آثار حکمی استاد مهدی خدابنده

  • سایر
  • تعلّق ذاتی عالم به حق

تعلّق ذاتی عالم به حق

خلاصه محتوا:

این محتوا به تبیین یکی از بنیادین‌ترین اصول حکمت متعالیه و عرفان نظری می‌پردازد: عین‌الربط بودن عالم نسبت به خداوند. عالم هستی در ذات خود هیچ‌گونه استقلال وجودی ندارد و «وجود» او صرفاً ربط و تعلق محض به حضرت حق است. این تعلق، امری ذاتی و دائمی است؛ زیرا آنچه ذاتی یک شیء باشد، همواره همراه او باقی است. از همین‌رو، مخلوق بودن و فقر وجودیِ عالم «دائم» است و این دوام فقر، موجب دوام ربط به حق، و این ربط موجب دوام دریافت فیض و کمالات می‌گردد.

در ادامه تفاوت سه نسبت وجودیِ «سرمد، دهر و زمان» بیان می‌شود: نسبت موجودات مجرد با حق «سرمد» است؛ نسبت موجودات ملکوتی با عالم ملک «دهر» است؛ و نسبت متغیرات با یکدیگر «زمان» نام دارد. عالم ماده حدوث زمانی دارد، اما تمام ممکنات حدوث ذاتی دارند و در اصل وجودشان محتاج حق‌اند.

وجود اشیا مجعول است و احکام و عوارضی مانند حدوث، قدم، تغییر، امتداد و ابعاد، همگی تابع وجودند؛ ماهیات این احکام را اقتضا نمی‌کنند. جعل الهی تنها متعلّق به «وجود» است و احوال و عوارض، به تبع وجود محقق می‌شوند.

همچنین بیان می‌شود که مراتب عالم، ترتیب ثابت و توقیفی دارند؛ زیرا از چینش اسمای الهی ناشی‌اند. نخست اسمای ذاتی، سپس اسمای صفاتی و در پایان اسمای فعلی، منشأ تحقق عوالم عقلی، مثالی و مادی می‌شوند. بنابراین ساختار عالم قابل جابه‌جایی نیست.

در بخش پایانی، مباحث نفس انسانی بیان می‌شود: هر فضیلت اخلاقی نحوه‌ای از وجود است و با روح سنخیت دارد. وقتی روح فضیلتی را کسب کند، یا با آن متحد می‌شود یا به وحدت وجودی می‌رسد؛ و همین سبب تقویت، اطلاق، بساطت و شدت وجودی نفس می‌گردد. در عین حال، هر فضیلت در مرتبه فعل، موجب تعین و تشخص نفس می‌شود، ولی در مرتبه ذات، حقیقتی بسیط و مندمج است. اگر این فضائل از حجاب‌های ظلمانی تهیون‌های مادی رها شوند، نفس را وسعت و تعالی می‌بخشند.

در مجموع ، بیان نسبت وجودی عالم با خداوند، فقر ذاتی موجودات، ساختار ثابت مراتب هستی بر پایه اسماء، و نسبت فضائل و ملکات با تعالی و تشخص نفس است.

آغز محتوا:

  • مقدمه:

عالم هستی تعلّق به حق دارد و وابستگی آن به گونه‌ای است که در این مباحث بیان می‌شود. عالم به حق قائم است، عین‌الربط به حق است، مخلوقِ خلوصاً و بقائاً نیازمند به وجود حق است. خداوند علت مُقوّم و مُغیّی عالم است. ایجاد عالم از حق است، بقاء عالم از حق است. وجود اشیا را باید به حقیقت حق ارجاع داد و حضرت حق علت تامۀ هستی است. ایجاد عالم از حق است.

  • حدوث ذاتی و حدوث زمانی:

کل عالم هستی، یعنی هستی کل عالم، دارای علت تامه است؛ یعنی سبب ایجادی کل هستی، حق است. اشیا به ذات خود حدوث ذاتی دارند و عالم ماده حدوث زمانی دارد. هنگامی که می‌گوییم «خَلَقَ کل شیء»، یعنی هر چیز آفریده شده و حدوث ذاتی دارد و حادث است. ذات مخلوقات متعلق به خداوند است. تعلّقی که ذاتی شد، دائمی می‌شود؛ زیرا ذاتیات دوام دارند و بقاء دارند. مخلوق فقر ذاتی دائم دارد؛ پس ربط ذاتی دائم دارد و تعلق ذاتی دائم به خداوند دارد. مخلوق بودن، ذاتیِ مخلوقات است؛ فقر ذاتی مخلوقات است؛ ربط ذاتی مخلوقات است. پس دوام مخلوقیت، دوام فقر را دارد؛ دوام فقر، دوام ربط را به عهده دارد؛ و دوام ربط، دوام دریافت را به عهده دارد؛ و دوام دریافت کمالات، تضمین‌کنندۀ بقاء و استکمال مخلوقات است.

  •  سرمد، دهر و زمان:

مخلوقات نسبتی با یکدیگر دارند و نسبتی با حق دارند. نسبت ثابتِ در حقیقت را «سرمد» می‌گویند؛ نسبت مجردات با حق، سرمد است و سرمدیت دارند.  نسبت ثابت میان متغیر و ثابت را «دهر» می‌گویند؛ یعنی نسبت میان ملک و عالم ملک، دهر است. دهر حقیقتِ زمان است.  نسبت متغیر به متغیر را «زمان» می‌گویند؛ در عالم ماده، نسبتی که اشیا با هم دارند، همان «زمان» است.

  •  ارتباط عوالم: جبروت، ملکوت، ملک:

ملکوتیان با عالم ماده نسبتی دارند که همان نسبت دهری است. جبروتیان نسبتی با یکدیگر دارند که همان سرمد است.

ممکنْ حدوث ذاتی دارد و حدوث زمانی دارد. ممکن وابسته به علت خود است؛ وابسته به علت ایجادی خود است؛ ربط محض به علت ایجادی خود دارد. وجود او ربط به علت دارد؛ یعنی وجودش از علت است، وجودش اشراق علت است.

  • وجود به عنوان وجه‌الله:

همۀ وجودها «وجه‌الله» هستند؛ همۀ وجودها تجلّی حق هستند؛ اشراق حق هستند. وجود اشیا به وجود حق تعلّق ذاتی و ربط ذاتی دارد، نه ماهیات اشیا.

پس وجود مجعول است و وجود دارای احوال و عوارض است. اما جعل بر احوال و عوارض نمی‌رود؛ جعلْ بر خود وجود می‌رود. ما در متن وجود هستیم. غیرِ وجود هیچ تحققّی ندارد. اشیای عالم ترتیب وجودی دارند و ترتیب ذاتی دارند؛ عقل کلی و نفس کلی، جایگاهشان قابل تغییر نیست. اشیا توقیفیت دارند؛ توقیفیت تکوینی. این سنت خداست که اشیا را بر اساس ترتیب، وجود بخشیده است.

  • ریشه ترتیب عوالم در اسمای الهی:

ترتیب وجودی اشیا، از ترتیب اسمای الهی است. اسمای ذاتی، وصفی و فعلی، شکل‌دهندۀ مراتب و مظاهر هستند. رتبه عوالم از رتبه اسما ریشه می‌گیرد.  ابتدا اسمای ذاتی تحقق می‌یابند و عالم جبروت را ایجاد می‌کنند؛ سپس اسمای وصفی عالم ملکوت را؛ و در نهایت اسمای فعلی عالم ماده را.  پس ترتیب عالم قابل به‌هم خوردن نیست و اتصال میان فعل، صفت و ذات برقرار است.

  •  معرفت وجود و احکام آن:

ماهیات گاهی «ذات» و گاهی «شیء» نامیده می‌شوند. ماهیات را تنها به «وجود» می‌شناسیم. «الوجود یُعرَفُ بذاته»، وجود به ذات خود شناخته می‌شود؛ و « وَالعَدَم یُعرَف بالوجود»، عدم به واسطۀ وجود شناخته می‌شود؛ زیرا وجود از عدم آشکارتر است.

وحدت، کثرت، حدوث و قدیم از احوال وجود هستند. خداوند این احوال را جعل نمی‌کند؛ او تنها «هستی اشیا» را جعل می‌کند؛ که یا حادث‌اند یا قدیم.

  • تفاوت وجود، ماهیت و عدم:

وجود شیء به اقتضای ذات خود، حادث یا قدیم است. ماهیت چنین اقتضایی ندارد. عدم نیز نه حادث است و نه قدیم. 

احکام وجود به طبع خود وجود تحقق می‌یابند و جعل بر اجسام، جعل وجودی است. احکام اجسام مانند حرکت، مکان، امتداد  مربوط به خود جسم است و به علت تعلق ندارد. جسم به علت ایجادش تعلق دارد، اما احکام جسم به خود جسم مربوط است.

  • فقر ذاتی مخلوق و استغناء ذاتی خالق:

موجود مجرد، تعلّق ذاتی به خالق دارد؛ تعلّق به غیر، مقوم مخلوقیت است؛ استغناء از غیر، مقوم خالقیت است. 

وجود مخلوق «عین تعلّق» است و «عین ربط». 

ما فقر ذاتی داریم؛ فقر به ذات داریم؛ و این فقرِ ذاتی، عین تعلّق به غنای ذاتی حق است. وجود فقری داریم؛ فقر در ذات است و این فقر دوام دارد.

  • بقای موجودات بر اساس مرتبه وجودی:

کون و فساد، حرکت، زمان، قوّه و استعداد، همگی مربوط به مادّیات است. بقاء شیء به اصل ذات اوست و به تناسب ظرف تحقق او متفاوت است. 

هرچه وجود مجردتر باشد، باقی‌تر است. مجرد عقلی بیشتر از مجرد مثالی مظهر اسم «باقی» است؛ و مجرد مثالی بیشتر از موجود مادی مظهر اسم «باقی» است.

  • وجه‌الله بودن اشیا:

وجه شیء، طرف ظهور آن است. همه اشیا وجه‌الله‌اند؛ یعنی طرف ظهور حق‌اند و آثار حق را آشکار می‌کنند. اسمای الهی وجه‌الله‌اند، زیرا محل ظهور حق هستند.

  •  تأثیر فضائل اخلاقی بر نفس:

صفات اخلاقی که انسان کسب می‌کند موجب ارتقاء وجودی او می‌شود. هر عمل خیر که با قصد الهی انجام گیرد، موجب اطلاق، وحدت، بساطت و قوت نفس ناطقه می‌شود و شدت وجودی ایجاد می‌کند.

هر فضیلت اخلاقی نحوه‌ای از وجود است و با روح سنخیت دارد. امور هم‌سنخ، یا اتحاد وجودی پیدا می‌کنند یا وحدت وجودی. وقتی روح فضیلتی را کسب کند، او را تعالی می‌بخشد.

  • اتحاد نفس با ملکات و ادراکات:

نفس با ملکات، قوای خود، ادراکات و افعال خود، در مقامی اتحاد دارد و در مقامی وحدت وجودی پیدا می‌کند. چه اتحاد باشد چه وحدت، تقویت نفس را باعث می‌شود. 

هرچه نفس فضائل بیشتری کسب کند، اطلاقی‌تر، وسیع‌تر و وحدانی‌تر می‌شود و شدت وجودی می‌یابد. مجرد با فضائل خود، در مقام ذات کلیت دارد ولی در مقام فعل متعین می‌شود.

  • تعین و اطلاق در مراتب نفس:

در مقام ذات، ملکات و ادراکات عین یکدیگرند؛ اما در مقام فعل به صورت متعین ظاهر می‌شوند. این تعین برای نفس می‌شود. اگر فضائل از تعیونات و حجاب‌های ظلمانی آزاد شوند، به اطلاق می‌رسند و نفس را وسعت و ارتقاء می‌بخشند.