- جایگاه ولایت و امامت در نظام هستی:
ائمه معصومین (ع) همگی مظهر اسم «ولی» الهی هستند. حقیقت امامت در واقع همان ولایت است؛ مقامی توحیدی که به اذن و اراده پروردگار، قدرت تصرف و تجلی در تمامی مراتب عالم اعم از اجسام، ابدان، ارواح، نفوس و امور مادی و مجرد را به آنان میبخشد. امام، حجت الهی بر تمامی مخلوقات است. اگرچه اصطلاح «حجت بر عباد» ناظر بر بندگی و طاعت انسانهاست، اما مقام «حجت بر خلق» دایرهای بسیار گستردهتر را در بر میگیرد که شامل تمامی موجودات از جمله جمادات، نباتات، حیوانات و ملائکه میگردد.
- ولایت تکوینی و وساطت فیض:
امام، رهبری و تدبیر تمامی موجودات را بر عهده دارد؛ از این رو جمادات، گیاهان و حیوانات نیز تحت امامت ایشان هستند. همانطور که در زیارت حضرت رضا (ع) آمده، ایشان امام جن و انس میباشند. در طول تاریخ نیز نمونههایی از پناه آوردن حیوانات به ائمه و تکلم با ایشان ثبت شده است.
ریشه «واسطه فیض» بودن ائمه در ولایت تکوینی آنها نهفته است. این ولایت به معنای مظهر صفات و اسماء الهی بودن و برخورداری از مقامات توحیدی است که امکان تصرف در عالم هستی را فراهم میآورد.
- انطباق اسم و مسمّا در نامهای معصومین:
برخلاف انسانهای عادی که ممکن است نامشان با صفتشان هماهنگ نباشد، نامهای ائمه معصومین با حقیقت تکوینی و روحی آنها انطباق کامل دارد. برای نمونه، نام «هادی» برای امام دهم نشاندهنده غلبه قدرت هدایت معنوی در ایشان است. همچنین نام «رضا» بیانگر یک مقام معنوی و غیبی خاص در وجود حضرت است. در ائمه، اسم و مسمّا در یک راستا فرود آمده و با هم هماهنگ هستند.
- مظاهر تصرفات ولایی در مراتب مختلف:
قدرت ولایت معنوی ائمه باعث تسخیر مطلق اجسام در برابر اراده آنهاست. این قدرت میتواند ماهیت اشیاء را تغییر دهد؛ برای مثال سنگی را به طلا یا آب مبدل سازد، آتش را به آب تبدیل کند و یا حتی در جنسیت و خلقت تصرف نماید. این ولایت در حوزه گیاهان (بارور کردن درختان) و در حوزه انسانها (شفا بخشیدن به بیماریهای ناعلاج) نیز جاری است. حتی در قلمرو ملائکه، امام میتواند با تجلی علمی، سطح بهرهمندی آنان از علم الهی را ارتقا بخشد.
- تفاوت حجیت معصوم و غیرمعصوم:
حجیتِ بالذات مخصوص انبیاء و ائمه است و گفتار و رفتار آنان ملاک مطلق عمل محسوب میشود. در مقابل، حجیت مجتهد و مرجع تقلید، حجیتی تبعی است؛ یعنی سخن او تا جایی اعتبار دارد که با کلام معصوم مطابقت داشته باشد. از آنجا که در گفتار غیرمعصوم احتمال خطا وجود دارد، مجتهد ممکن است از نظر خود برگردد. اگر مجتهد در مسیر تحقیق احکام شرعی تمام تلاش خود را به کار گیرد اما خطا کند، مجازات نمیشود، اما کوتاهی در تحقیق و صدور حکم غلط مجازات خواهد بود.
- تبیین حقیقت ادراک و علم:
در مبحث ادراک، پرسش اصلی این است که علم چگونه حاصل میشود. صوت، هوا و یا حتی شخصِ گوینده، علت اصلی ایجاد علم در روح نیستند. در ادراکات پنجگانه حسی، تمامی مقدمات (مانند عملکرد شبکیه، قرنیه و اعصاب در چشم) جنبه مادی دارند، اما خودِ «ادراک» یک حقیقت و فهم درونی است که در روح شکل میگیرد، نه در اندامهای مادی.
ابزارهایی مانند ضبط صوت یا گوشیهای امروزی تنها تولیدکننده صوت هستند، نه ایجادکننده علم. علم از طریق الفاظ منتقل میشود، اما لفظ و معنا اگرچه با هم متحدند، اما از دو مرتبه وجودی متفاوت برخوردارند. معنا دارای تجرد عقلی است، در حالی که لفظ امری حسی است. رابطه میان معنا و لفظ، مشابه رابطه نفس و بدن است؛ بدن دیدنی و محسوس است، اما نفس (حقیقت معنا) با چشم دیده نمیشود و تنها با ادراک عقلی قابل فهم است.
- معیت خدا با عالم و چراییِ نادیدنیبودن
خدا با عالم معیت دارد. خدا «معقوله»، «مجرده» و «معنا» است و عالم «محسوس» است؛ پس چگونه مجرد با محسوس در کنار هم آمده است؟ «هو معکم»؛ او با شماست، با هر چیزی هست. پس چرا او را نمیبینیم؟ چون معقوله و معناست و قابل رؤیت نیست. خدا با اشیا است، نه در اشیا. با اشیا است و محیط بر اشیاست. معیت او، معیتِ احاطی است؛ مثل معیتِ نفس نسبت به بدن. ما میگوییم نفس با بدن است؛ نمیگوییم نفس در بدن است و نمیگوییم نفس بیرون بدن است. نفس با بدن همراه است. مجرد به جا و مکان نیاز ندارد؛ فرازمانی و فرامکانی است.
- منشأ علم و برتریِ «علمدهنده» نسبت به «گیرنده»:
علمدهنده باید قویتر باشد از گیرنده. به همین جهت ضبط صوت علم در من ایجاد نمیکند. من قویتر از ضبط صوتام؛ من مجردم، ضبط صوت مادی است. موبایل علم ایجاد نمیکند. کتاب مادی است، علم ایجاد نمیکند. ایجادکننده علم، قوتش، قدرتش، مرتبهاش بالاتر است. به همین جهت میگویند علم از ناحیه مجرد میآید؛ یعنی از ناحیه ملکوت میآید.
- احاطه موجودات مجرد بر عالم ماده و شدت اثرگذاری آنها:
پس موجودات مجرد احاطه دارند بر عالم ماده، اشراف دارند؛ قوتِ وجود. اصلاً اگر ملکی از فرشتگانِ برزخ بیاید تو عالم ماده، خورشید با آن همه عظمتش ذوب میشود. خورشیدی که ما میگوییم سطحش ۶۰۰۰ درجه فارنهایت حرارت تولید میکند؛ اگر ملکی برزخی، یک ملک از عالم برزخ بیاید، محوش میکند عالم خورشید را. کرات از مسیر خارج میشوند، منظومهها متلاشی میشوند، عالم به هم میریزد. به همین جهت مجرد از مقام خودش تنزل ندارد؛ هرچند تجلی میکند، اما از مرتبه ذات خودش پایین نمیآید. عالم، ماده، کشش ندارد.
- اثر وحی بر جسم پیامبر و حتی بر مرکب (شتر):
چرا وقتی وحی بر محمد رسولالله نازل میشد، تا چند روز بیمار میشدند؟ یا وقتی روی شتر سوار میشدند، شکم شتر به زمین میچسبید؟ ؛ حیوانی که یک تن وزن دارد، وحی بر روح رسولالله نازل میشد؛ چه ارتباط به شکم شتر دارد؟ جسم پیامبر از روح پیامبر اثر میپذیرد، بیمار میشود. موقع دریافت وحی، جسم شتر از جسم پیامبر اثر میپذیرد.
- نمونههای روزمره از اثر شدید مجرد بر ماده (خواب، لرزش، تعریق):
انسان بعضی وقتها یک خواب عادی میبینید، بعداً شروع میکند لرزیدن؛ یا از خواب که بیدار میشود، بدن خیس عرق است و ترسیده؛ چرا؟ چون مجرد، تأثیر تکوینیاش خیلی شدید است بر ماده.
- مسئله خستگی: چرا وزن بدن را حس نمیکنیم اما اجسام دیگر را چرا:
یک سؤال: چطور شما اگر مثلاً این دستمال کاغذی را از زمین برداری یا این میز را بلند میکنی، احساس میکنی یک ذره خسته شدی؛ پس چطور وقتی بدنت را به این سنگینی داری میبری، خسته میشوی، احساس خستگی نمیکنی؟ ۸۰ کیلو، ۱۰۰ کیلو بار را میبری، احساس خستگی نمیکنی. یک ظرف آب چند کیلویی را بلند میکنی، میگویی دستم درد گرفت، مچم درد گرفت؛ چرا؟ چون روحت به بدن تعلق دارد؛ خستگی تو را حس نمیکند. اما روحت به قابلمه تعلق ندارد.
- تعلق روح به بدن و اثر متقابل بیماری/ناراحتی بر روح:
ثانیا روح دارد بدن را تدبیر میکند؛ سختیهای بدن را درک نمیکند. اما روح که دیگر قابلمه را تدبیر نمیکند ، چون آن جزء بدن نیست. بدن ارتباط با من دارد. به همین جهت در مریضی، بدن در روح اثر دارد؛ ناراحتی بدن در روح اثر دارد؛ خستگی بدن در روح اثر دارد؛ بیماری بدن در روح تأثیرگذار هست. پس ما بدن به این سنگینی را حرکت میدهیم، احساس سنگینیاش را نداریم؛ اما یک جسم چند کیلویی را که بلند میکنیم، احساس میکنیم خسته میشویم؛ چون به آن تعلق نداریم، به این بدن تعلق داریم.
- قدرت اراده موجود مجرد و ناتوانی بدن در اثرگذاری مشابه:
کوه به این باعظمت چقدر سنگینتر از بدن هست؛ اگر موجود مجرد قوت پیدا کرد، اراده پیدا کرد، با قدرت اراده ریزریزَش میکند؛ فقط با اراده، بدون اینکه لمسش کند. نه، فقط اراده؛ اراده با نظر کردن، با نگاه کردن تکهپارهاش میکند. روح موجود مجرد چنین قدرتی دارد، بدن نه. بدن خودش را نمیتواند جمع کند؛ چگونه در مجرد میتواند اثر بگذارد؟
- ابزارهای ادراک، زمینهسازند نه علت ایجاد علم:
پس از طریق شنیدن، بوییدن، چشیدن، لمس کردن، مطالعه کردن… علم در ما ایجاد نمیشود؛ زمینه فهم و درک فراهم میشود. یعنی علت ایجاد علم بالاتر از ماده و جسم است.
- نسبت قوت روح و ضعف بدن؛ تغییرات پیری و توجه به ملکوت:
هرچه آدم سنش بیشتر میشود چون غالباً مؤمنین اینجورند و غیرمؤمنین نه ، مؤمنین توجهشان به ملکوت بیشتر میشود، توجهشان به بدن خودشان کمتر میشود. هر قدر روح سیر معنویاش بیشتر میشود، توجه به ملکوت بیشتر میشود، توجهاش به بدنش کمتر میشود؛ انواع بیماریها برایش عارض میآید پیش میآید.
- اعتدال مزاج و طول عمر؛ منشأ بیماریها:
اگر اعتدال مزاج انسان حفظ شود، انسان میتواند چند میلیون سال عمر کند. اعتدال مزاج یعنی آب و خاک و هوا و آتش، تعادلش حفظ شود. تمام بیماریها از عدم تعادل هست، موجب پدید آمدن این چهارمورد می شود: بلغم و صفرا و سودا . پس مزاج را باید به اعتدال نگه داشت.
- مرگ غیرطبیعی انبیا و ائمه و نسبتدادن به ضربه/سم/سحر:
هیچ پیامبر و امامی به مرگ طبیعی از دنیا نمیروند؛ یا با ضربه شمشیر یا سم و.. که غالباً هم طراحهای یهود هست و یا از طریق سحر و جادوها از بین میروند . تو زمان ائمه اینها بدترین دشمن بودند. توجه شود که هر یهودی سحر و جادو نمیزند و البته بعضی از یهودیها نیز متدین و مؤمن هستند.
- تفکیک «آیین یهود» از «گروه» و نامبردن از چند جریان:
صهیونیست آیین نیست. صهیونیست مثل بهاییت با وهابیت؛ کثیفترین گروههای سیاسی این عالم: بهاییت و وهابیت و صهیونیستها هستند. همه عالم را به هم ریختند.
- علم، خواندن و نوشتن:
میفرمایند که مگر نه اینکه یکی از نوشته، مرکبی و حیات، هیئتها، صورتها و شکلهای گناه بود و نوشتهها، انواع خط میخی داریم، خط نستعلیق داریم؛ همهٔ اینها علم در ما ایجاد نمیکند، زمینهساز علم ماست. چگونه است که کتابی دانا میشویم و به معارف میرسیم، در حالی که چیزی از کتاب در ما انتقال نیافت؟ از لفظ و صوت علم در ما ایجاد نشد.
البته این را نیز بدانیم که نوشته تأثیرگذار هست. حالا توی علوم غریبه بخشی هست؛ بحث اعداد و اشکال حروف هست. علوم غریبه ۳۶۰ رشته هست.
آن عدد و آن شکل با هم ترکیب میشود که تطابق و تناسب دارد. کارهایی انجام میدهند که سحر و جادو هم هست، خرافه نیست و واقعیت است.
پس نوشتهها تأثیرگذار هست، اما علت ایجادی نیست. در آن علوم هم همین گونه است.
- نام نیک و اثر الفاظ:
نام نیک بر فرزندان، بگذارید، چون از طریق الفاظ، معانی منتقل میشود. از طریق معنی به ذات و روح کسی میشود نفوذ کرد. دقت کنید؛ و همین وقت که خطابش میکنید، یا میگه علی مثلاً، خب لفظی را به کار بردید به نام علی. لفظ معنا دارد، علی یعنی بلندمرتبه. این معنا خطاب روحی میکند که این حقیقت درش هست. و همین وقت با شنیدن نام علی اثری میپذیرد.
ارتباط بین ظاهر و باطن باید حفظ شود، و ظاهر هم در باطن تأثیر میگذارد. نام نیکو بر فرزند گذاشتن باعث میشود تأثیر معنوی نیکویی را بپذیرد.
- کتاب، استاد و ابزارهای انتقال تأثیر:
نه کتاب به شما علم میدهد و نه آموزگار و استاد بلکه اینها وسایله هستند.
اگر شما عکس یک عقرب را خیلی توجه کنید، خیلی تأثیر منفی میپذیرید. قوت اختیارتان را پر میکند. کاری که در علوم غریبه، ساحره ها انجام میهند. تصاویر حیوانات وحشی را برای سحر کردن به کار میبرند و در جهت مثبت که بخواهند کار خیری انجام دهند، تصاویر نیک رو به کار میگیرند، با اسماء جمالی.
- ذکر، عدد و تکرار:
«یا أیها الذین آمنوا اذکروا الله ذکراً کثیراً». ذکر کثیراً. ذکر که قرآن عدد و تعداد تکرار برای آن بیان نکرده. بعضی در علوم غریبه برای بیان اسماء تعدادی رو مشخص می کنند.
- تعلیم، حیرت و مقام معنوی:
خب پس چگونه ما یاد میگیریم؟ کیست که معلمی میکند؟ تعلیمدهنده کیست؟ معلم کیست؟
از خدا حیرت باید خواست، علم خواست، تعجب نخواست. در معنویات، در مسائل معنوی، حیرت خوبه. از حیرت یه مقام عرفانی است، یه کمال است. یکی از منازلی که عرفا میرسند در آخرین مراحل حیرت هست.
- تاریکی و روشنایی روح:
روح اگر علم داشته باشه، روشنه. «العلم نور» و اگر جهل داشته باشه، تاریک. جسم تاریک و روشنایی یعنی علم و نور داشتن.
بخش سوم:
- علم و مفهوم «من»:
هرقدر عالمتر گردید، نورانیتر گشت. علم، نور است؛ و این نیز روایتی است دیگر. آن تاریکی، «من» بودم که روشن شدم و روزبهروز، بهتدریج، روشنتر میشوم.
اکنون بفرمایید؛ سؤال شما را پاسخ میدهم. لطفاً بپرسید.
پرسش: آن «منی» که فرمودید «تاریکِ من بودم» را توضیح دهید. درباره «من» و «خود» فرمودید که نکتهای سخت و استوار است. «من» چیست؟ اصلاً «من» کیست؟ گاهی میگوییم «خودم»، یعنی «خود»؛ پس «خود» کیست؟ «من» کیست؟ پس اینها یعنی چه؟
پاسخ: این «من» ما، حقیقتی دارد به نام «خود». به همین جهت میگوید «خودم»؛ «خودم» یعنی «خودِ من». پس «من» را به «خود» منسوب میکنید؟ بدن را به «من» نسبت میدهد؛ میگوید «دیدم» — کی دید؟ «من». پس دیدن، منسوب به «من» شد. سپس میگوید «خودم»، «خودِ من دید». «خودِ دیدنِ خودِ نفس»، «من» را هم به «خود» نسبت میدهد. پس «خود» از «من» برتر است.
«من» آن حقیقتی است که به تن تعلق دارد و تن را تدبیر و مدیریت میکند. «خود» آن حقیقتی است که تازه «من» را تدبیر میکند.
پرسش: آیا آن «من»، همین «منی» است که در حضور شما هستم و میگویم «من، منم» و همینم که میبینید؟
پاسخ: آری، البته؛ همواره میگویید «من، من». خب، «من» همینم که هستم. «من» همینم که شما را میبینم و با شما سخن میگویم و دستم را تکان میدهم. «من» همینم که چای مینوشم، گویندهام، تکلم دارم، خورنده هستم، عاقلم، جذب و دفع دارم، درک و فهم و شعور دارم. همه اینها همان یک «من» بیشتر نیست؛ همه این کارها از آنِ اوست و همهاش را نیز به «من» نسبت میدهید.
سپس میفرماید: این «منی» که «من»م و روبهروی شما قرار گرفته، امر پوشیدهای نیست تا آن را بفهمم و تفسیر کنم. آن «من»، همین «من» است و این «من»م دیگر. چه توضیحی میطلبد؟ این پرسش شماست و دشوار و استوار مینماید.
- بخش ۲ بدن، لباس و اعضای ظاهری:
پرسش: این «منی» که فرمودید روبهروی من قرار گرفته، آیا لباس، کفش و کلاه شما هم جزو همین «من» است؟
پاسخ: نه. زیرا لباس جزو تنِ من است. چون تنم جزو من نیست، لباسم هم جزو من نیست.
اکنون برگردید؛ درس تمام شده است. اینقدر «من، من» میگویید که راهِ خانهتان را هم گم میکنید. چرا اشتباه میگویید؟
چون هرگاه خواستید از این موضوع منصرف شوید، توجهتان را به موضوعی دیگر متمرکز میکنید.
خب، بدن چگونه است؟ در این باره بکوشید. ببینید، مثلاً شما میخواهید حواستان پرت شود و چیزی نخورید؛ تصویری به او نشان میدهید؛ روح از آن صورت، از خوردن غافل میشود. یعنی برای آنکه حواسش پرت شود، باید یکی از ادراکهای حسی را جایگزین آن ادراک گرداند.
خب. حالا آنها کجاست؟ و از «من» بیرون است. آیا موی سر و ریش شما جزو همین «من» است؟
پس ریش داشتن جزو «من» ما نیست، جزو «دین» ما نیست. البته آن احکام نه؛ سراغ بحث احکام تشریعی یا موضوعی دیگر میخواهم بروم. حکم فقهی سرِ خودش است.
میخواهم بگویم: جزو تشریقیات، جزو تکمیلیات، «من» نیست. حقیقتِ «من» غیر از انگشترِ من، ریشِ من، سخنِ من، بدنِ من است.
ما بدون تن هم همان «من» هستیم. ما بدون تن بقا داریم؛ باقی هستیم؛ زنده هستیم. اگر مردیم، نمیمیریم؛ زندهتر میشویم.
چرا اینقدر از مرگ میترسند؟ به جانِ من میگیرد، همهچیز؛ همهچیز تمام میشود. میگوید همین که شروع میشود، روح از این قفس آزاد میشود؛ از این قفس آزاد میشود؛ زندهتر میشود.
برخلافِ این، نمیترسند. امامِ معصوم، مرگ طلب میکند تا از محدودیتِ دنیا آزاد شود، در حیاتِ برزخی به حیات برسد و ادامهی حیات دهد.
- بخش ۳: فناء فیالله:
فناء فیالله — کِی؟ فناء فیالله؛ مرحلهی آخر. یعنی انسان در مقامِ حیرت قرار میگیرد؛ خودِ حق را، ذاتِ حق را شعور میکند. آنجا دیگر شهودِ عالم نیست؛ شهودِ خودِ ذاتِ حق است.
پرسش: چرا میگویند «فناء»؟ آیا آنجا خودش از بین میرود؟
پاسخ: نه. توجه به خود بودنش ندارد؛ نه اینکه خودش…
پرسش: خب اگر خودش از بین میرود، پس کی شهود میکند؟
پاسخ: هیچ. چیزی فانی، فناپذیر نیست. همهچیز ابدی و جاودانه میشود. اما در فناء، توجه به «خودیت» خود ندارد؛ به حق توجه میکند؛ توجه به خودش دیگر ندارد. وگرنه خودش… خب کی توجه میکند؟ خودش هست، پس هست که توجه میکند دیگر.
تمام شد. خب. تمامِ سالِ قبل، منتقل شدم به دریا.
احسنت. محدودیتش برطرف میشود، نه وجودش از بین میرود. یعنی قطره در دریا، قطره بودنِ خودِ وجودش هست؛ محدودیتِ قطرهاش از بین میرود، نه هستیاش.
- بخش ۴: رنگِ بدن و حقیقتِ انسان:
پرسش: اینها را من از مویِ سر… آیا رنگِ اندام شما هم جزو آن «من» و شماست؟
میفرماید: آن «من»، همین منم که در حضور شما هستم.
پاسخ: اگر چند اندام، رنگِ اندامم از مویم به من نزدیکتر است، باز شک میکنم که رنگِ من هم جزو من به در برود و غیر از… رنگِ من هم جزو حقیقتِ من نیست؛ مانند لباسِ من.
اگر لباسِ من حقیقتِ من باشد — و لباس از تن است — پس میتوانم دیگر هیچ نباشم؟ حال آنکه من هنوز هستم.
خب. ممکن است چند روزی در سفری یا در کاری باشم که باید در شطّ آفتابِ بیابان به سر برم و کمکم رنگِ اندامم، که گرمِ آن گونه بود، از آفتاب و بازخوردن سیاه شود.
بله، سیاه شود. پس در این صورت رنگم تغییر کرد و تبدیل یافت؛ ولی من، منم؛ چه سفید باشم، چه سیاه.
سیاهی، عرض است؛ عرضِ بدن است؛ هیچ ارتباطی با روح ندارد.
سپس ادامه میدهد: اگر کسی مثلاً بیماری یرقان گرفت، رنگِ اندامم بهکلی زرد میشود، ولی باز من، منم؛ چه زرد باشم، چه قرمز.
پس سفیدپوست و سیاهپوست و سرخپوست، تأثیری در حقیقتِ من ندارد؛ تأثیری در ایمانِ من ندارد. انسانیتِ انسان، ربطی به سفیدی، سیاهی، قرمزی ندارد؛ ربطی به شرایطِ جغرافیایی ندارد؛ ربطی به بدن ندارد.
انسانیتِ ما هیچ ارتباطی با تنِ ما ندارد. آن حقیقتِ دیگری است که همراهِ هر فردی هست. و به همین جهت، انسان میتواند سیاهپوست باشد، سفیدپوست باشد، سرخپوست باشد؛ و ربطی به ملیت هم ندارد: آمریکایی باشد، آلمانی باشد، ایرانی.
- بخش ۵: انگشتان، دست و پا و نسبتِ افعال به «من»:
خیلی متشکرم که با منطق و استدلال به پرسشهایم پاسخ دادید.
اکنون بفرمایید: انگشتانِ دست و پای شما، بلکه خودِ دست و پای شما، جزو «من» و شماست یا نه؟
پاسخ: بله.
اکنون بگویید. مگر انگشتان به دست و پایم… لباس، کفش و کلاهی ما، مو و رنگم هستند که از من به در، بیرون از من باشند؟
لباس جزو من نیست. اما چرا انگشتان… چشم گفت جزو من هست. در اینجا جزو من هست، نه به آن معنا که نفس؛ یک… مشترکِ طبیعی است. اینها اجزای اوست.
به این معنا، انگشت و چک جزو من نیست. اما به این معنا که بدن با نفس ارتباط دارد و نفس حقیقتی است دو مرحلهای: مادی، مجرد. که اولش مادی بود؛ امتدادش، به قول معروف، صِرفِ مجرد شد. پس انگشتِ من جدا از حقیقتِ من نیست. دقت کنید. این مقدار درس دارد، دقیقتر میشود.
اگر کسی یک انگشتِ او را بریدند، آیا اثر و آثارش را به خود نسبت نمیدهد؟ و نمیگوید: من دیدم، من شنیدم، من رفتم، من آمدم، من گرفتم، من دادم، من اندیشه کردم و من پیشبینی میکنم؟
افعالِ اعضا را به کی نسبت میدید؟
به من.
خب. چشمم دید، گوشم شنید، دستم لمس کرد. پس افعالِ اعضا را هم به من نسبت میدهید.
در یک مرحله به چشم نسبت میدهید: «چشم با چشم دیدم». اما در واقع، نفس با چشم دارد میبیند، نه اینکه چشم با چشم میبیند.
نفس با گوش میشنود، نه گوش با گوش میشنود. نفس با دست لمس میکند، نه دست با لمسِ دست.
پس درککننده، نفس بود؛ من بود؛ روح بود.
بخش چهارم:
- حقیقت انسان فراتر از بدن مادی است:
آیا اگر انگشتی بریده شود، مقداری از حقیقت انسان کم میشود؟ اگر دو دست او بریده شود چه؟ اگر دو پا نیز بریده شوند، آیا قلب، کلیه و سایر اعضا همان حقیقت او نیستند؟ بنابراین، حقیقت اصلی انسان، بدن او نیست. به تعبیری دیگر، مرحلهای از حقیقت ما مادی بوده است؛ در آغاز، این مرتبه دارای نقص بود، سپس این حقیقت از مرحله مادی به مرحله تجرد رسید. پس تمام حقیقت من، تن من نیست؛ بلکه تن، جلوهای از حقیقت من است.
- نسبت دادن افعال به «من»:
چرا افعال را به خود نسبت میدهید؟ آیا بریدن یک انگشت، در «من» او خللی و نقصانی ایجاد میکند؟ خیر. اگر انگشت من بریده شد، آیا «من» کمتر میشود؟ نه. درباره کسانی که یک پای خود را از دست دادهاند نیز همینگونه است؛ «من» آنان کمتر نشده است. اگر دو پا قطع شود یا دو دست بریده شود، در جانبازی که سالها با این وضعیت زندگی میکند، حقیقت «من» او ضعیف نمیشود، بلکه چهبسا قویتر نیز میشود؛ زیرا تعداد اعضا کمتر، تعلق کمتر و قوت بیشتر میشود.
- انتقال قوت از اعضا به مراتب دیگر:
در جانبازی که یک دستش قطع شده است، اگر دست آسیبدیده از کار افتاده باشد، قوت او بیشتر در عضو دیگری متمرکز میشود. اگر دو دست قطع شوند، قوت به پا منتقل میشود. اگر دو دست و دو پا قطع شوند، قوت در چشم متمرکز میشود. اگر چشم و گوش از دست بروند، قوت به خیال منتقل میشود. در این صورت، خیال آنقدر شدید میشود که انسان میتواند با قوت خیال، آهن را دو نیم کند.
- سازوکار سحر و نقش خیال:
اکنون سازوکاری را که در سحر به کار میرود، تدریجاً روشن میکنیم. کسانی که وارد این امور میشوند، روح را در قوه خیال متمرکز میکنند. سپس تصویری مانند منفجر شدن یک ماشین را در ذهن تخیل میکنند. در یک لحظه، با تمرکز خیال، این کار انجام میشود. بنابراین، تمام سحر و جادو از طریق قوت خیال پیش میرود.
- نمونهای از سحر در داستان حضرت موسی )ع(:
در داستان حضرت موسی علیهالسلام نیز آمده است که «سحرهم یخیل»؛ یعنی ساحران میخواستند از طریق قوت خیال حضرت موسی کلیمالله را سحر کنند. آنان طنابها را در آسمان انداختند. حضرت موسی علیهالسلام دید که طنابها ثابتاند، اما دیگران آنها را متحرک میدیدند؛ گویی طنابها در آسمان حرکت میکردند. موسی علیهالسلام سحر نشده بود و واقعیت را ثابت میدید، اما آنان دچار سحر شده بودند و متحرک میدیدند. پس سحر، تصرف در قوت خیال است و از طریق خیال بر بدن اثر میگذارد، نه از راه مخلوط کردن مو و ناخن و مانند این امور.
- مقام حضرت موسی )ع( و حضرت محمد (ص):
خداوند به موسی میفرماید: «لا تخف»؛ نترس. این نشان میدهد که مقام حضرت موسی از پیامبر اسلام پایینتر است. زیرا در مورد حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله، خداوند نفرمود «لا تخف». یکی از استدلالهایی که برای برتری مقام آخرین پیامبر آورده میشود، همین تعابیر است. همچنین همه انبیا در هنگام گرفتاری به پنج نور مقدس متوسل میشدند؛ این نیز نشانه برتری مقام ایشان بر سایر انبیاست.
- غفلت انسان از نقص عضو و نسبت افعال به خود:
با قطع شدن انگشت نیز خللی در حقیقت انسان ایجاد نمیشود. انسان در افعال، اقوال و احوال خود غالباً از نبودن عضو ناقص غافل است و چیزی به ذهنش خطور نمیکند. انسان از بدن خود تکویناً غفلت نمیکند. نفس ما چشم میسازد؛ کدام حریرباف و صنعتگری میتواند چشمی به این زیبایی بسازد؟ نفس ما گوش میسازد. همچنین دستگاه نای و نایژه را به این زیبایی میسازد که هیچ ساز موسیقی به این حد از زیبایی نیست.
- شگفتی آفرینش بدن انسان:
مجموعه مویرگهای بدن گفته میشود حدود ۱۲ هزار کیلومتر وسعت دارد؛ اگر یکبار دور کره زمین بگردد، مویرگهای بدن به این وسعت میرسد. چه کسی اینها را ساخته است؟ مویرگ، سرخرگ و سیاهرگ، سه گونه رگ در بدن ما هستند. شبکه رگها در بدن، شبکهای و پیوسته است؛ بریدهبریده نیست و بههمپیوستگی دارد و یکپارچه است.
- نقش نفس در صورتگری بدن:
نفس، صورت و چهره و اعضای بدن را میسازد. هرجا گفته میشود «هو»، یعنی رابطه مستقیم و بیواسطه؛ یعنی خودِ نفس صورتگری میکند و چهره و قیافه شما و همه اعضای بدنتان را میسازد. نفس بهصورت تکوینی میسازد، اما از جهت تشریعی و با اراده اختیاری، ما هنوز به آن مرتبه نرسیدهایم. اگر روزی توانستی انگشتی را که از دست جدا شده است، با قدرت اراده به جای اولش بچسبانی، به مقام ولایت رسیدهای.
- نمونهای از ولایت و بازگشت انگشت بریده:
گفتهاند شخصی مومن وارد مسجد شد؛ در عین حال دزدی هم کرده بود. امیرالمؤمنین علیهالسلام خود را آشکار کرد و چهار انگشت او را قطع نمود. خون میچکید و چهار انگشت بریده در کف یک دستش بود و از مسجد بیرون آمد. منافقان شروع به طعنه و کنایه کردند و گفتند: «پشت سر علی نماز خواندید که چهار انگشتش را قطع کرد؟» اما در حقیقت، علی علیهالسلام حکم خدا را اجرا کرده بود و با همان صداقت، به قدرت اراده، چهار انگشت را دوباره به جای اولش بازگرداند و به دست چسباند. این، ولایت است و هیچکس چنین قدرتی ندارد
- تفاوت ساخت تکوینی و تصرف ارادی:
کسی که انگشت را میسازد، بهصورت تکوینی نفس است. اما اگر بخواهی با اراده اختیاری این کار را انجام دهی، به مقام خاصی نیاز داری. بنابراین، نفس ما تکویناً واسطه ساخت بدن است، ولی تصرف ارادی در این سطح تنها از ولیالله برمیآید
- تأثیر نقصان اعضا بر قوت:
اگر شخصی دو دست و دو پا نداشته باشد، این وضعیت مربوط به خللی در نطفه او و علل اعدادی است. با این حال، اصل بحث این است که آیا نفس او قوت بیشتری پیدا میکند یا نه. پاسخ این است که بله، قوت هست؛ این قوت در اعضای دیگر متمرکز میشود، گاهی در چشم، گاهی در گوش، گاهی در خیال. بنابراین چنین نتیجهای باید پذیرفته شود.
- نسبت دادن افعال و اقوال به خود:
اگر کسی انگشتان یک دست، یا خود دست تا مچ و آرنج، یا تا شانه را نداشته باشد، آیا باز هم احوال، افعال و اقوال خود را به خویش نسبت نمیدهد؟ و آیا ذهول و غفلت از نبودن آن عضو در اسناد آثارش به خودش برای او پیش نمیآید؟ ما افعال اعضا را به خود نسبت میدهیم؛ هم به آن علم داریم، هم آن را انجام میدهیم و هم میفهمیم که خود انجام دادهایم. پس دست او نیز جزو «من» او نیست.
- دو معنای نسبت دادن اعضا به «من»:
گاهی اعضای بدن را به خود نسبت میدهیم و گاهی افعال اعضا را. وقتی میگوییم «چشم دید»، در واقع «دیدن» را به نفس نسبت میدهیم، نه خود عضو را. در مرحلهای دیگر، خود عضو را نیز به «من» نسبت میدهیم؛ و آن زمانی است که در آغاز آفرینش، نطفه بودیم و بدن ما از حقیقت ما جدا نبود. پس هم نسبت دادن چشم به من درست است و هم نسبت دادن دیدن به من. در اولی، عضو را به من نسبت دادهایم؛ در دومی، فعل عضو را.
- جزء و کل در بدن و حقیقت انسان:
بدن ما دارای جزء و کل است، اما موجود مجرد نه کل دارد و نه جزء. خداوند نیز نه کل است و نه جزء. «من عرف نفسه فقد عرف ربه»؛ خداوند حقیقتی نامتناهی است. «کل» و «جزء» از ویژگیهای موجود مرکب است. بنابراین، بدن ما کل و جزء دارد، اما «من» ما کل و جزء نخواهد داشت. همین مطلب درباره چشم، گوش، دندان و سایر اعضا و جوارح نیز صادق است.
- قلب، مغز و نسبت آنها با حیات:
اگر کسی دست و چشم و گوش نداشته باشد، باز هم زنده است. اگر قلب از تن جدا شود نیز باز میتواند زنده بماند، زیرا قلب تحت تدبیر مغز است. اما اگر مغز از تن جدا شود، دیگر حیاتی باقی نمیماند؛ زیرا شریفترین عضو بدن انسان، مغز و دستگاه عصبی است. پس مغز نوعی احاطه و ولایت بر قلب دارد.
- قرب معنوی مغز به نفس:
اگر بخواهیم از نظر معنوی بپرسیم، مغز به نفس نزدیکتر است یا قلب؟ پاسخ، مغز است. به همین جهت، جایگاه ادراک در گوشههای مغز قرار داده شده است. پزشکان متخصص مغز و اعصاب مشخص کردهاند که بخشهایی برای حافظه، بخشی برای یادگیری و بخشهایی دیگر برای کارکردهای مختلف وجود دارد. هرچه سلولهای خاکستری گستردهتر باشد، درک و حافظه بیشتر است. در مرگ زودرس، حجم این سلولها کاهش مییابد.