- قاعدهی نزول اشیا از باطنِ خود:
در معارف توحیدی مطرح میشود که هر چیزی از هر چیزی نازل نمیشود، بلکه هر شیء طبیعی از اصل خود، حقیقت خود، ملکوت خود و باطن خود نازل میگردد. اصل هر چیز، ملکوت آن است و ملکوت اشیا همان باطن اشیا به شمار میآید. به این معنا که ملکوت، باطن مادیات و اشیای طبیعی است. بنابراین، هر شیء طبیعی از باطنِ خود نازل میشود، نه از باطنِ شیئی دیگر. پس هر ظاهرِ محسوس، از هر باطنی پدید نمیآید، بلکه از باطنِ خاصِ خود سرچشمه میگیرد.
- رجوع هر ظاهر به باطنِ خویش:
همانگونه که هر شیء از باطنِ خود نازل میشود، هر ظاهر نیز به باطنِ خود بازمیگردد و به آن رجوع میکند. از هر ظاهری به هر باطنی رجوع نمیشود؛ بلکه هر ظاهر با باطنِ خود معنا میشود، تبیین میگردد و تفسیر میشود. معناداری اشیا نیز بر همین اساس است؛ یعنی همیشه هر فرع را با اصل آن معنا میکنند، هر ظاهر را با باطن آن میسنجند و هر محسوس را با حقیقتِ پنهانِ آن توضیح میدهند.
- تدبیر و بقای ظاهر به وسیلهی باطن:
هر ظاهری به باطنِ خود تدبیر میشود و به وسیلهی باطنِ خویش حیات و بقای وجودی پیدا میکند و تداوم حیات مییابد. هر باطنی در حقیقت در ظاهرِ خود حضور دارد. از این رو، ملکوت در ملک حضور دارد و نفس در تن حضور دارد؛ زیرا بدن، ملکِ نفس است. همچنین فرع هر چیز از سنخِ اصلِ همان چیز است. پس ظاهرِ محسوسِ هر شیء از باطنِ غیبیِ آن ریشه گرفته و با آن سنخیت و تناسب دارد.
- ارتباط وجودی ظاهر و باطن:
بر این اساس، هر ظاهری تنها با باطنِ خود ارتباط وجودی دارد و از همان باطن، وجود دریافت میکند، نه از باطنهای دیگر. بنابراین، ظاهر و باطن رابطهای تصادفی یا جدا از هم ندارند، بلکه اتصال وجودی و پیوند ذاتی میان آنها برقرار است. هر ظاهر از باطنِ خودش پشتیبانی میشود و از همان حقیقتِ درونی، هستی و قوام مییابد.
- تبیین بدن و روح در معرفت نفس:
بدن، ظاهرِ روح است. پس بدن با روح معنا میشود و با روح تبیین میگردد. روح در باطن حضور دارد، زیرا باطن در ظاهر حضور و سریان دارد. بدن با روح ارتباط و اتصال وجودی و همچنین ارتباط و اتصال ذاتی دارد و از روح جدا نیست. روح مدیر و مدبر بدن است، بر بدن احاطه دارد، بر آن مشرف است و در آن تصرف میکند. از این جهت، بدن تابع نفس ناطقه است و محکوم آن به شمار میآید؛ یعنی حکم نفس ناطقه در بدن جاری و ساری است.
- نسبت عالم با حقتعالی:
کل عالم هستی به منزلهی ملکِ حق و به منزلهی بدنِ حق در نظر گرفته میشود. بنابراین، نسبت عالم با حقتعالی، نسبتِ ظاهر به باطن است. از این رو، کل عالم هستی به خداوند و حق معنا و تبیین میشود؛ یعنی با اسماء حق تفسیر میگردد و اسماء حق نیز در عالم معنا پیدا میکنند. حقتعالی در عالم حضور دارد، سریان دارد و حضور احاطی دارد. او بر عالم محیط است، بر آن اشراف دارد، علت ایجادی عالم است، در آن تصرف میکند و حیات و بقای عالم به ذات الهی وابسته است.
- رجوع عالم به سوی حق:
از آنجا که عالم از حق نازل شده و حق باطنِ عالم است، عالم نیز به حق رجوع میکند. بنابراین، بازگشت همهی موجودات به سوی اوست. عبارت «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ» به همین حقیقت اشاره دارد؛ یعنی همه از اوییم و به سوی او بازمیگردیم.