- مقدمه:
محتوا دربارهٔ نسبت دادن افعال به مبدأ قابلی و مبدأ فاعلی است؛ افعالی که ما انجام میدهیم، مبدأ قابلی و مبدأ فاعلی دارند.
- نسبت افعال نفس به جسم و احکام جسمیت:
اگر افعالی را که نفس انجام میدهد به جسم نسبت بدهیم، این افعال احکام جسم را پیدا میکنند. همانطور که جسم متغیر است، افعال منسوب به آن نیز متغیر میشوند. همچنین، همانطور که جسم زمانمند و مکانمند است، افعال نیز زمان و مکان پیدا میکنند. برای مثال، دیدن را به چشم نسبت میدهیم. در این صورت، دیدن متغیر میشود: در مکانی خاص دیدیم، در زمانی خاص دیدیم و با عضوی خاص دیدیم. در این حالت، احکام دیدن متغیر میشود و دیدن به زمان و مکان وابسته میگردد. میگویند: «امروز دیدیم»، «اینجا دیدیم»، «با گوش شنیدیم»، «این مقدار شنیدیم»، «امروز شنیدیم» یا «آنجا شنیدیم». در این صورت، افعال نفس که در بدن ظهور کردهاند، این آثار را به جسمیت بدن نسبت دادهایم.
- نسبت افعال به نفس ناطقه و احکام تجرد:
اما اگر افعالی را که از نفس صادر میشوند، به لحاظ بدنبودن بدن و مبدأیت نفس ناطقه بسنجیم و نسبت دهیم، در واقع ظهورات را به مبدأ ایجادی نظر دادهایم؛ اما این ظهورات را مقید به زمان و مکان نکردهایم. بنابراین، اگر افعال را به لحاظ بدنبودن بدن و به لحاظ نفسانیت در نظر بگیریم، این افعال مقید به زمان و مکان نیستند؛ بلکه احکام افعال، احکام نفس را پیدا میکنند، یعنی احکام تجرد را میگیرند. در این صورت، افعال نیز غیرمادی میشوند. اگر افعال ادراکی و تحریکی را که به نفس نسبت میدهیم، به لحاظ مبدأ فاعلی در نظر بگیریم، این افعال محدود به حدود زمانی و مکانی نمیشوند؛ زیرا نفس مجرد است. در این صورت، افعال نیز مجرد هستند، جوهرند، جوهر مجردند و در واقع علم و عمل انسان، جوهر و انسانساز هستند.
- عرض بودن اعمال بدنی و جوهر بودن باطنی آنها:
هنگامی که انسان رو به قبله میایستد، رو به قبله ایستادن او عرض است. الفاظی که از دهانش خارج میشود نیز عرض هستند. ایستادن عرض است، نشستن عرض است و حرکت دادن دستوپاها، چشم و گوش نیز عرضاند و از مقولهٔ کیف به شمار میروند. بنابراین، تمام اعمال بدنی به لحاظ بدنی و جسمی، عرض هستند. اما همین اعمال، هنگامی که به مقام روحی سنجیده میشوند، همگی جوهر و حقیقتی غیرمادیاند. از متن این اعمال جوهری، اوصاف و ملکاتی پدید میآید؛ یعنی افعال طبیعی در متن خود، همراه با معرفت، نیت و اوصافی مانند صداقت، اخلاص، تواضع و صفات مشابه هستند. باطن این اعمال، همین صفات است. این صفات و اوصاف نفسانی، جوهراً مجرد هستند. در این صورت، افعال احکام نفس را پیدا میکنند و متجرد میشوند.
- علم سازندهٔ روح و عمل سازندهٔ بدن:
علم به روح تشخص میدهد؛ یعنی علم برای روح مراتب میسازد و عمل به بدن تشخص میدهد. یعنی هر مقدار که انسان درک و فهم پیدا میکند، این درک و فهم مراتب روح را بالاتر میبرد. بنابراین، ما تجرد برزخی، عقلی و فوقعقلی را با علم و ادراک پیدا میکنیم. اما اعمالی که انجام میدهیم، ظاهرشان نسبت به بدن عرض است؛ در حالی که باطن آنها نسبت به بدن، جوهر مجرد و جوهر غیبی است. این اعمال به اوصاف و ملکات تبدیل میشوند و عین نفس میگردند. از آنجا که قوهٔ خیال بر اساس ملکات و صفات ما بدن را صورتگری میکند بر اساس اوصاف و ملکاتی که از افعال ما ایجاد و انشا شده و عین نفس گردیدهاند، بدن را شکل میدهد. بنابراین، عمل به بدن تشخص میدهد. نفس با غذاسازی برای روح، که همان علم است، برای روح مراتب و درجات میسازد. علم جوهر است و نفس نیز جوهر است؛ علم، جوهر مجرد است و نفس نیز جوهر مجرد است. پس علم سازندهٔ روح است و عمل، بدن را میسازد. عمل از جنبهٔ ظاهری، عرض است و از جنبهٔ غیبی و باطنی، جوهر است و انسانساز و روحساز میباشد.
- حکم ظاهری و باطنی اعمال:
اعمال انسان، چه عبادی و چه غیرعبادی، همگی یک ظاهر دارند. ظاهر این اعمال با حرکات دستوپا، چشم، گوش و بدن انجام میشود و همهٔ اینها اعراض و عرض هستند. همچنین این اعمال یک حکم باطنی دارند؛ یعنی یک حکم ظاهری و یک حکم باطنی. حکم باطنی همان معرفت، اخلاص و اوصاف روحانی است و این اوصاف، عین نفس میشوند. غذای مادی، جسمیت بدن و نطفه را میسازد و در متن همین جسم، حقیقتی به نام نفس میروید که دارای تجرد است.
- جسمیت و بدنبودن بدن:
جسمیت بدن، از این جهت که تحت تصرف نفس است، در واقع بدن محسوب میشود. اما اگر بدن از تحت تدبیر و تصرف نفس خارج شود، دیگر بدن نیست. تصرف و صورتسازی نفس است که بدن را بدن میکند و جسمیت بدن با مرگ از بین میرود. بنابراین، بدنبودن هیچگاه از بین نمیرود. ابدان در طول یکدیگرند و تفاوت ابدان به کمال و نقص است. با مرگ، در واقع تصرف نفس در بدن مثالی آغاز میشود. علم طب بر جسمیت جسم کار میکند و حکمت بر بدنبودن بدن. این دو با یکدیگر متفاوتاند؛ در واقع، حکمت با بدنبودن بدن سروکار دارد و طب با جسمیت جسم.
- جزا و کیفر به لحاظ بدنبودن، نه جسمیت:
مجازات، پاداش و کیفر، همگی به لحاظ بدنبودن بدن هستند، نه جسمیت آن؛ یعنی به لحاظ ملکات روحیاند، نه جسمیت جسم. بدنبودن بدن همان جهت تصرفی و تدبیری نفس است و از این جهت، زمان و مکان ندارد. بنابراین، در معاد جسمانی، ما با جسمیت جسم کاری نداریم؛ بلکه در معاد جسمانی به بدنبودن بدن توجه داریم، نه به جسمیت جسم. شبههٔ آکل و مأکول نیز در اینجا جایگاهی نخواهد داشت؛ زیرا مسئلهٔ ما جسمیت جسم نیست. ما مالک و مسئول بدن خود هستیم. بدنبودن جسم، ما را مالک ملکات روح میکند؛ اما ما مالک جسمیت جسم نیستیم، زیرا جسمیت جسم مربوط به عالم ماده است و بدنبودن بدن مربوط به انشای نفس و اشراق نفس است. جسمیت جسم از عالم طبیعت است، اما بدنبودن بدن اشراق نفس ناطقه است. به همین جهت، اعمال و افعال ما با بدنبودن بدن سروکار دارد. کشاورز نیز در حقیقت با جسمیت گیاه کار دارد، نه با بدنبودن گیاه. افعالی که از نفس صادر میشوند، به لحاظ بدنبودن بدن هستند و تصرف نفس در بدن همان بدنبودن است. انسان از جهت تصرف نفس در بدن مورد مؤاخذه قرار میگیرد، نه از جهت جسمیت بدن. جسمیت نطفه از پدر و مادر است، اما بدنبودن بدن از نفس ناطقه است.
- اسناد اعمال به بدنبودن:
تمام گناهان و عباداتی را که انسان انجام میدهد، به خودمان و به بدنبودن بدن نسبت میدهیم. گناهان، کیفرها و پاداشها به بدنبودن نسبت داده میشوند، نه به جسمیت. ما صاحب جسمیت خود نیستیم؛ بلکه صاحب بدنبودن خود هستیم. بنابراین، پاداش و کیفر و جزا برای ماست و ایجاد از طرف حق است. بدن مجازات میشود و بدن پاداش میبیند، نه جسمیت آن. بدن به تبع نفس پاداش میبیند. جنبههای وجودی هر شیء را به ایجاد حق و اشراق حق نسبت میدهیم.
- تصرف نفس و تفکیک اسناد از ایجاد:
نفس در بدن تصرف و تسخیر دارد. بنابراین، هر عبادت و گناهی که انجام میدهیم، مربوط به بدنبودن ماست. نحوهٔ تصرف نفس در بدن، اسنادش به نفس شخص است، اما ایجادش از خداوند است. اینکه نفس در بدن تصرف میکند، اسنادش به شخص است؛ اما ایجادش به خداوند مربوط میشود. یعنی این فعل را نفس انجام میدهد، اما ایجاد آن از حضرت حق است. بنابراین، اسناد به مخلوق است و ایجاد به حق. به تعبیر دیگر، اسناد مربوط به مبدأ قابلی است؛ ما مبدأ قابلی میشویم و خداوند مبدأ فاعلی میشود.
اعمال را به لحاظ ایجاد به بدن نسبت نمیدهند و به لحاظ جهت ایجادی، جزا و کیفر نمیدهند؛ بلکه اعمال را به لحاظ اسنادی، به صاحب عمل نسبت میدهند و او را مشمول جزا و کیفر میدانند. چرا؟ به خاطر اینکه خداوند متناسب با ارادهها و انتخابهای انسان پاداش میدهد. ارادهها و انتخابها به نفس ناطقهٔ ما اسناد دارند و ایجاد جزا و کیفر مربوط به حضرت حق است.
- مثال نماز و دیدن:
خواندن نماز به ما اسناد دارد، اما ایجاد نماز و تشریع نماز از حق است. بنابراین، ایجاد هر شیئی از حق است و اسناد آن به مخلوق مربوط میشود. دیدن را به خودمان اسناد میدهیم و میگوییم: «من دیدم»؛ اما ایجاد دیدن از حق است. هر عملی که انجام میدهیم، ایجادش به حق مربوط است؛ اما در هر عمل جهتی وجود دارد که آن جهت را به خودمان نسبت میدهیم.
- بستر تکوینی و بهکارگیری آن:
ایجاد از حق است و اسناد از ماست. ایجاد نفس از حق است و ایجاد بدن نیز از حق است؛ اما همین بدنی را که خداوند آفریده، نفس تسخیر میکند و ما همان بدن را به کار میگیریم و میبینیم، میشنویم، میبوییم و میچشیم. بنابراین، اسناد این کار به خود ماست، هرچند ایجاد بدن و انشای نفس از حضرت حق است.
ما با نفسی فعالیت انجام میدهیم که خود نفس را خداوند انشا کرده است. پس وقتی میگوییم «ایجاد از حق است»، یعنی ایجاد نفس، ایجاد بدن و ایجاد هر شیء از حق است. و وقتی میگوییم «اسناد از ماست»، یعنی آن فعلی را که بر اثر بستر تکوینی حق انجام میدهیم، به خودمان نسبت میدهیم.
- جمعبندی: جنبهٔ ایجادی و جنبهٔ اسنادی:
بنابراین، هر شیء یک جنبهٔ ایجادی و وجودی دارد و یک جنبهٔ اسنادی. این دو جنبه باید از یکدیگر تفکیک شوند. ایجاد نفس جنبهای الهی دارد و ایجاد بدن نیز جنبهای الهی دارد. جهت وجودی و ایجادی، الهی است؛ اما اینکه این امور با خواست و ارادهٔ ما و البته با خواست و ارادهٔ حق، تحقق پیدا کردهاند، به این معناست که کل نظام تکوین نیز با خواست و ارادهٔ حق انشا و ایجاد شده است. اکنون ما با خواست و ارادهٔ خود، این بستر تکوینی حق، یعنی نفس ایجادشده و بدن ایجادشده، را در جهت خواستههای خود به کار میگیریم؛ یا عبادت انجام میدهیم یا گناه میکنیم. بنابراین، تمام افعال ما، چه عبادات و چه گناهان، به خود ما اسناد دارند. خود ما آنها را انجام میدهیم، هرچند ایجاد اصل نفس و بدن، انشای الهی است. پس به همین جهت است که اسناد عمل به ماست و ایجاد از حق. یعنی خداوند بسترهای تکوینی را اراده و انشا کرده است و ما آن بسترهای تکوینی را در جهت اراده، نیت و خواست خود به کار گرفتهایم. به همین دلیل، جزا و کیفر مربوط به ماست؛ یعنی خداوند آن را بر ما مقرر کرده است.