۱. طرح مسئله: رابطه نفس با عقل مفارق:
با اثبات عقل مفارق یا همان مقام جبرئیلی، این پرسش مطرح میشود که رابطه عقل مفارق، یا عقل مجردی که نفس را از نقص به کمال خارج میکند، با نفس چگونه است؟
اگر این مخرج کاملاً جدا و بیگانه از نفس باشد، چگونه میتواند کمالات را به نفس اعطا کند؟ اگر میان آنها جدایی و وحدت عددی برقرار باشد، با افاضه این کمالات به نفس، دیگر خود عقل واجد آن کمالات نخواهد بود.
بنابراین، عقل مفارق جدا و بریده از نفس نیست؛ بلکه میان آنها رابطه وجودی و ایجادی برقرار است. در واقع، این رابطه، رابطه مرتبه نازله با مرتبه عالیه است. عقل مجرد دارای مقام عالی و نفس دارای مقام نازل است. آن مخرج، یعنی عقل مفارق، دارای ولایت تکوینی و احاطه بر نفس ناطقه است و در نفس ناطقه تصرف میکند.
۲. کیفیت افاضه کمالات: تجلی و انشا:
عقل مفارق کمالات را به نحو اکمل و اجمع داراست. از آنجا که اعطای این کمالات به نفس از طریق تجلی صورت میگیرد، چیزی از خود عقل کاسته نمیشود.
به بیان دیگر، این کمالات از عقل مفارق کنده و جدا نمیشوند؛ زیرا کمالات، اجزای عقل نیستند که با بخشش آنها چیزی از عقل کم شود. اعطای کمالات، از قبیل انتقال دادن، کنده شدن یا تصرف مادی نیست؛ زیرا این امور مختص امور مادی هستند، در حالی که این کمالات عین ذات عقل مفارقاند و عقل، با تجلی، آنها را در نفس ناطقه انشا و ایجاد میکند.
بنابراین، نفس با مخرج خود معیت وجودی دارد. اینگونه نیست که دو حقیقت جدا از یکدیگر با وحدت عددی باشند؛ بلکه یک حقیقت است که عقل مفارق مرتبه عالیه آن و نفس مرتبه نازله آن است.
از طرفی، ظرف علم، نفس علم، نفس ناطقه، خود کمالات و همچنین عقل مفارق، یعنی اعطاکننده کمالات، همگی مجرد هستند. بنابراین، افاضه کمالات به شیوه تجلی و با ولایت تکوینیای که عقل مفارق بر مرتبه نازل دارد، القا و انشا میشود، نه از طریق انتقال یا حلول.
۳. وحدت سعی و مراتب سهگانه انسان:
بین نفس مجرد و عقل فعال، وحدت عددی حاکم نیست؛ بلکه وحدت سعی برقرار است. معنای آن این است که یک حقیقت گسترده وجود دارد که دارای سه مرتبه است:
۱. مرتبه نازل، یعنی مرتبه بدن جسمانی؛
۲. مرتبه متوسط، یعنی نفس مجرد ناطقه؛
۳. مرتبه عالی، یعنی عقل فعال یا عقل مفارق.
این مراتب در امتداد یکدیگر قرار دارند و دارای رابطه طولی و وجودی هستند. یکی دهنده فیض، یعنی عقل مجرد، و دیگری دریافتکننده فیض، یعنی نفس ناطقه، است.
دهنده و گیرنده فیض، چند حقیقت جداگانه نیستند؛ بلکه مراتب یک حقیقت با سعه وجودی هستند. به دلیل همین وحدت سعی و اتصال، کمال بدون انفصال، انقسام یا کاستی، از مرتبه عالی به مرتبه نازل تجلی مییابد.
۴. ساختار جسم: ماده و صورت جسمیه:
عقل مفارق همواره حقایق را انشا میکند. هر جسم دارای دو شأن است:
– ماده، یا هیولای اولی، که قوه و استعداد محض شیء است؛
– صورت جسمیه، که فعلیت، جرم و هیئت شیء است و یک حقیقت جوهری به شمار میرود.
تمام اجسام مادی دارای ماده مشترکی به نام هیولا هستند؛ یعنی در همه آنها قابلیت مشترکی وجود دارد. ماده، حقیقتی نوعی و منحصربهفرد است که افراد متعدد ندارد. این حقیقت محسوس نیست، بلکه صرفاً قبول و استعداد محض است و دارای بساطت بوده و تقسیم و تجزیهپذیر نیست.
ماده باید وجود داشته باشد تا صورت جسمیه تحقق یابد و در عین حال، ظهور و بقای ماده نیز وابسته به صورت جسمیه است. بنابراین، هیولا و صورت جسمیه در تحقق و ظهور، متلازم و قائم به یکدیگرند. اثبات هیولا از وظایف عقل و فلسفه است، نه علوم تجربی.
۵. برهان اثبات عقل مفارق از طریق علت ایجادی صورت جسمیه:
در شیء مادی که مرکب از هیولا و صورت است، چند نکته مطرح میشود: نخست، علیت هیولا نفی میشود. ماده، یعنی هیولا، به دلیل اینکه قوه محض است و هیچ فعلیتی ندارد، نمیتواند علت ایجادی صورت جسمیه باشد؛ زیرا علت فاعلی باید از معلول کاملتر و شریفتر بوده و دارای فعلیت باشد.
دوم، صورت جسمیه نیز نمیتواند علت ایجادی خودش باشد؛ زیرا چنین چیزی مستلزم اجتماع فاعل و قابل، یا اتحاد علت و معلول در یک شیء واحد است و این امر عقلاً محال است.
در نتیجه، چون نه ماده و نه صورت جسمیه هیچکدام نمیتوانند علت ایجادی باشند، ضرورتاً باید علتی برتر و شریفتر، که عاری از نقص و ماده باشد، وجود داشته باشد. این علت، عقل فعال یا عقل مفارق مجرد است که دمبهدم صورت جسمیه را انشا و تکمیل میکند. این امر دلیلی آشکار بر اثبات عقل مجرد مفارق است.
۶. جمعبندی مباحث:
در این محتوا، دو مطلب اساسی تبیین شد:
نخست، اثبات عقل مفارق از طریق ابطال فاعلیت هیولا و صورت جسمیه و اثبات ضرورت وجود فاعل بالحق مجرد.
دوم، تبیین رابطه عقل مفارق با نفس ناطقه. این رابطه از نوع وحدت سعی و پیوند وجودی و طولی است. یک حقیقت با سه مرتبه وجود دارد: بدن، نفس ناطقه و عقل مجرد. مرتبه عالی، به سبب احاطه و ولایت تکوینی خود، فیض کمالی را به مرتبه نازله تجلی و انشا میبخشد، بدون آنکه تجزیه، انتقال، حلول یا کاستی در ذات عقل رخ دهد.