- معیت و عینیت:
نفس ما یک حقیقت مجرد است که با تمام اجزای بدن ما معیت دارد. نفس با چشم هست، با گوش هست، با دست هست، با پا هست، با مغز هست، با ریه و قلب و کبد و کلیه و با تمام اعضای بدن همراه است. نفس پیش هر عضوی حاضر است و با همه اعضای بدن حضور دارد. حضور و معیت او نیز حضور یکسان و یکاندازه است؛ نه اینکه در یک عضو حاضرتر از عضو دیگر باشد، بلکه با همه اعضای بدن معیت و حضور دارد.
- معیت به معنای عینیت ظاهری یا همرتبگی نیست:
اما این معیت و حضور به معنای عینیت نیست؛ یعنی نفس با چشم همراه است، ولی این به آن معنا نیست که نفس خودِ چشم باشد. نفس با گوش همراه است، اما این به معنای آن نیست که خودِ گوش باشد. پس معیت نفس با بدن به معنای همتراز و همرتبه بودن با اعضای بدن نیز نیست. نفس همرتبه بدن نیست.
- غیریت نفس با بدن در عین معیت:
نفس در عین اینکه همرتبه و همتراز بدن نیست، عینیت با بدن نیز به این معنا ندارد؛ یعنی یک نحو غیریت با بدن دارد. اکنون این پرسش مطرح میشود که چگونه حقیقتی در عین معیت، با بدن غیریت دارد، از بدن متمایز است و به نحوی جدا از بدن است؟
از اینجا متوجه میشویم که معیت نفس با بدن نشاندهنده نوعی نسبت میان نفس و بدن است. میان این دو، ارتباطی برقرار است، مناسبتی وجود دارد، نوعی سنخیت هست و در نتیجه، نوعی تأثیر و تأثر میان نفس و بدن وجود دارد.
- عینیت از جهتی و غیریت از جهتی:
پس چرا اگر نفس غیرِ بدن است، عینیت با بدن دارد؟ نفس از یک جهت با بدن عینیت دارد و از جهت دیگر با بدن غیریت دارد. به تعبیر دیگر، نفس از جهتی عین بدن است و از جهتی غیر بدن است. یا به عکس، بدن از جهتی عین نفس است و از جهتی غیر نفس است.
نفس وجوداً و اطلاقاً عین بدن است؛ یعنی از جهت وجود، با بدن تشابه، تناسب و سنخیت دارد. نفس وجود دارد و بدن نیز وجود دارد؛ پس نفس وجوداً عین بدن است، زیرا مطلق عین مقید است و نفس نسبت به بدن مطلق است و بدن مقید. پس نفس وجوداً عین بدن است و در عین حال که عین بدن است، غیر بدن نیز هست؛ زیرا مطلق همواره غیرِ مقید است. از این رو گفته میشود نفس اطلاقاً غیرِ بدن است و اطلاقاً عین بدن نیز هست، و بدن نیز عین نفس است.
- تفاوت از جهت تعین و حدود:
بدن وجوداً غیرِ نفس است، تعیّناً؛ یعنی تعینات و حدودی که بدن دارد، نفس آنها را ندارد، زیرا نفس دارای تجرد است. بنابراین، عینیت نفس نسبت به بدن از وجهی است و غیریت او نیز از وجهی دیگر است.
- بدن به عنوان مرتبه نازله نفس:
اینکه بعداً گفته میشود بدن مرتبه نازله نفس است، به این معناست که بدن مرتبه نازله وجودی نفس است؛ یعنی نفس از حیث وجودی کاملتر از بدن است. بنابراین، نفس وجوداً عین بدن است، زیرا مطلق عین مقید است. از این جهت، عینیت برقرار میشود.
پس اینکه بدن نازله وجودی نفس است و وجود نفس کاملتر است، عینیت میآورد؛ و اینکه بدن مرتبه نازله نفس است، غیریت میآورد، زیرا نازله همواره غیر از کامل است.
- نسبت نفس و بدن، الگویی برای نسبت حق و عالم:
پس نسبتی میان نفس و بدن وجود دارد. همین نسبتی که میان نفس و بدن برقرار است، میان حق و عالم نیز وجود دارد، یا میان حق و نفس برقرار است؛ به این معنا که حضرت حق در واقع از جهت وجودی عین هر شیء است و در عین حال، غیر هر شیء نیز هست.
به تعبیر دیگر، حق عین هر شیء است از حیث اطلاق، و غیر هر شیء است از حیث اطلاق. اطلاقاً عین هر شیء است، زیرا وجود مطلق عین وجود مقید است. هستی کاملتر، هستی نازله را داراست و در عین حال، وجوداً غیر از بدن و غیر از انسان است.
- عینیت و غیریت خداوند نسبت به اشیاء:
چرا خداوند چنین نسبتی با اشیاء دارد؟ زیرا خدا اطلاق دارد و انسان تعین دارد. پس حق عین هر شیء است و غیر هر شیء نیز هست؛ عین هر شیء است اطلاقاً و غیر هر شیء است اطلاقاً. یا میتوان گفت خداوند عین هر شیء است وجوداً و غیر هر شیء است تعیّناً.
پس حق در عین عینیت با هر شیء، غیریت با هر شیء نیز دارد. و به بیان دیگر، خداوند در عین حال که معیت با اشیاء دارد، عینیت با اشیاء نیز دارد.
خداوند در عین حال که معیت با هر شیء دارد، عینیت با هر شیء نیز دارد. نفس نیز در عین حال که با هر عضوی معیت دارد، با هر عضوی عینیت نیز دارد.
- عینیت نفس با اعضای بدن از جهت وجودی:
پس نفس عین چشم است، در عین حال که غیرِ چشم نیز هست. نفس در عین معیت با هر عضوی، عینیت با هر عضوی نیز دارد.
عینیت نفس نسبت به بدن از جنبههای وجودی است و غیریت نفس نسبت به بدن از جنبه تعیّنی است. عینیت خداوند نسبت به عالم نیز از جنبههای وجودی است و غیریت خداوند نسبت به عالم از جنبههای تعیّنی است؛ زیرا خداوند تعینات انسان را ندارد. پس خداوند در عین عینیت با اشیاء، معیت با اشیاء نیز دارد. بنابراین، نفس حقیقتی است که با بینهایت اعضای بدن همراه است، معیت دارد و در عین حال که معیت با آنها دارد، عینیت با آنها و غیریت با آنها نیز دارد.
- چگونگی حضور عام نفس در همه اعضا:
نفس یک حقیقت است. حال، این یک حقیقت چگونه با اعضای متفاوت حضور عام دارد؟ چگونه نفس با اینکه وحدت خود را حفظ میکند، حضور گسترده و عام در همه اعضا دارد؟ در عین یکی بودن، در همه جا هست، با همه اعضا هست و با هر عضوی هست. با هر عضوی همراه است، ولی یکی است.
نه اینکه با هر عضوی یک حقیقت باشد؛ نه، یک حقیقت است که با همه اعضا هست. پس این نشان میدهد که علت اینکه نفس، با وجود اینکه یک حقیقت است، میتواند با همه اعضا باشد، گستردگی حضور اوست و این گستردگی حضور، دلیلی بر اطلاق و احاطه سعی اوست.
- اطلاق سعی و احاطه وجودی نفس:
نفس یک حقیقت سِعِه است، یک حقیقت ممتد است، احاطه وجودی دارد و احاطه سِعِه دارد. در عین حال که یکی است، با همه همراه است.
- قیاس معیت نفس با معیت حق:
خداوند نیز «مع کل شیء» است؛ یک حقیقت است و با همه هست. چگونه خداوند، در عین اینکه یکی است، با همه اشیاء است؟ نه اینکه با هر شیئی یک حقیقت باشد و ما خدایان بینهایت داشته باشیم. چنین نیست، بلکه یک حقیقت داریم: «لا إله إلا الله»، حقیقت واحد.
- نامتناهی بودن، راز معیت با همه اشیاء:
پس میبینید که حضرت حق، یک حقیقت است و در عین نامتناهی بودن، یا به سبب نامتناهی بودن، با همه همراه است. اگر متناهی باشد، نمیتواند با هر شیء معیت داشته باشد. پس دلیل اینکه میتواند با هر شیء معیت داشته باشد، نامتناهی بودن اوست. اگر محدود باشد، فقط با یک یا چند شیء همراه خواهد بود.
- احاطه نفس بر بدن و دلالت آن بر معیت قیومی حق:
نفس چون احاطه وجودی بر بدن دارد و نسبت به بدن اطلاق سِعِه دارد، حضور عام و گسترده با همه اشیاء دارد. پس نفس معیت قیومی با بدن دارد و از معیت قیومی نفس با بدن، متوجه معیت قیومی حق با عالم میشویم. از اطلاق سِعِه نفس در بدن، متوجه اطلاق سِعِه حق به عالم میشویم.
- سرّ وحدت در عین همراهی با کثرت:
سرّ اینکه نفس میتواند در عین حال که یکی است، با همه اشیاء باشد، اطلاق سِعِه اوست. سرّ اینکه حق در عین یکی بودن، با تمام مخلوقات همراه است و معیت با کل اشیاء دارد، همان اطلاق سِعِه اوست.