- نامهای نیکو و اثر معنوی آنها:
«حمید» اسمی از اسماء الهی است. «مجید» هم اسمالاسماء الهی است. اساساً اینها همه اسماء الهی هستند. در جامعه اسلامی، کسانی که نامگذاری میکنند، مانند «حمید» و «مجید» و مانند اینها، بهترین نامهای خداوند را انتخاب میکنند.
انتخاب اسمِ نیکو، اثر معنوی و وجودی در خودِ فرزند دارد و در شنونده و مخاطب نیز اثر میگذارد؛ یعنی وقتی ما اسم نیکی را انتخاب میکنیم و با صدا زدنِ فرزند با آن مواجه میشویم، اثر معنوی آن را منتقل میکنیم. حالا سرّ اینکه آیات و روایات، فرمانِ نام نیکو برای فرزندان را دادهاند، همین است.
- نسبت لفظ، معنا و وجود:
چرا این اثر وجودی دارد؟ سرّش و فلسفهاش این است که ظاهر با وجود، در ارتباط و پیوستگی است. مُلک و ملکوت ارتباط وجودی و ارتباط معنوی دارند. اسمی که ما برمیگزینیم، سه مرحله دارد.
یک لفظ، مثل «مجید» که از حروف «میم»، «جیم» و «دال» تشکیل شده، یک معنایی دارد به معنای «مجد» و «عظمت». و پشتِ این معنا، ذاتِ روحِ همان فردی است که داریم به او خطاب میکنیم.
آن لفظ، عرض است؛ مادی است؛ با چشم دیده میشود؛ زوالپذیر است. روی کاغذ اگر با مداد بنویسیم و پاک کنیم، از بین میرود؛ کاغذ خاکی و از بینرفتنی است. اما معنای «مجید» و «حامد» و مانند اینها هیچوقت از بین نمیرود، چون مادی نیست. به اصطلاح حکیم مرحوم ملاصدرا، تجرّد دارد. معانی، تجرّد دارند؛ غیرمادیاند و زوالناپذیرند. روحِ معنا و روحی که پشت این معناست، آن هم مجرد و زوالناپذیر است.
- رابطه نفس، معنا و ذات:
وقتی ما الفاظ را تکرار میکنیم، روحِ شنونده نسبت به معنای لفظی که به او خطاب میکنیم، تجلی میکند؛ اگر آن لفظ معنای نیکی داشته باشد، از آن معنا اثر معنوی میپذیرد؛ چون آن معنای نیک القا میشود و از طریق لفظ به روح او منتقل میشود. این خیلی عجیب است.
- لزوم ادب در خطاب:
به همین جهت دیگران را باید سنگین خطاب کرد. وقتی خطاب میکند، هم نامِ نیکو، همان اسم را با ادب باید خطاب کرد؛ یعنی الفاظ زائد، پسوند و پیشوند و تعابیر اضافه را بر آن تحمیل نکنید. همانگونه که هست، سنگین خطاب کنید؛ چون روح اثر میپذیرد. گویندهای که لفظ را با خطابِ دلنشین، فصاحت و بلاغت بیان میکند، خودش هم یاد میگیرد که ادب را رعایت کند.
- حمد الهی و جامعیت کمالات:
«الحمد لله ربّ العالمین». حمد برای خدایی است که ربوبیت مطلق دارد. مرحوم علامه طباطبایی رحمهالله در المیزان میفرماید: چون خداوند همه خوبیها و کمالات را دارد، ستایش میشود و سپاس. حمد به معنای ستایش و سپاسگزاری و شکرگزاری است. پس ما خداوند را ستایش میکنیم و از او سپاسگزاری مینماییم؛ چون همه نیکیها و خوبیهایی که فرض میکنیم، در خداوند هست.
عرفا میگویند همه اسماءِ جلال و جمال در ذات الهی هست. پس شایسته است ذات خداوند را با این الفاظ ستایش کنیم. وقتی میگوییم: «یا حمید»، «یا مجید»، «یا خبیر»، «یا حکیم»، ما از طریق الفاظ به معنا و از طریق معنا به ذاتِ شنونده، ارتباط وجودی برقرار میکنیم. این ارتباط بر اساس ارتباطِ ظاهر و باطن است؛ چون ظاهر با باطن پیوستگی دارد.
- فصاحت و بلاغت در کلام الهی:
باید لفظ نیکو به کار برد و خطابِ عالی به کار برد. هرچه فصاحت و بلاغت بیشتر باشد، ارتباط وجودی از طریق لفظ و معنا بهتر شکل میگیرد. اسماء الهی را ببینید، آیات قرآن را ببینید؛ در نهایتِ فصاحت و بلاغت هستند. چون فصاحت و بلاغت در تورات و انجیل و زبور و صحف هم هست، اما درجات دارد.
گوینده این کلام، حضرت حق است و درافتکننده، روحِ حضرت محمد صلیالله علیه و آله است. پس این یک قاعده است برای شناخت انسانها که هرقدر روحشان متعادلتر باشد، لرزشِ دست ندارند. اگر میخواهید از این طریق بشناسید، به کلام آنان توجه کنید. کلام فصاحت و بلاغت دارد و به قول ما «اتّصاف» میکند؛ حرفها بیشتر این زنجیرها را به هم وصل میکنند و معانی را خوب به هم پیوند میدهند.
- اعجاز کلامِ بینقطه:
حالا میفهمیم سرّ اینکه امیرالمؤمنین علیهالسلام خطبهای گفتند بینقطه، چیست. آیا این معجزه نیست؟ حتماً معجزه است؛ معجزه امام معصوم. شما کلام قرآن را خوب دقت کنید و مقایسه کنید با کلام کسانی غیر از آنان. حال، نمونهای از رهبرِ شهید و از رهبرِ انقلابِ فعلی را مقایسه کنید.
اصلاً حقانیتِ یک فرد را از محتوای کلامش، از انسجامش، از پیوستگیِ سخنش نمیشود نادیده گرفت. برخی متأسفانه حرفهایی میزنند که اصلاً بیارزش است. باید گفت پوچ و بیارزش است. اینکه مثلاً در شلوغیِ جنگ، یک رهبر را برای ما معرفی کردند، حرف بسیار زشتی است. انسانِ بیعقل این حرف را میزند. اگر کسی مؤمن باشد و این حرف را بزند، مؤمنِ بیعقل است.
- معیارِ حقانیت و هدایت:
خودِ کلامِ گوینده، بهترین حجت و دلیل بر حقانیت گوینده است. اگر تو عرضه داری، میتوانی بگویی بسمالله و پیامی بدهی. چند تا غلط املایی و رفتاری دارد، اما اصلاً نمیداند محتوای حرف چیست. با این حال دقت کنید بعضی حرفهایی که برخی افراد میزنند، چقدر نادرست است.
انسانی که نماز میخواند، روزه میگیرد، آدم باید تأسف بخورد که چرا بعضیها اینگونه قضاوت میکنند. بهترین شرایط انتقال رهبری در زمان، با اراده الهی فراهم میشود. قسم به خدا میخورم به شما، زمانی من خودم اینگونه فکر میکردم؛ شاید اشتباه فکر میکردم. گفتم اگر انتقال رهبری بخواهد اتفاق بیفتد، چه شکلی اتفاق میافتد؟
خداوند در شرایط جنگ و جهاد این کار را انجام داد. اگر در شرایط عادی بود، یک شورش داخلی رخ میداد و ما دچار معضل میشدیم. اما در آن شرایط، کسی متوجه نبود. بهترین بستر برای ظهور خداوند فراهم میشود. اینها نعمتهای معنوی هستند که ما از آنها غافلیم.
- مثالهایی از اداره الهی و هدایت:
اینها را خیلی دقت کنید. کشوری مثل سوریه را ببینید. نمیگویم یک رهبر دارد؛ یک مدیر هم ندارد. رهبر با مدیر فرق دارد. یک بزرگتر ندارد. اگر این کشور نجاتبخشی داشت، اینقدر بحران و افتادگی اتفاق نمیافتاد.
ما در شرایط جنگ بودیم. اینها احمقها بودند که رأسِ نظام را زدند؛ فکر میکردند نظام هم سقوط میکند. این خیالِ باطل بود. آیا این معجزه نیست؟ کشوری که مدت زیادی بزرگتر نداشت و حالا هم رهبری نداشت، اداره شد. خودشان هم این را میگفتند. ما ماندیم، سرداران را شهید کردیم، رهبر انقلاب را شهید کردیم، اما کشور دارد اداره میشود. اگر این معجزه نیست، نعمت الهی است.
- نسبت اسباب و توکل:
من بلد نیستم از مسیر سیاسی حرف بزنم؛ با ادبیات و قواعد خودم و با بخشهای خودم سخن میگویم. بخشِ رجوعِ ولی به ولی، بخشِ ما هم همینطور است؛ آنجا که آیههایی فرمودند: رجوع از علیا به علیا، رجوعِ ولی به ولی.
ولیِ معصوم و ولیِ غیرمعصوم؛ ائمه از هم مدد میگیرند. ائمه به هم توسل میکنند و به خدا توکل. از اسباب و علل کمک میگیرند، به همدیگر توسل میکنند و به خدا توکل مینمایند. ائمه از روح هم مدد میگیرند؛ مددهای غیبی. نمیشود غیر از این بازش کرد؛ اما چون همهشان مسئله اسماء و صفات الهی هستند، توکلشان به خداست.
معنای توکل نفیِ اسباب و علل نیست. معنای توسل نفیِ اسباب و علل نیست. معنای استفاده از اسباب و علل، حذفِ توسل و توکل نیست.
- توکل صحیح و استفاده از اسباب:
یعنی از اسباب و علل استفاده شود. اگر طرف مریض شد، باید به پزشک مراجعه کرد. امیرالمؤمنین علیهالسلام به یک پزشک مسیحی مراجعه کردند. تاریخ نشان میدهد. توکل به خدا باید کرد. توکل به اسباب و علل کفر است. اعتماد به واسطهها شرک است. دقت بفرمایید: توحید افعالی.
چرا بیان می شود اکثر مؤمنان مشرکاند؟ آیا قرآن میگوید؟ بله، «أمّا هم»؛ اکثرشان مشرکاند. این چه نحوه شرکی است؟ شرک در توحید افعالی. یعنی نخستینپایهٔ اعتقاد، شفادهنده را پزشک دانستن است؛ در حالی که نه، پزشک همهچیز نیست. غیر از خدا، حتی ائمه هم واسطه هستند. ائمه واسطهٔ فیضاند. قوّتِ اصلی فقط دستِ خداست.
- زبانِ وجود:
سخنِ هر مخلوقی، زبانِ حالِ اوست؛ زبانِ معنویِ روح اوست.
الان هرکدام از شما، سؤالی که میکنید، صحبتِ که میکنید، مرتبهٔ وجودیِ خودتان را ناخودآگاه آشکار میکنید. چه بدانید چه ندانید، با نوع سخنتان افشا میشوید. سخنِ شما، معرفتِ شما، فخرِ شما و میزانِ مرتبهٔ وجودی، ترازِ وجودیِ شما را نشان میدهد.
- سبحانالله و ظهورِ مقام قدسی:
وقتی وحی میگوید: «سبحانَه»، و «روح»، زبانِ کیست؟ زبانِ ملائکه است. زبانِ حق است؛ از طریقِ ملائکه، خدا دارد سخن میگوید. این خدا که سخن میگوید، حالت معنوی و روحانیِ خود را به زبان میآورد؛ یعنی حالِ وجودیِ حضرتِ حق این است که دیده میشود. ملائکه مظهرِ «سبحان»، مظهرِ «سبوح» و «قدوس» هستند.
حالا مؤمنی که تسبیح در دستش میگیرد و «سبحانالله» میگوید، چه اتفاقی برایش میافتد؟ وصل می شود به ملائکه و سپس به خدا که مظهرِ «سبوح» و «سبحان» هستند.
- سبوحیتِ حضرت حق و ناتوانی از توصیف خدا:
در مرحلهای که مباحث میتواند به خود حضرت حق برسد، خداوند یک حالِ غیبی در آن هست که سبوحیت، یعنی از هر نقص و عیبی منزه بودن، مطرح میشود. از مؤمنی که دارد «سبحانالله» میگوید، آنبهآن تعیّناتش، حجابهای وجودیاش و نقائصش کم میشود. در آیات متعدد نیز داریم که با «سبحان» شروع میشود. پس دقت کنید: «سبحانالله عمّا یصفون».
خدا را نمیشود توصیف کرد؛ اصلاً قابل توصیف نیست. نه اینکه ما حالا نمیتوانیم توصیف کنیم، بلکه آیا خودِ خداوند میتواند خودش را توصیف کند؟ بله. حالا وقتی خودش را توصیف کرد، تا چه حدی توصیف میکند؟ بینهایت. وقتی خودش را توصیف میکند، توصیفِ بینهایت است. پس عالیترین کلام، کلامِ حق است.
- شناخت اولیا، امامشناسی و ولیشناسی در موجودات:
کسی که قرآن را میسوزاند. باید با چه زبانی با او سخن گفت؟ بهتر است بگوییم: هیچ فهمی ندارد. حتی توهین است که بگوییم این در حد حیوان است؛ زیرا حیوان میفهمد. حیوانات اولیای الهی را میشناسند.
چگونه بود که حیوانی در دهلی، دورِ شیخ حسن امیری اصفهانی طواف میکرد و میچرخید و حمله نمیکرد؟ حیوانات ولیشناساند، دقت کنید. پس چگونه بعضیها که ادعای آزادی و دموکراسی و پیشرفت میکنند، ولی زبانِ خودشان و اولیا را نمیشناسند، کمتر از حیواناند؟ کمتر از آناند. از «ازن» اسم تفضیل است. نمیگوید گمراهاند، میگوید ازناند؛ یعنی گمراهتریناند. یعنی بالاترین درجه شقاوت و گمراهی مال آنهاست که پایینتر از حیواناند.
میگوید اینها در حدّ جمادند. دیگر چیزی نبوده که قرآن پایینتر از آن بیاورد. دقت بفرمایید که همه انسانها میل به ولی دارند. تمام اولیا ولیشناساند و به اندازه رتبه وجودی خودشان امام معصوم را میشناسند.
شخصِ کافر گفت: تو ثابت کن که رسول خدا هستی. رسول خدا مشتی خاک برداشت، حضرت گفت جواب این را بده. از خاک ندایی برخاست: «أشهد أن محمداً رسول الله».
قاعدهاش همین است. خاک فهمید این شخص که نامش محمد، صلواتالله علیه، است، ولیّ الهی است، نبیّ الهی است، رسول الهی است. پس این یک قاعده است: تمام مخلوقات ولیشناساند، امامشناساند. سنگ امام را میشناسد.
- استعدادها، فعلیت، و ارتباط با ملک و ملکوت:
استعدادهایی که خداوند در ما آفریده، شکوفا شدنش را «به فعلیت رسیدن» میگوییم. و هر شخص کاملتر میشود؛ چه انسان، چه حیوان، چه جماد. و آن کسی که از قوه به فعلیت میرساند، از نقص به کمال میرساند، نور میدهد؛ یعنی در حقیقت کمال و معنویت میدهد.
هر به فعلیت رسیدن و رساندنی، ارتباط با غیبِ عالم است؛ ارتباط با ملک و ملکوت. در یک گلی که جوانه میزند، سر میزند، غنچه میشود، کاسبرگ و گلبرگ پیدا میکند، تا یک درختی که میوه میدهد، و یک حیوانی که بدنش رشد میکند، و درختی که تناور میشود، همه اینها نشانههای ارتباطِ ملک با ملکوتِ عالم است.
چون بدون ارتباط با ملکوت، درختان نمو ندارند. بدون ارتباط با ملکوت، جذب غذا به وسیله قوه قاضی در معده شکل نمیگیرد. صورتگیری و شکلِ تمام اینها ارتباطِ ملک و ملکوت است؛ که روح چون متصل به ملکوتیان است، میتواند بدن را مدیریت و تدبیر کند.
- تفکر، فعلیتیافتن، و ارتباط با عالم جبروت:
نکته بعدی این بود که وقتی ما در حال اندیشیدن هستیم، همین تفکر از قوه به فعلیت رسیدن است. اصلاً وقتی ما داریم عبادت میکنیم، از طریق قلبی اتصال به حق پیدا میکنیم؛ نه از طریق حس و خیال و عقل مفهومی. ارتباط قلبی است، ارتباط وجودی است. یعنی شما آن حالِ عبودیت در نماز را باطناً احساسش میکنید؛ یافتن است.
حالا تفکر، ارتباط شخصِ متفکر با عالم جبروت است. یعنی ما وقتی در حال اندیشیدن هستیم، از عالم برزخ عبور کردهایم. دقت کنید، این ارتباط، ارتباط با عالم جبروت و عالم ملائک مقرّب است. چرا؟ چون در حین اندیشیدن، معانی مجرد، معانی مرسل، و معانی کلی ادراک و فهمیده میشود؛ صور مجرد دریافت نمیشود.
شما با تخیل کردن، مثل وقتی که این تصویر دستمال کاغذی را میبینید و چشمتان را میبندید، در ذهن و خیالتان، این ارتباط مثالی و برزخی است. این را همه میتوانند انجام دهند، اما اندیشیدن کار هر کسی نیست.
به هر حال، این انسان هنگامی که دارد میاندیشد، با عقل عالم در ارتباط است؛ با عقل فعال، با عقل مجرد، با عقل بالفعل، با ملائک مقرّب. و اندیشیدن ما بهانهای است که مجردات عقلی، یعنی فرشتگان مقرّب، مثل حضرت جبرئیل علیهالسلام، القای معنا کنند.
شما چیزی نمیبینی، اما دریافتِ معنا را روحاً به شکل لطیف در احساس میکنی؛ یعنی میفهمی که مطلبی را فهمیدی. فهم را میفهمی. این ارتباطِ روح و قلب با عالم غیب و مجردات است که با اندیشیدن شکل میگیرد.
پس ما ازقوه به فعل رسیدیم، به روشنایی رسیدیم. پس اینجا علم منتقل شد. حالا علم چگونه منتقل شد به ما؟ این معانی از طریق مَلَک القا شد.
اندیشیدن به اختیار و اراده شما انجام شد، اما القای معانی کلیه از طریق حضرت جبرئیل علیهالسلام انجام شد. یعنی جبرئیل امین علیهالسلام میفهمد که این مؤمن در حال نظر کردن به ملکوت و غیب عالم است؛ مییابد و حس میکند به چه موضوعی دارد فکر میکند. خب، تصرف میکند، تجلی میکند. تجلی آن مَلَک، تجلی معنوی است؛ القای معناست.
- تطهیر قوای حسی و ادراک برزخی:
میبینید یک مؤمن، وقتی گوشش پاک میشود، موسیقی حرام نمیشنود، صداهای برزخی را میشنود. اگر شامه برزخی داشته باشد، یعنی چه؟ یعنی طرف بوهای حرام را استشمام نمیکند.
حالا مثال میزنیم: خانمی که عطرِ کلان زده و در خیابان دارد میرود، این دنبال عطر کلانِ خانم نمیگردد. خب، تطهیر قوه شامه، خداوند از طریق قوه شامه، شامه برزخی به این میدهد؛ بوهای برزخ را میشنود.
این «دهان بستی، دهانی باز شد» فقط برای دهان نیست؛ برای دماغ هست، برای گوش هست، برای چشم هست، برای لمس هم هست. چرا میگوید آنهایی که با زنان نامحرم دست میدهند، در عالم برزخ، دستبسته در ملکوت حاضر میشوند؟ اینها قصه و افسانه است که دارند میگویند، یا واقعیتهای تکوینی نظام خلقت است؟
واقعیتهای عالم اینهاست، اسرار عالم اینهاست. اگر چشم پاک بشود، چشم برزخی پاک میشود.
اگر قوه خیال کسی تطهیر بشود، صورتهایی از برزخ، عالم القا میشود بر قوه خیال؛ یعنی چهره برزخیان را میبینید. حال شما، اگر مثلاً سوره دخان و روم و این سورهها را و سوره یوسف علیهالسلام را تمرین در تلاوتش داشتهای، خوابهای خیلی خوبی میبینی.
یعنی ارتباط با برزخ از جنس خوابهای نیکوست، خصوصاً سوره یوسف علیهالسلام. میگویند علم تعبیر خواب را میدهند. ممارست بر خواندن سوره یوسف علیهالسلام، علم تعبیر خواب را میدهد.
خب، حالا آنها تأثیرات تکوینی هر سورهای است. از اینها بالاتر اندیشیدن است. اندیشیدن خیلی مرتبه دارد.
چرا میگوید یک ساعت اندیشیدن، بالاتر از ۷۰ سال عبادت است؟ انسان ارتباط برقرار میکند با مجردات کلیه. فیض را از خود جبرئیل امین میگیرد، از میکائیل و اسرافیل و عزرائیل میگیرد. یعنی انسان مستقیماً با ملکوت عالم و عالم غیب در ارتباط است، حقیقت را بهتر میفهمد.
این غیر از خواندن و مطالعه است. خواندن مقدمهای است برای اندیشیدن. صوتگوشکردن، مقدمهای است برای اندیشیدن و یافتن.
- فهمِ کلیات، قواعد تکوینی، و حرکت از جزئی به کلی:
اگر بخواهی عظمت یک مؤمن را بفهمی، ببین چقدر از قواعد تکوینی عالم را یافته است. کلیات عالم را بلد است؛ خب، ارتباط داشته است که این حقایق دستش آمده. ناخواسته حقیقتِ یک آیه را میفهمی، یک قاعده را میفهمی.
این نیست که امیرالمؤمنین علیهالسلام میگوید مؤمن، مؤمنِ عاقل کسی است که از جزئیات به کلیات میرسد، از حوادث به قواعد میرسد، از ظاهر به باطن میرسد، از ملک به ملکوت میرسد.
یعنی حتی برگ گیاه را هم که نگاه میکند، عمل فتوسنتز را در آن میبیند، محدود به عمل فتوسنتز نمیشود، منتقل میشود به عالم غیب و ملکوت؛ که این تدبیر از ناحیه مجردات و ملکوت دارد شکل میگیرد.
- جواب پرسش از چگونگی پیدایش نور دانش:
این درس دنباله درس و سؤال و جوابِ درس پیش است. سؤال در درس پیش از شما پرسیدیم که فلانی چگونه شما را از نادانی به دانایی میکشاند؟ در جواب گفتهاید که او حرف میزند، ما میشنویم، کمکم یاد میگیریم.
از موج زدن هوا، صوت پدید میآید. وقتی ما در حال سخن گفتن هستیم، سخن گفتن، لفظ، کلام، مادی است. از چه سنخی از مادیات است؟ در اصطلاحِ فرزندان میگویند از اعراض است.
عرض چیزی را میگویند که قائم به چیز دیگر است. مثل فرض کن گچی که روی دیوار کشیدهاند، گچِ خودبهخود جوهر است، یعنی قائم به خودش. ما وقتی روی دیوار میآییم، میشود عرض. یعنی اگر آن سنگهای آجر نباشند، آن گچ خودش را ول میکند؛ از عرض است.
الفاظ اعراض هستند. قائم به چه چیزی؟ معنا. معنا جوهر است. سخن گفتن، عرض است. پس الفاظ، قائماً به معانی است.
خب، چه چیزی باعث میشود من صحبت میکنم شما بشنوید؟ هوا باعث جابهجا شدنِ کلمات میشود.
صوت از کجا پیدا میشود؟ الفاظ که به هم میخورد. یعنی اگر هوا نباشد، صوتی ایجاد نمیشود. پس صوت از هوا به وجود میآید و الفاظ، بستری هستند، زمینهای هستند که الفاظ را منتقل کنند به همدیگر.
- صوت، لفظ، گوش، لامسه و سامعه:
لفظ به گوش میخورد یا صوت؟ یا هر دو؟
آن چیزی که به گوش اصابت میکند به لاله گوش، صوت است. خب، این صوت با چه همراه است؟ با لفظ، با کلام.
یعنی آن لفظ و کلام، سوارِ صوت میشود، سوارِ امواج. میگویند دیگر، توی فیزیک میگوییم طول موج. موج امتداد دارد، طول دارد.
خب. صوتی که به گوش میخورد، دو قوه در گوش حضور دارد. یکی قوه لامسه است. اول به گوش میخورد، قوه لامسه، صوت را لمسش میکند، دقت بفرمایید. یعنی تا که این صوت به گوش خورد، لمسش میکند. از قوه لامسه قبل از قوه سامعه، از خواب بیدار میشود. بعد قوه سامعه میشنود. صوتی که همراه با لفظ. بعضی وقتها صوت با لفظ همراه است، بعضی وقتها صوت بدون لفظ. مثل جیکجیک گنجشک؛ کلام دارد؟ نه. مصوت است، اما کلام ندارد. اما سخن گفتن من، کلام هم باشد، صوت یک حرف باشد، حرفِ یک برخورده. آره، این یک حرف. درسته، بعضی وقتها یک حرف، درسته.
- حضرت سلیمان، باد، و ادراک موجودات:
خب، باد تحتِ تسخیرِ حضرت سلیمان (ع) بود. آدمهایی که انبیاء را قبول ندارند، بگو اگر توانایی داری، باد را تسخیرش کن.
تسخیر باد یعنی چه؟ یعنی روح سلیمان نبی علیهالسلام، ارادهای داشت، قاهر و غالب، مظهر قهاریت بود؛ که وقتی اراده میکرد، همین هوا برایش محیط میشد.
هوا چیست؟ ترکیبات گازهای هیدروژن، نیتروژن، منوکسید کربن، دیاکسید کربن و گازهای دیگر. هوا تحتِ تسخیرِ حضرت سلیمان نبی بود.
خطاب میکرد که مسخر میشدند. پیامبر خطاب میکرد به باد که بیا، یا برو، یا ساکت باش و حرکت کن.
باد شعور دارد و میفهمد. باد ولیِ زمانِ خودش را که سلیمان نبی است میشناسد و خطابش را، خطابِ بیا برو را میفهمد. یعنی ادراک دارد، درک دارد، فهم دارد، اطاعت میکند.
- عبد تکوینی و قنوت موجودات:
همه چیز عبد تکوینی حضرت حق هستند، آیهای دیگر هم هست که میفرماید همه عبدند و اطاعت میکنند، پس میفهمند. آیهٔ «کلٌّ له قانتون» همین معنا را میرساند. قانت یعنی متواضع و تابعِ حبّ الهی.
پس خطاب را میفهمند و باید بفهمند. بنابراین روح حضرت سلیمان علیهالسلام به مرتبهای از تجرد رسیده که بر بادها احاطه دارد. آیهٔ «مسخّرات» را بخوانید؛ همان آیهٔ مسخّرات در سورهٔ اعراف، آیهٔ ۵۶ یا ۵۷. این آیه از دستورات سیر و سلوک عرفاست. میگویند آن را تکرار کنید؛ شب که بخوابید، آدم آرامش روح پیدا میکند و مؤمن نباید خواب پریشان ببیند. هر کسی که کمتر خواب میبیند، مقام معنوی و تجردش بالاتر است.
- مراتب قنوت و تسخیر موجودات:
«لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَما فِی الأَرْضِ، کُلٌّ لَهُ قانِتُونَ». همه تحت تسخیر حقاند. همانطور که دریا تحت تسخیر حضرت موسی علیهالسلام بود، هر نبیای معجزه دارد. نبی مطلق و آخرین نبی، تمام معجزات همهٔ انبیا را دارا بود.
فراتر از آن، چهارده معصوم علیهمالسلام معجزات تمام انبیا الهی را دارا هستند. مقام ائمه از انبیا بافضیلتتر است. «علماء امتی افضل من انبیاء بنیاسرائیل» را به ائمه معنا کردهاند. مقام ائمه از مقام انبیای بنیاسرائیل، مانند موسی و عیسی (ع)، بالاتر و شریفتر است.
- ادراک حسی و تقدم لمس:
در حواس پنجگانه، ابتدا لامسه ادراک میکند، سپس سامعه میشنود، باصره میبیند، ذائقه میچشد. یعنی نمک را باید به زبان بخورد؛ لامسه، خوردنِ آن را میفهمد، سپس ذائقه طعمش را میچشد. نور باید به چشم بخورد؛ لامسه، خوردنِ نور به چشم را لمس میکند، و باصره مییابد و میبیند.
پس در هر عضو، دو قوه حضور دارد. قوهٔ لامسه و آن قوهای که کارش زودتر است؛ زودتر از باصره، زودتر از سامعه، زودتر از ذائقه. در مورد بو هم که به دماغ میخورد، اول لامسه فعال میشود، بعد قوهٔ دیگر.
- علم، لفظ و معنا:
از چه طریقی ما با شنیدن آگاه میشویم؟ آیا آن الفاظ به ما علم میدهند؟ نه. الفاظ، عرضاند. حقیقتِ علم را بعضی جوهر دانستهاند و بعضی نحوهٔ وجود. آیا علت باید از معلوم بالاتر باشد یا پایینتر؟ بالاتر.
پس الفاظ نمیتوانند سبب علم من شوند. علم، نحوهٔ وجود است. حقیقت علم، مجرد عقلی است؛ اما الفاظ عرضاند. بنابراین علت باید شریفتر از معلوم باشد.
همانطور که مشترکات لفظی داریم، ممکن است یک لفظ پنجاه معنا داشته باشد. در نتیجه، این عرضِ معنایی نیست که به تنهایی حقیقت را حمل کند؛ معنا شریفتر از لفظ است، و ذات شریفتر از معنا.
- مراتب توجه: لفظ، معنا، ذات:
شما با مواجهه با الفاظ، با پوستهٔ شیء، با هیئت و با شکل روبهرو میشوید. اگر زیرک باشید، بعد از توجه به لفظ، از لفظ عبور میکنید و به معنا توجه میکنید. اگر قویتر شوید، از معنا نیز عبور میکنید و به ذات شیء، به روح شیء، به وجود شیء توجه میکنید.
اینها مراتب مختلفاند. هرچه مؤمن بالاتر برود، بیشتر به مبادی ایجادِ آن توجه میکند.
پس ما از طریق الفاظ عالم میشویم، اما خود لفظ به ما علم نمیدهد. از طریق الفاظ، حقایق از غیب وارد روح ما میشود. این انتقال، انتقال مادی نیست.
- ادراک حسی، فراتر از ماده:
حتی در ادراک حسیِ شنیدن، دیدن، چشیدن، بوییدن و لمس کردن، علم از بیرون اتفاق نمیافتد. در ادراکات پنجگانهٔ حسی، زمینههای ادراک با جسم است: چشم، گوش، زبان، دماغ، دست و لمس.
اما درک، یک فرایند تجریدی، غیبی و ملکوتی است. دیدن و شنیدن و بوییدن و چشیدن و لمس کردن، همه غیرمادیاند؛ زمینههایشان مادی است. یعنی اگر چشم نباشد، دیدن رخ نمیدهد؛ اگر گوش نباشد، شنیدن رخ نمیدهد.
- رؤیا و مواجهه با حقیقت:
در خواب دیدن، هیچیک از این واسطهها حضور ندارد، اما به نحو احسن مطلبی کاملاً به انسان منتقل میشود. مثلاً میگوید: من از امام شهید در خواب شنیدم. جالب اینجاست که زمان هم مطرح نیست؛ یعنی شخص دو ثانیه به خواب رفته، اما خوابی دیده که گویی خیلی طولانی بوده است.
این را رابطهٔ حضوری، مواجههٔ حضوری و رابطهٔ وجودی میگویند؛ نه از طریق ماده است، نه از طریق صورت، نه از طریق مفهوم. مواجهه، دل به دل است؛ قلبها به هم متصل میشوند.
قلبها به هم اتصال دارند و با توجه، آن اتصال ظاهر میشود. این است که ادراکات، فرازمانی و فرامکانیاند. حتی ادراک حسی نیز مقدماتِ ادراکِ زمان و مکان را دارد؛ یعنی من باید این مخروط را بر دیوار ببینم، در مکان و در زمان مشخص. اینها مقدماتاند؛ اما خود ادراک در زمان واقع نمیشود.
حتی ادراک حسی نیز در زمان و مکان شکل نمیگیرد، اما مقدماتش چرا، در زمان واقع میشود. حالا در خواب، ما با خود واقعیت روبهرو میشویم، با خود حقیقت مواجه میشویم، با ذات شیء ملاقات میکنیم. به همین جهت، بیواسطهٔ مفهوم، بیواسطهٔ لفظ، بیواسطهٔ صورت جسمیه، بیواسطهٔ ماده، ارتباط ایجاد میشود.
بدون زمان، بدون مکان و بدون همهٔ این واسطهها. این ارتباط، ارتباط وجودی است؛ ارتباط روحانی است.
- توجه، حضور و مکاشفه:
دارید در خیابان راه میروید و ناخودآگاه چیزی را همینطور میفهمید؛ این فهم، رابطهٔ حضوری است. این، ارتباطِ ملکوتِ عالم است.
وقتی آدم وارد مسجد میشود، باید برود یک گوشه بنشیند، با توجه و تمرکز، یا نمازی بخواند یا دعایی بخواند، یا اهل سکوت باشد. حرفهای دنیا را نباید به مسجد برد. باید سرگرم توجه باشد. این توجه، مسئلهای بسیار مهم است.
میگویند در مکاشفات عرفا، بهترین سازوکارِ مکاشفه، تمرکز بر توجه است. یعنی وقتی نماز میخوانی، همهٔ حواست جمع باشد. وقتی دعا میخوانی، تلویزیون روشن نباشد، موبایل روشن نباشد، هیچچیز نباشد. فقط باید اول به لفظ توجه کنی، بعد کمکم به معانی توجه کنی، و بعد که روح قوت پیدا کرد، به روحی که پشت این الفاظ است، به گویندهٔ این کلام نظر کنی.
- تکرار قرآن و توجه به گوینده:
حالا میشود فهمید چرا امام صادق (ع) فرمودند اینقدر قرآن را تکرار میکنم که از زبانِ خودِ حق بشنوم. یعنی از زبانِ گوینده، نه اینکه خدا زبان دارد؛ یعنی این کلام را از خودِ حق میشنوم. خدا که زبان ندارد، بلکه صوت را انشاء میکند، هرچند زبان ندارد. حضرت حق انشاء صوت میکند.
- تکلم در عالم ملکوت:
مؤمنان همه در برزخها و عوالم غیب هستند. در عالم ملکوت، مؤمن به محض آنکه اراده کند، ولو لبهایش تکان نخورد، صوت را انشاء میکند؛ صوت را ایجاد میکند. در آنجا تکلم بدون زبان، بدون لب، بدون حنجره، بدون نای و نایژه است.
اما در اینجا تکلم اینگونه نیست. ما پشت سخن گفتنمان تنفس داریم، دندان داریم، نای و نایژه داریم، فضای دهان داریم. زبان باید به دندانها بخورد. اگر کسی دندان نداشته باشد، نمیتواند حرف بزند. اینها باید کامل باشد؛ به همین دلیل، کودک تا وقتی دندانش کامل نشده، درست حرف نمیزند، و وقتی دندانش کامل شد، سخن گفتنش هم کامل میشود.
- شکلگیری صوت و حرف:
در توضیح صوت و الفاظ گفته شد که آواز و موج، در مسیر خود از محفظها و مخرجها عبور میکند و با دندانها برخورد دارد. الفاظ باید به دندان برخورد کنند و دندانها در ایجاد صوت نقش دارند؛ ازاینرو، کسی که دندانهای ناقص داشته باشد، نمیتواند بهدرستی سخن بگوید. منظور از محفظها و مخرجها، همان دندانهاست. برخورد صوت با این مواضع، حرف را پدید میآورد. حرف، صورت و هیئتی است که بر آواز و صوت عارض میشود. به تعبیر دیگر، الفاظ و کلمات بر صوت سوار میشوند و صوت بر موج هوا قرار میگیرد. هرکدام بر دیگری عارض میشود.
روشنتر آنکه از حرکت زبان، برخورد زبان با مخارج حروف و تموّج هوا، صوت پدید میآید و حرف شکل میگیرد. تموّج هوا و شکستهای گوناگونی که حرف از آنها تشکیل شده است، به دستگاه شنوایی شنونده و به سمع، یعنی گوش، برخورد میکند. گوش ابزار شنیدن است، اما شنیدن کار روح است.
- گوش و قوه سامعه:
ما «اُذُن» داریم. اُذُن یعنی گوش و «آذان» یعنی گوشها. همچنین «سمع» داریم. در قرآن، گاهی از «اُذُن» سخن گفته میشود؛ یعنی ابزار شنیدن، یعنی گوش، با پردههای داخلی، میانی و خارجی. در جای دیگر، از قوه سامعه سخن گفته میشود.
نفس گوش ندارد، بلکه دارای قوه سامعه است. نفس چشم ندارد، بلکه دارای قوه باصره است. بدن دارای چشم و گوش است؛ بنابراین اعضا به بدن نسبت داده میشوند و قوا به نفس.
از همینرو، انسان در برزخ بدون چشم و گوش میبیند و میشنود، بدون پا راه میرود و بدون دست کار انجام میدهد. حقیقت نفس عبارت است از دیدن، شنیدن، بوییدن، چشیدن، لمس کردن، تخیل، تعقل و شهود.
- صفات خداوند و نفی جسمانیت:
وقتی گفته میشود خداوند سمیع است، معنایش این نیست که خدا گوش دارد؛ بلکه خداوند حقیقت شنیدن است. همچنین وقتی گفته میشود خداوند بصیر است، یعنی دیدن مطلق و بینهایت است، نه اینکه چشم داشته باشد.
خداوند دست ندارد. قدرت خداوند با «ید» تعبیر شده است و هرجا «ید» به خداوند نسبت داده میشود، مراد قدرت الهی است. محبت خداوند نیز با جمال تعبیر میشود. صفات خداوند به دو دسته جلال و جمال تقسیم میشوند.
جلال خداوند به معنای قدرت و اسماء قاهره است. جمال او به معنای اسماء لطفیه، مانند مهر، محبت، رفیقی، شفیقی و ودودی است. اینها از اسمهایی هستند که برای خداوند بیان شدهاند.
- پیوند معرفت نفس و توحید:
بحث معرفت نفس عین معرفت رب هست، عین توحید است. باید دقیقاً دریافت که خداوند مغز ندارد. مغز، اصل نخاع، هیپوفیز و هیپوتالاموس، همگی جسم هستند و به شبکه عصبی و بدن تعلق دارند. نفس ما این اعضا را ندارد و خداوند نیز چنین اعضایی ندارد.
خداوند بدون تن است؛ بدن و جسم ندارد. فرقه جسمیه به انحراف افتادهاند؛ مانند برخی از مسیحیان. هرکس معتقد باشد خداوند بدن دارد، کافر است.
- علم خداوند:
در ادامه، درباره این مطلب سخن گفته شد که خداوند دیدنی و محسوس نیست؛ زیرا بدن ندارد تا با چشم دیده شود. او اهل بصائر است، «علم الاسرار» دارد، سرها و ضمایر را میداند و هیچیک از موجودات و امور پنهان از او مخفی نیست:
- «و لم تخف علیه المکونات»؛ هیچیک از موجودات از او پنهان نیست.
- «و لم تخف علیه الخفیات»؛ امور پنهان نیز از او مخفی نمیماند.
ما به دلیل محدودیت اطلاعات خود، بسیاری از امور را نمیدانیم؛ اما خداوند متعال که علم نامتناهی دارد، در شک و شبهه نمیافتد. همه مبانی این بحث در همین نکته است.
«و هو منشئ الشیء»؛ خداوند پدیدآورنده و خالق اشیاست.
«لیس کمثله شیء»؛ هیچ چیزی مانند و شبیه او نیست.
علت نداشتن مثل و مانند برای خداوند، نامتناهی بودن اوست. اگر خداوند مشابهی داشته باشد، آن مشابه نیز باید نامتناهی باشد؛ درحالیکه نامتناهی یکی است. یکی از دلایل یگانگی خداوند، نامتناهی بودن اوست.
در قرآن آمده است:
«قل هو الله احد، الله الصمد، لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد.»
یگانگی خداوند به نامتناهی بودن و صمدیت او مربوط است. خالق و مخلوق همتراز و همرتبه نیستند. خداوند دائماً حی و قائم است.
همچنین گفته شده است:
«لا اله الا الله العزیز الحکیم. جلّ أن تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار.»
چشمها نمیتوانند خداوند را ببینند. اگر موجود نامتناهی قابل درک کامل باشد، متناهی خواهد شد. خداوند «لطیف و خبیر» است؛ نهتنها همهچیز را میبیند، بلکه با لطف و دقت کامل، همه امور را زیر نظر دارد. با معاینه و دیدن چشمی نمیتوان به او راه یافت.
کیفیت خداوند قابل درک نیست. اگر کسی بخواهد کیفیت خدا را با سر و علن بشناسد، نمیتواند به آن دست یابد؛ مگر از راهی که خود خداوند خویشتن را معرفی کرده باشد. «من هو دلّ علی ذاته»؛ اوست که به ذات خود دلالت کرده است و از همانندی با مخلوقات منزّه است.
- دعای صباح و توجه به معنای دعا:
در دعای صباح امیرالمؤمنین علیهالسلام، توصیه شد که دعا را صرفاً بهصورت تکراری نخوانند؛ زیرا باید به فرازها و محتوای آن توجه کرد.
نقل شد که یکی از اولیای مؤمنین دعایی را بهطور مکرر میخواند. پس از مدتی، مال خود را از دست داد و فرزندانش نیز از دنیا رفتند. او نزد یکی از بزرگان، از شاگردان آیتالله شاهآبادی و مرتبط با بزرگان عرفان، رفت و ماجرا را بیان کرد. از او پرسیدند چه دعایی میخوانی. پاسخ داد: دعای صباح.
به او گفته شد آیا هنگام خواندن دعا به فرازها و محتوای آن توجه میکنی یا فقط آن را میخوانی و میروی؟ یکی از فرازهای دعای صباح این مضمون را دارد:
«خدایا، هر بلا و مصیبتی را که هست، بر من از آسمان فرود آور.»
اگر انسان چنین چیزی را از خداوند بخواهد، ممکن است خداوند آن را برای او بفرستد. امیرالمؤمنین علیهالسلام این دعا را با توجه به مقام و عظمت خود میخواند. باید دید عظمت امام و مقام ولیّ الهی چیست و ما در برابر آن مقام چه جایگاهی داریم.
ما با اندکی تب، اعصاب خود را از دست میدهیم و از نظر روحی متزلزل میشویم. بنابراین هر دعا و ذکری برای هر شخصی متناسب نیست و باید با توجه و شناخت خوانده شود.
در مسائل خانوادگی نیز ممکن است اتفاقی رخ دهد و انسان از شدت ناراحتی و خشم، کنترل خود را از دست بدهد. اما کسی که رهبری یک جامعه را بر عهده دارد، هر روز با هزاران مشکل سیاسی، اجتماعی و گوناگون روبهروست. گزارشهای اطلاعاتی و امنیتی به او میرسد و او از مسائلی آگاه است که مردم از آنها اطلاع ندارند.
رهبری یک جامعه با مشکلات بزرگ در سطح کشور و جهان مواجه است و باید صبر فراوانی داشته باشد. این مسائل، مسائل کوچکی نیستند. ما با تب کردن یک کودک، خود را میبازیم؛ اما رهبر جامعه با هزاران مشکل بزرگ در سطح ملی و جهانی مواجه است.
چنین صبر و تحملی از یک ولیّ الهی امکانپذیر است و از غیر ولیّ الهی چنین میزان صبر و تحملی امکان ندارد.