ ایجادی و وجودی برقرار است. مرتبهٔ پایینتر، مثال و ظاهر مرتبهٔ بالاتر است و از آن حکایت میکند. موجودات در این نظام، آیت و مظهر مرتبهٔ بالاترند و دارای وحدت طولی و سیستمیاند، نه تعدد عرضی. بنابراین، حق تعالی مثل عالم نیست و شریک و شبیهی ندارد؛ اما عالم، مثال، آینه و آیت حق است. کثرت از وحدت حکایت میکند، ظاهر از باطن و معلول از علت. عالم در خود و بهخودیخود حجاب حق نیست؛ بلکه تعینات موجودات و غفلت انسان موجب حجاب میشود.