- نفی ماده، صورت جسمیه و اعراض از مفارقات:
مفارقات را مجردات عقلی مینامیم که دارای مقام تجرد عقلی هستند؛ یعنی از ماده، صورت و اعراض، منزه و مبرا هستند. هنگامی که ماده و صورت جسمیه نداشته باشند، اعراض هم نخواهند داشت؛ پس اینها صورت جسمیه ندارند، یعنی تبدل صورت در آنها راه ندارد و به این ترتیب حرکت جوهری و حرکت استکمالی نخواهند داشت.
صورت جوهری نیاز به ماده و محل دارد، پس مفارقات ماده ندارند. معمولاً ماده برای تعین و ظهور خود، صورت جسمیه میخواهد و صورت جسمیه حتماً باید در قالب نوع جمادی، نباتی، حیوانی یا انسانی تحقق پیدا بکند. جسم نمیتواند بدون صورت نوعیه باشد و از ترکیب ماده و صورت جسمیه، نوع پدید میآید.
- ماده، صورت، کون و فساد و حرکت جوهری:
ماده، محلی برای ظهور صورت جسمیه است؛ چون ماده دارای ابهام است، با صورت جسمیه تعین و تشخص پیدا کرده و شفاف میشود. ماده قابلیت و استعداد پذیرش صورت جسمی را دارد. ماده در واقع در صورت جسمیه منتشر است؛ یعنی استعداد هر شیء مادی در صورت جسمیه پخش است. این ماده قابل رؤیت نیست؛ ماده همان جوهر مادی ذاتی و قابل است که صور جسمی را میپذیرد و آن صورتی که میپذیرد از عقل مجرد افاضه میشود. اگر صورت جسمی را از دست بدهد، به آن «فساد» و اگر بپذیرد، «کون» میگویند.
حرکت در موجود مادی است؛ در موجودی که دارای دو نوع ترکیب باشد: ترکیب از ماده و صورت، که ترکیب خارجی است، و ترکیب از وجود و ماهیت، که ترکیب ذهنی است.
حرکت جوهری به لحاظ مادیت و جسمیت شیء است؛ یعنی حرکت جوهری در استعداد مادی و در جوهر مادی روی میدهد و آن جوهر مادیِ دارای استعداد، متحول میشود. در مجردات، حرکت جوهری معنا ندارد؛ زیرا ماده و استعداد ندارند.
در جسم و بدن ما حرکت جوهری راه دارد چون جسمیت دارد، و در نفس و روح ما نیز حرکت جوهری راه دارد از آن جهت که به بدن تعلق و ارتباط دارد؛ یعنی از جهت تعلق به بدن حرکت جوهری دارد، وگرنه از جهت ذاتِ نفس، حرکت جوهری در آن راه ندارد.
- امکان استعدادی و امکان ذاتی:
ما به لحاظ جسم و بدن، هم امکان استعدادی داریم و هم امکان ذاتی. امکان ذاتی امری ذهنی و مربوط به ترکیب وجود و ماهیت است، و امکان استعدادی مربوط به عالم خارج و ترکیب ماده و صورت است. پس ما دو نوع امکان داریم: استعدادی و ذاتی؛ چرا که دو نوع ترکیب داریم: ترکیب ماده و صورت، مربوط به امکان استعدادی، و ترکیب وجود و ماهیت، مربوط به امکان ذاتی. در نفس و روح ما فقط امکان ذاتی مطرح است، یعنی ترکیب از وجود و ماهیت؛ اما در جسم ما هر دو نوع ترکیب وجود دارد: ماده و صورت، و وجود و ماهیت. حرکت جوهری در جسم ما جاری است، اما در مجردات بحث «تجدد امثال» مطرح است، نه حرکت جوهری. پس یکی از ویژگیهای مجردات این است که ماده ندارند؛ بنابراین حرکت تکاملی و استکمالی ندارند. در مجردات تجدد امثال جاری است، حالت انتظار ندارند، چون ماده ندارند؛ زوال ندارند، و کمالات را دفعتاً و جمعاً دریافت میکنند و تدریج در کمالات آنها راه ندارد. ما از راه آثار و کمالات متوجه درجهٔ وجودی نفوس میشویم. آثاری را که شیء از راه جسمیت پیدا میکند، مربوط به حدّ آن است.
- وجود، ماهیت و اصالت وجود:
ما دو شیء به نام ماهیت و وجود نداریم؛ بلکه وجود و ماهیت در هر مرتبهای وحدت دارند و از یکدیگر جداییناپذیرند و به یک حقیقت واحد تحقق دارند. اگر وجود و ماهیت در متن واقع جدا میشدند، وحدت عددی و دوگانگی پیش میآمد؛ در حالی که وجود اصل است و ماهیت فرع و تابع اصل است. پس در خارج فقط وجود تحقق و اصالت دارد و یک وجود متحقق است و بقیه جلوهها و ظهورات او هستند.
کار عقل این است که شیء را به وجود و ماهیت تحلیل میکند؛ یعنی از هر شیء، وجود و ماهیت را انتزاع کرده و در ذهن تفکیک مینماید و میگوید شیء مرکب از وجود و ماهیت است: چیستیاش ماهیت آن و بودنش وجود آن است. ذهن این دو را تفکیک میکند، ولی در خارج با هم متحدند.
علم منطق ماهیت اشیاء را بررسی میکند و نگاه ماهوی به اشیاء دارد، مانند بحث جنس، فصل و نوع؛ لذا کار منطق کار ذهنی، تجریدی و انتزاعی است و تعاریف آن ماهوی است. اما در حکمت، وجود عینی بررسی میشود.
- حق و ویژگی نهایی مجردات:
مجرد عقلی چون ترکیب ماده و صورت ندارد، امکان استعدادی ندارد، حرکت و تکامل برایش معنا ندارد، زوال و فنا ندارد و دارای بقا و ابدیت است؛ اما مرکب از ماهیت و وجود است و امکان ذاتی دارد. حدّ شیء در خارج نیست بلکه در تحلیل ذهن میآید؛ در خارج هر چه هست وجود شیء است. نامگذاری اشیاء، مانند آب، خاک، آتش و غیره، مربوط به جنبهٔ ماهیت است. وجود قابل نامگذاری نیست؛ ماهیت در تحلیل فکری و مرزبندی ذهنی میآید و جداسازی مربوط به ماهیات است، وگرنه در خارج فقط وجود است و وجود نامی ندارد، حتی وجود خداوند. تمام علوم بشری ناظر به حدود و ماهیات اشیاء هستند. ما با تحلیل ذهنی، وجود و ماهیت را از هم جدا میکنیم و مفهوم وجود را میسازیم، ولی خودِ حقیقت وجود در خارج محدود نیست.
وجود مساوق با «حق» است؛ یعنی هر جا وجود هست، تحقق و حقانیت است و باطل و گزاف نیست. این «این و آن» بودنها مربوط به ماهیت و چیستی است.
کار ذهن تفکیک چیستی از هستی و تفکیک ظهورات شیء از وجود شیء است، در حالی که وجود و ماهیت یک حقیقتاند. ما با علم شهودی میتوانیم آن وحدت صرفه و کلی صمدی را بیابیم، اما با تفکر و تحلیل ذهنی، آن وحدت صمدی قابل درک تام نیست.
بنابراین مجردات و مفارقات ابدیت دارند، کون و فساد در آنها راه ندارد، دمبهدم به اذن و ارادهٔ الهی انشا و ایجاد میشوند، حرکت جوهری ندارند، بلکه تجدد امثال دارند، و تنها ترکیبی که دارند ترکیب از وجود و ماهیت است و سایر ترکیبات بر موجود مجرد عقلی محال است.