خلاصه محتوا:
محتوا با تبیین تمایز میان «مثل» و «مثال» آغاز میشود. مانند آنکه در اصطلاح فلسفی، «مثل» بر مشابهت عرضی دلالت دارد؛ یعنی دو موجودی که در کنار هم قرار دارند و از هم حکایت نمیکنند، همچون دو انسان که هر دو در نوع انسانیت مشترک اند اما هیچکدام آیت یا نشانهی دیگری نیستند. در مقابل، «مثال» مشابهت طولی را مینمایاند، بدین معنا که مرتبهی نازل هر شیء، مثال مرتبهی عالیتر آن است و از آن حکایت میکند. ازاین رو بدن مادی، مثال و آینهی نفس است؛ ملکوت، مثال جبروت است؛ و جبروت، مثال مرتبهی الهی است. هر مرتبه در طول مرتبهی بالای خویش قرار دارد و از آن نشانه و آیت است.
در ادامه، تفاوت میان روابط عرضی و طولی در هستی بیان میشود. روابط عرضی میان افراد یک نوع مانند انسانهای متعدد برقرار است و در آن حکایت و آیت بودن وجود ندارد، اما روابط طولی در مراتب وجود بر پایهی علیت و معلولیت است و هر مرتبهی پایین تر جلوه و نشانهی مرتبهی بالاتر میباشد. عالم وجود در حقیقت امتداد و تجلی وجود حق است، نه مشابه یا شریک او. بدین سان موجودات نه در عرض حق بلکه در طول او قرار دارند؛ هر مرتبه نازله، ظهور و مثال مرتبهی عالیتر است و وحدت حقیقی میان ظاهر و باطن، علت و معلول، برقرار است.
توضیح داده میشود که علت تامه از معلول خود جدا نیست، زیرا معلول همان علت در مرتبهی پایینتر است. برخلاف علت ناقصه مانند پدر و فرزند که میتوانند در وجود از هم جدا گردند، میان علت تامه و معلول جدایی وجودی ممکن نیست. عالم آینهی حق است و ظهور او در مراتب گوناگون میباشد. هرچه در عالم هست، از حیث وجودی نشانهی حق است و حضور او در همهچیز جریان دارد. اگر کسی برای موجودات استقلال وجودی قائل شود، درک حضور و ظهور حق را از دست میدهد.
در بخش پایانی تأکید میشود که کثرت در مراتب طولی، کثرت نوری است و به وحدت الهی بازمیگردد، درحالی که کثرت عرضی ظلمانی است و به وحدت نمیرسد. عالم سراسر حضور و تجلی حق است و حجاب درک این حضور از خود انسان و از ادراک سطحی و حسّی او ناشی میشود. هر مرتبه از عالم باطن مرتبهای دیگر است و باید از ظاهر و فرع عبور کرد تا به اصل و ثبات رسیده شود، یعنی به مقام قیامت و بقا در ذات بازگشت. بدینگونه، کل عالم آیت، ظهور، و امتداد ذات حق است و هر شیء از هستی حق ریشه میگیرد و به او بازمیگردد.
آغاز محتوا:
محتوا دربارهی «مثل» و «مثال» است. «مثل» به معنای شباهت عرضی است، در حالی که «مثال» نشانگر شباهت طولی میباشد. ازاین رو در مثل، حکایتگری و آیت بودن وجود ندارد، اما در مثال، نوعی حکایت و دلالت طولی برقرار است. دو فرد انسانی مانند حسن و حسین، مثل یکدیگرند، ولی هیچکدام آیت و نمایندهی دیگری نیست. اما میان مراتب وجودی مانند مرتبهی مادی، مثالی، عقلی و الهی، نسبت طولی برقرار است، بهگونهای که هر مرتبهی پایینتر مثالی است از مرتبهی بالاتر و از آن حکایت میکند. بدن مادی، مثال و آینهی نفس ملکوتی است؛ ملکوت، مثال جبروت است؛ و جبروت، مثال مرتبهی الهی است. بنابراین هر نازلهای آینهی عالیتر از خود است و از آن نشانه و علامت دارد.
- تمایز روابط عرضی و طولی در هستی:
افراد یک نوع، در عرض هم مثل یکدیگرند و از یکدیگر جدا هستند، اما بدن ما در طول نفس ما قرار دارد نه در عرض بدن شخص دیگر. نفسِ انسان علت و باطن بدن اوست، ازاین رو بدن ما از نفس ما حکایت میکند و از ما جدا نیست. بدن مرتبهی نازلهی نفس است، ولی جسم طبیعی ما مرتبهی نازلهی ایمان یا سایر مراتب نفسانی نیست. مثلاً گیاه از گیاه دیگر حکایت نمیکند، حیوان از حیوان دیگر حکایت ندارد، اما از جنبههای وجودی میان مراتب، نسبت طولی برقرار است؛ بدین معنا که نفس جمادی، مرتبهی نباتی، مرتبهی حیوانی و مرتبهی انسانی، هر یک نسبت طولی و حکایتی نسبت به بالاتر دارند. پس میتوان گفت جماد مثال نبات است، نبات مثال حیوان و حیوان مثال انسان است، و این سلسله به سوی مراتب برتر تا مرتبهی الهی ادامه مییابد.
- سنخیت و وحدت میان ظاهر و باطن:
در جنبهی وجودی، میان علت و معلول رابطهی طولی و علی برقرار است و این پیوستگی وجودی موجب وحدت صحیح میان ظاهر و باطن، اصل و فرع، میشود. افراد هر نوع در ماهیت اشتراک دارند، و در سلسلهی طولی وحدت عددی برقرار است، ولی در مثال، وحدت سِعِه سَمدی برقرار میگردد. در مثل، حکایتگری نیست، اما در مثال، آیت و نشانهی حقیقت بالاتر وجود دارد. پس عالم هستی در مصداق طولی ارتباط علی و معلولی دارد و در مصداق عرضی، افراد از هم جدا و مستقلاند. سه انسان چون علی، حسن و حسین، در ماهیت انسانی مشترکند، اما هرکدام شخصی جداگانهاند؛ با آنکه در ماهیت یکیاند، در لوازم و تشدیدات ماهیت تفاوت دارند. در سلسلهی طولی حقیقت، وحدت اصیل تر برقرار است و عالم در ذات، صفات و افعال خود شبیه و مطابق حق میباشد.
- عالم به مثابه آینهی حق و تجلی الهی:
کل عالم، شاکلهای برابر با حق دارد؛ بدین معنا که عالم مطابق و در امتداد ذات حق آفریده شده است. ازاین رو، با تفکر در عالم، آدمی به حق میرسد، زیرا عالم امتداد وجودی حق است و مخلوقات با او اشتراک در وجود دارند. کثرت در طول وحدت است، زیرا کثرت، رقیق و منتشرشدهی وحدت است و وحدت در همهی کثرات سریان دارد. ظاهر و باطن از یکدیگر حکایت میکنند و نسبت میان وحدت و کثرت نیز چنین است؛ کثرت بیانگر و ترجمان وحدت است، و وحدت نیز ناظر بر کثرت است. از آنجا که حق، علت تامهی عالم است، معلوم (یعنی عالم) از علت جدا نیست، بلکه مرتبهی نازلهی علت است. بنابراین وجود علت در باطن است و در مرتبهی ظاهر، معلوم جلوه میکند.
- عدم مشابهت حق و جهان و رابطهی علیت تامه:
عالم مثلِ حق نیست بلکه مثالِ اوست؛ یعنی در طول او قرار دارد و نه در عرض. چون خداوند «لَم یَلِد و لَم یُولَد» است، مثل ندارد. هر موجود متولدی مانند انسانها در عرض یکدیگرند، پس مثل هماند، اما با حق که غیر مولود است، چنین نسبتی ندارند. در روابط طولی، معلول از علت خویش جدا نیست، زیرا معلول همان علت در مرتبهی نازله است. علت تامه جداییپذیر از معلول نیست، برخلاف علل ناقصه همچون پدر و فرزند که میتوانند از یکدیگر جدا شوند. بدین ترتیب، عالم شریک حق نیست بلکه ظهور و تجلی اوست. موجودات و کثرات، نه مستقل بلکه مظاهر شئون الهیاند.
- تمایز کثرت نوری و کثرت ظلمانی:
کثرتی که در سلسلهی طولی است، کثرت نوری است و به وحدت بازمیگردد، ولی کثرتهای عرضی ظلمانیاند و به وحدت رجوع نمیکنند. در نظام وجودی، هیچ موجودی استقلال ندارد؛ هر موجود اگر برای خود استقلال وجودی قائل شود، حضور و ظهور حق در عالم را درنمییابد. کل عالم، امتداد و اشراق ذات الهی است و رحمت او در هر شیء حضور دارد و کمالات هر موجود از همین حضور ناشی میشود. بنابراین عالم مانعِ کشف حق نیست؛ حجاب واقعی در خودِ انسان و در ادراکات محدود اوست.
- مفهوم حجاب و عبور از ظاهر به باطن:
توجه به جنبههای تعیینی و محدود هر شیء، سبب حجاب میشود. حجاب نه در عالم بلکه در بیننده است. عالم سراسر حضور و ظهور حق است و هر چیزی از جهت وجودی نشانهی حق است. آیهی شریفهی «فَکَشَفنا عَنک غِطاءک» اشاره به برداشته شدن همین حجاب درونی دارد. با دید حسی، خیالی یا وهمی، انسان گرفتار حجاب میشود، اما از نظر حقیقت، عالم سراسر تعبیر و تأویل دارد، زیرا هر ظاهر باطنی دارد و هر نازله، باطنی عالیتر. باید از مراتب فرعی گذر کرد تا به اصل رسید؛ جایگاه ثبات و قیامت همان مرتبهی ذات است که بقا و قرار در آن تحقق دارد. عالمِ فرع و فعل، جای حرکت و تغییر است، اما مقام ذات جای ثبوت و بقاء.
- بازگشت کثرت به وحدت و ریشهی هستی در حق:
کثرت هر شیء از وحدت وجودی همان شیء ریشه میگیرد و ماهیت هر چیز از هستی آن نشأت دارد. بنابراین تعیّن هر موجود به وجود خودش بازمیگردد. کثرتهای انسانی و فردی نیز از وحدت وجودی او سرچشمه گرفته است. هرجا که ثبات و بقا هست، اصل وجودی حضور دارد.