خلاصه محتوا:
این محتوا به تبیین حقیقت اطاعت الهی و آثار وجودی آن در نظام هستی و در سیر درونی انسان میپردازد. هر مقدار انسان از خداوند اطاعت کند، عالم هستی به همان مقدار مطیع او میشود؛ به گونهای که اجسام، ارواح، طبیعت و حتی حیوانات در تسخیر انسانِ مطیع قرار میگیرند.
برای تبیین این حقیقت، به حکایت معروف ابراهیم ادهم اشاره میشود که چگونه اطاعت حقیقی، عالم طبیعت را به فرمان انسان درمیآورد. در همین راستا توضیح داده میشود که حیوانات، اولیای الهی را به سبب مشاهده نور الهی در وجود آنان میشناسند و از ایشان اطاعت میکنند؛ زیرا اطاعت از ولیّ الهی، در حقیقت اطاعت از خداوند است.
در ادامه، به قاعده اضداد در عالم هستی پرداخته میشود؛ این که هر چیزی از ضد خود گریزان است، نه از سر ضعف، بلکه به دلیل تهدید هویتی. این قاعده توضیح میدهد که شناخت بسیاری از امور عالم، به واسطه ضد آنها صورت میگیرد، اما جایگاه اصلی این قاعده در اعراض است، نه در وجود و جوهر.
از نشانههای قلب پاک، حساسیت نسبت به ظلمت، داشتن سوز و گداز، میل به معارف، عبادت و حب الهی معرفی میشود. سپس بیان میگردد که خداوند به حیوانات، علم پرورش جسم را الهام فرموده است، مانند وحی به زنبور عسل، اما به انسان، علم پرورش روح الهام شده است؛ زیرا کمال انسانی، کمالی روحانی است نه جسمانی.
در بخش مهمی از گفتار، تفاوت نگاه جزئینگر و نگاه کلنگر توضیح داده میشود. نگاه جزئی، انسان را به کثرت و پراکندگی میکشاند، در حالی که نگاه قلبی و کلنگر، انسان را به وحدت و حقیقت نزدیک میسازد. تمام حواس ظاهری و قوای نفسانی تنها بخشی از حقیقت را ادراک میکنند، اما قلب قادر است تمام حقیقت یک شیء و حتی حقیقت وجود انسان را به صورت علم حضوری درک کند.
سپس به تفاوت ظاهر و باطن دین اشاره میشود؛ ظاهر دین کثرت، اختلاف و تعدد دارد، اما باطن دین حقیقتی واحد و وجودی است و اهل باطن در اصل حقیقت دچار اختلاف نمیشوند. فهم دین، دارای مراحل ادراک عقلی، احساس قلبی، تبیین آگاهانه و در نهایت تثبیت با تکرار و تعمق است و مراتب عالی آن، شهودی و حضوری است.
در ادامه، مفهوم انس با عالم هستی تبیین میشود که از توجه وجودی آغاز میشود، به همدلی میرسد، همزبانی ایجاد میکند و در نهایت، انس شکل میگیرد. در این چارچوب، به نقش حضرت سلیمان (ع) در وحدت ابدان و نقش حضرت مهدی عجلاللهتعالیفرجه در وحدت ارواح اشاره میشود.
در بخش پایانی، حقیقت «خوراک روح» مطرح میشود. همانگونه که بدن غذا میخورد، روح نیز خوراک دارد؛ خوراک روح، معارف، نور و حقایق الهی است. انسان اگر در مرتبه «جمادخواری» باقی بماند، حقیقت وجودی خود را شکوفا نمیکند. راه کمال، تبدیل مزاج روح از مادّهخواری به نورخواری است تا انسان به ظرفیت حقیقی وجودی خویش دست یابد.
آغاز محتوا:
- قاعده «مَن أَطاعَ اللّهَ مُطاع» و تسخیر عالم:
«مَن أَطاعَ اللّهَ مُطاع»؛ کسی که اطاعت خداوند را پیشه کند، مطاع عالم میشود. معنای این قاعده آن است که انسانی که حقیقتاً مطیع حق تعالی باشد، خداوند عالم هستی را در دایرهٔ اطاعت او قرار میدهد. چنین انسانی بر اجسام و ارواح احاطه و حکومت پیدا میکند و موجودات عالم، مطیع و مسخر او میشوند.
در اینباره داستانی از یکی از عرفا نقل شده است که ابراهیم ادهم کنار دریا نشسته بود. سوزن خود را به دریا انداخت و به ماهیها خطاب کرد که سوزن مرا بازگردانید. ماهیها آمدند؛ گروهی سوزنهایی از طلا آوردند و یکی از ماهیها همان سوزن اصلی را آورد. ابراهیم ادهم همهٔ سوزنهای طلا را بازگرداند و تنها سوزن خود را برداشت. این داستان اشاره به همین قاعده دارد که «مَن أَطاعَ اللّهَ مُطاع»؛ یعنی کسی که از خدا اطاعت کند، خداوند عالم را مطیع او میگرداند.
- اطاعت موجودات عالم از اولیای الهی:
اولیای الهی انسانهایی نورانی هستند و حیوانات آنان را میشناسند و از آنان اطاعت میکنند. این، یک قاعده در ساختار هستی است. حیوانات نور الهی را که در وجود اولیای خدا تجلی کرده است، میبینند و به همین سبب از آنان فرمان میبرند. اطاعت از ولیّ خدا، در واقع اطاعت از حق است؛ زیرا خطاب ولیّ خدا، خطاب الهی است و موجودات عالم آن را میشنوند و میپذیرند.
- قانون خوف اضداد در عالم هستی:
در عالم هستی یک قاعدهٔ کلی حاکم است و آن این است که هر چیزی از ضدّ خود هراس دارد. آب از ضدّ خود، یعنی آتش میترسد و آتش نیز از آب هراس دارد. هر چیزی از ضدّ خود میترسد؛ زیرا ضدّ، هویت آن را تهدید میکند و در برابر آن میایستد. در عالم هستی، تضاد وجود دارد و مظاهر اضداد در برابر یکدیگر قرار میگیرند تا آثار هم را خنثی کنند. این قانون، نظام تقابل و تعادل در جهان را شکل میدهد.
- اولیای الهی و جذب تجلیات حق:
اولیای الهی تجلیات الهی را جذب میکنند. آنان با حق تعالی رابطهٔ حبی و نوری دارند. هرچه این نسبت عمیقتر باشد، ظهور حقیقت الهی در وجود انسان بیشتر میشود و انسان به مرتبهای میرسد که عالم نسبت به او حالت اطاعت پیدا میکند.
- آموزهٔ داستان موسی و خضر (ع):
در داستان حضرت موسی و خضر (ع) یکی از نکات مهم این است که اعتراضها و عیبجوییهای حضرت موسی (ع) نسبت به کارهای حضرت خضر، سبب محرومیت او از همراهی با خضر نبی شد. حضرت خضر از اولیای الهی بود و مراتبی از ولایت را دارا بود که حضرت موسی، با وجود مقام نبوت، آن مراتب خاص را نداشت. هرچند موسی نیز از درجهای از ولایت برخوردار بود، اما ولایت خضر نبی کاملتر از او بود.
حضرت خضر فرموده بود که اگر حضرت موسی صبر میکرد، هزار سرّ توحیدی برای او آماده کرده بود، اما او حتی تحمل سه مورد را نیز نداشت و در نتیجه به سبب نبود صبر و تحمل، از حقایق توحیدی محروم شد. این نکته یک قاعدهٔ اساسی را روشن میسازد: رابطهٔ میان ولیّ خدا با ولیّ خدا، یا نبی با نبی، باید بر پایهٔ اعتماد مطلق و صبر کامل استوار باشد.
- عبرتگیری انسان از حوادث عالم طبیعت:
انسان در عالم طبیعت از حوادث روزگار عبرت میگیرد. مولوی در مثنوی، مثال مردی را بیان میکند که در گل فرو رفته است. این شخص تلاش میکند با دستوپا زدن از گل خارج شود، اما هرچه بیشتر تقلا میکند، بیشتر فرو میرود. مولوی میگوید این داستان، حکایت انسانهایی است که در گل دنیا فرو رفتهاند و میخواهند از آن بیرون بیایند؛ اما هرچه بیشتر با ابزارهای دنیایی تلاش میکنند، در باتلاق دنیا عمیقتر فرو میروند.
- حقیقت انفاق و شرایط آن:
در آیهٔ شریفهٔ «الَّذینَ یُنفِقونَ أموالَهُم فی سبیلِ اللّه» خداوند دربارهٔ انفاق سخن میگوید. انفاق، اولاً باید «فی سبیل الله» باشد؛ یعنی در راه خداوند. انفاق در غیر راه خدا یا در مسیر حرام، اساساً معنا ندارد. دوم آنکه خداوند نفرمود «مالهم»، بلکه فرمود «أموالهم»؛ یعنی اموال خود را انفاق میکنند.
این بدان معناست که آنچه انفاق میشود باید واقعاً مال انسان باشد؛ حلال باشد و انسان نسبت به آن مالکیت داشته باشد. مالِ غیر را نمیتوان انفاق کرد، زیرا نسبت به آن اختیار و اراده وجود ندارد. همچنین باید «اموال» باشد، یعنی مقدار قابل توجه. کسی که گلهٔ گوسفند دارد، اگر تنها یک گوسفند انفاق کند، اثر مطلوب حاصل نمیشود. حجم انفاق بسیار مهم است؛ چه در تأثیرگذاری معنوی و چه در رفع بلاها و حوادث. هرچه انفاق بیشتر باشد، اثر آن نیز عمیقتر خواهد بود.
- دنیاطلبی پنهان در پوشش رزق حلال:
برخی انسانها دنیاطلبی خود را اینگونه توجیه میکنند که ما در پی معیشت و رزق حلال هستیم، در حالی که در واقع دچار دنیاطلبیاند. دنیا دام است و انسان غالباً متوجه نمیشود که در باتلاق دنیا گرفتار شده است. دنیاطلبی چنان ظریف است که انسان آن را با عناوین مقدس پنهان میکند، اما حقیقت آن همان وابستگی به دنیا است.
- قاعده «تُعرَفُ الأشیاءُ بأضدادِها»:
یکی از قواعد مهم معرفتی، قاعدهٔ «تُعرَفُ الأشیاءُ بأضدادِها» است؛ یعنی هر چیز به ضدّ خود شناخته میشود. سیاهی در کنار سفیدی شناخته میشود. اگر ظرفی کاملاً سیاه باشد، سیاهی آن قابل تشخیص نیست، اما وقتی بخشی از آن سفید باشد، سیاهی آشکار میشود.
این قاعده غالباً در «اعراض» به کار میرود؛ مانند بوها، صداها، رنگها، طعمها و شدت و ضعفها. مثلاً بوی تند با بوی خوش شناخته میشود، صوت بلند با صوت ضعیف، شوری با شیرینی. اینها همه از اعراض هستند. در عرف، این قاعده را به وجود هم تعمیم میدهیم؛ مثلاً میگوییم حق با باطل شناخته میشود یا صدق با کذب، اما در قاعدهٔ فلسفی دقیق، این اصل مربوط به اعراض است، نه به جوهر و وجود.
- حساسیت قلب پاک نسبت به ظلمت:
قلبی که بسیار پاک باشد، اگر ظلمتی وارد آن شود، سریع واکنش نشان میدهد و حساسیت پیدا میکند. چنین قلبی دارای سوز و گداز است، میل دارد، شوق دارد؛ میل به معارف دارد و میل به عبادت. این نشانهٔ حیات قلبی است. انسانی که مطیع خداوند است، به اندازهٔ اطاعتش، عالم هستی در اختیار او قرار میگیرد و عالم نسبت به او حالت اطاعت پیدا میکند.
- تفاوت تعلیم الهی به حیوان و انسان:
خداوند علم پرورش جسم را به حیوانات تعلیم میدهد. به همین جهت، بسیاری از رفتارهای حیوانات معنادار است؛ مانند آنچه خداوند به زنبور عسل دربارهٔ ساخت لانه و دفاع از خود الهام کرده است. اما به انسان، علم پرورش روح القا میشود. خداوند فجور و تقوا را به انسان الهام میکند، زیرا کمال نوعی انسان در امور جسمانی نیست، بلکه در امور روحانی است.
آنچه وحی و الهام الهی متوجه انسان ساخته، کمال روحی اوست. معارف و حقایق توحیدی برای رشد روح انسان القا میشوند، نه برای تقویت بدن. بدن ابزار است، اما مقصد، روح است.
- نگاه جزئینگر و نگاه کلنگر به عالم هستی:
اگر انسان با نگاه جزئینگر به عالم بنگرد، به پراکندگی و کثرت میرسد. نگاه جزئینگر باعث تفرّق روح و اشتغال به کثرات میشود. اما نگاه کلنگر، انسان را به وحدت رهنمون میسازد.
نگاه کلنگر، سرانجام روح انسان را به وحدت، یعنی به حق نزدیک میکند. در نگاه جزئینگر، انسان تنها به بخشی از حقیقت دست مییابد، اما در نگاه کلنگر، حقیقت بهصورت کاملتر درک میشود.
انسان با حواس ظاهری تنها جزئی از واقعیت را میبیند و نمیتواند به تمام حقیقت دست پیدا کند. انسان به حسی نیاز دارد که بتواند کل حقیقت را ببیند، بیابد و وجدان کند.
- محدودیت حواس ظاهری در درک حقیقت:
هر یک از حواس پنجگانه، تنها بخشی از واقعیت را آشکار میکند. بینایی تنها اشکال و رنگها را نشان میدهد. شنوایی فقط اصوات را درک میکند. بویایی تنها بوها را میشناسد. ذائقه تنها طعمها را تشخیص میدهد. لامسه فقط نرمی و زبری، سختی و نرمی را حس میکند.
قوهٔ خیال فقط صورتها را نشان میدهد و قوهٔ عاقله فقط معانی را درک میکند. اما با قلب میتوان تمام حقیقت یک شیء، تمام هستی و وجود آن را مشاهده کرد.
ازاینرو، انسان به «حسّ قلبی» نیاز دارد تا بتواند تمام حقیقت را درک کند. بدون قلب، انسان قادر نیست تمامیت هستی را بشناسد.
- ظاهر دین و باطن دین:
باطن دین یک حقیقت بیشتر نیست، اما راه رسیدن همهٔ انسانها به باطن دین امکانپذیر نیست. اگر همهٔ انسانها به باطن دین دست یابند، همگی به یک حقیقت میرسند.
ظاهر دین، کثرت، تعدد و اختلاف دارد، اما باطن دین واحد است. به همین دلیل، اهل ظاهر در ظاهر دین دچار اختلاف میشوند، ولی اهل باطن در حقیقت دین اختلاف ندارند.
حقیقت دین تمام حقیقت را در خود دارد و از سنخ وجود است. وجود واحد است و حقیقت نیز یکی است. هرچه انسان به باطن نزدیکتر میشود، وحدت، یکپارچگی، قوت، بساطت و توحّد افزایش مییابد.
- مراحل مواجهه با معارف دینی:
مواجهه با معارف دین چهار مرحله دارد:
نخست ادراک، سپس احساس، بعد تبیین و در نهایت تثبیت.
تثبیت، با تکرار، تفصیل، تعمق و مواجههٔ جدی حاصل میشود. حقایق دین باید تبیین شوند، تثبیت شوند و تکرار گردند. مرحلهٔ نخست فهم دین عقلانی است، اما مراحل بعدی، قلبی و شهودی میشود و در نهایت، عالیترین مراتب فهم دین، فهم شهودی است.
- انس با عالم هستی و رسیدن به همزبانی:
انسان باید با عالم هستی مأنوس شود. انس، پس از ارتباط و همدلی شکل میگیرد. ابتدا ارتباط برقرار میشود، سپس همدلی پدید میآید و بعد از آن، همزبانی و انس حاصل میشود.
توجه به عالم، باید توجه وجودی باشد؛ یعنی نظر به هستی عالم. نظر به هستی عالم، همدلی میآورد و همدلی، انس ایجاد میکند.
حضرت سلیمان (ع) ابدان را به وحدت میرساند، اما حضرت مهدی (ع) در آخرالزمان، ارواح را به وحدت میرساند.
- معصوم و مصونیت از خطا:
معصوم هرگز خطا نمیکند. قرآن میفرماید: «ما زاغَ البَصَرُ و ما طَغیٰ»؛ چشم پیامبر دچار کجی و طغیان نشد. همانگونه که هر عضو انسان حلقی دارد، چشم، گوش، زبان و سایر اعضاء نیز حلق دارند و غذای مخصوص خود را دریافت میکنند.
چشم غذای خود را از دیدن، گوش از شنیدن، عقل از معانی، خیال از صورتها دریافت میکند. همانطور که دهان غذا میخورد، هر قوهای نیز خوراک خاص خود را دارد.
- رابطهٔ عاقل و معقول در عالم ماده:
نفس انسان خورندهٔ معارف است. هر چیزی تا «هضم» نشود، با انسان معیت پیدا نمیکند و معقول و معلوم انسان نمیشود. جمادات، نباتات و حیوانات تا وقتی در انسان هضم نشوند، جزئی از وجود او نمیشوند.
همانگونه که غذا وارد جسم و روح انسان میشود و آثار خود را ظاهر میکند، معارف نیز باید هضم شوند تا حقیقتاً جزء انسان گردند.
- نورخواری روح و تغییر مزاج وجودی انسان:
غذای بدن، تنها نیاز بدن را برطرف میکند، اما روح نیاز به قوت دارد و قوت روح، نور است. انسان باید از جمعتخواری به نورخواری منتقل شود تا فرصت وجودی پیدا کند.
موجودات عالم ماده، با انسان رابطهٔ عاقل و معقول دارند، اما حقیقت تعالی انسان در نورخواری روح و تغذیه از معارف الهی است.