خلاصه محتوا:
در این محتوا سه نکته بنیادین درباره «نفس ناطقه انسانی» توضیح داده میشود.
نکته اول بیان میکند که هر موجود مجرد، برای ارتباط با غیر خود، نیازمند «تجلی» است. موجود مجرد در مقام ذات، دارای وحدت، بساطت و اطلاق است و در این مقام امکان ارتباط ندارد. ارتباط فقط زمانی ممکن میشود که آن موجود حقیقت درونی خود را به صورت «صفات» ظاهر کند. همچنانکه خداوند از مقام ذات به وسیله اسماء و صفات خود تجلی میکند تا با عالم خلق مرتبط شود، نفس ناطقه انسان نیز برای ارتباط با بدن، قوا، افعال و ادراکات خود باید تجلی داشته باشد. این تجلی در سه ساحت رخ میدهد: تجلی ادراکی (حسی، خیالی، وهمی، عقلی و قلبی)، تجلی ملکاتی (صفات و خلقیات مانند ایمان، صبر و احسان)، و تجلی افعالی (حرکات، سخن گفتن، غضب، شهوت و مانند آن). بر اساس این حقیقت، تفسیر حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» نیز روشن میشود.
نکته دوم درباره «سَریان» نفس است. نفس ناطقه در تمام قوا، اعضا، افعال و ملکات خود ساری و جاری است. این سریان به دو نحو توضیح داده میشود:
۱. سریان وجودی یا احاطی: یعنی باطن بر ظاهر احاطه وجودی دارد و ظاهر را در قبضه و تحت تصرف خود نگه میدارد. مانند احاطه نفس بر بدن و قوای آن. بر همین اساس میتوان تفسیر دیگری از حدیث «من عرف نفس فقط عرف رب» ارائه کرد؛ همانگونه که نفس بر بدن و قوای خود احاطه دارد، خداوند نیز بر همه مراتب عالم (عقلی، مثالی، مادی) احاطه دارد و این احاطه، حقیقت سریان الهی در عالم است: «هو الله فی السماء اله و فی الارض اله».
۲. سریان باطن در ظاهر به نحو حکمی و صفتی: یعنی باطن، احکام و صفات خود را در ظاهر جاری میکند و آن را تحت تدبیر صفتی قرار میدهد. این بخش در ادامه سخنرانی قرار دارد و مقدمه آن در متن حاضر آمده است.
آغاز محتوا:
- توضیح سه قاعده درباره تجلی و سریان نفس ناطقه
قاعده نخست: ضرورت تجلی برای ارتباط موجود مجرد با غیر خود:
نکته نخست آن است که هر موجود مجرد، برای آنکه بتواند با غیر خود ارتباط برقرار کند، باید به «صفت» تجلی نماید. هیچ موجود مجردی بدون تجلی و بدون ظهور در قالب صفات نمیتواند ارتباط برقرار کند.
صفات یک موجود مجرد، همان احوال ذاتی او هستند. موجود مجرد تا زمانی که در مقام ذاتِ خویش و در ساحه تجرد قرار دارد، دارای وحدت، بساطت و اطلاق است. در این مرتبه، امکان استدلال، گسترش و برقراری ارتباط با غیر وجود ندارد. بنابراین، برای ایجاد ارتباط، ناگزیر است تجلی داشته باشد. تجلی او یعنی ظهور یافتن و انتقال حقیقت وی از باطن به ظاهر. این تجلی در قالب همان صفات و احوال ذاتی او رخ میدهد. در واقع، حقیقت باطنی خود را در مقام صفت ظاهر میسازد.
بنابراین، نحوه تجلی موجود مجرد، همان نحوه ظهور او در مقام صفت است؛ یعنی انتقال از بطون به ظهور. به همین دلیل، ظهور صفات، کلید ارتباط موجود مجرد با غیر خویش است.
همین قاعده در باب حضرت حق نیز جاری است. خداوند متعال از مقام ذاتی خویش که در مرتبه احدیت و دارای اطلاق و علو ذاتی است، بدون تجلی و ظهور امکان ارتباط با عالم خلق را ندارد. بنابراین، احوال ذاتی خود را به ظهور میآورد و در قالب اسماء و صفات، تجلی میکند: سمیع، بصیر، خبیر، حکیم و علیم. ارتباط خداوند با عالم و تدبیر آن از طریق همین صفات شکل میگیرد: «و لله الأسماء الحسنی فادعوه بها».
خداوند حقیقت خویش را از کُمون و بطون ذات، از «کنز مخفی» به ظهور آورد تا ارتباط با عالم و تدبیر آن از مرتبه الوهیت آغاز شود. حلقه اتصال حق با عالم هستی، مرتبه وحدت و الوهیت است: «هو الله فی السماء اله و فی الارض اله».
بساطت و تجرد و وحدت محض باید در قالب احوال ذاتی ظهور یابد تا ارتباط برقرار شود.
نفس ناطقه انسان نیز همینگونه است. نفس تا تجلی نکند، امکان ارتباط با قوا، بدن، ادراکات و افعال را ندارد. تجلی نفس ناطقه در سه ساحت ظهور مییابد:
1. تجلی ادراکی: یعنی ظهور در قالب ادراکات حسی، خیالی، وهمی، عقلی و قلبی.
2. تجلی ملکاتی و خُلقی: یعنی ظهور در قالب صفات و ملکات، مانند ایمان، صبر، احسان و مانند آن.
3. تجلی افعالی و حرکتی: یعنی ظهور در قالب افعال و حرکات، از جمله قوای غضبیه و شهویه، سخن گفتن، قیام و قعود.
بنابراین، نفس ناطقه برای آنکه بتواند با غیر خود ارتباط برقرار کند، باید تجلی ادراکی، تجلی فعلی و تجلی ملکاتی داشته باشد. این قاعده، نمونهای از تفسیر حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» نیز به شمار میآید؛ همانگونه که نفس ناطقه از طریق تجلی با غیر خود ارتباط برقرار میکند، حضرت حق نیز از طریق تجلیات ذاتی، صفاتی و افعالی خویش با عالم ارتباط میگیرد. تجلیات فعلی خداوند، مظهر افعال الهی هستند؛ تجلیات صفاتی او، مانند ملکات و صفات الهیاند؛ و تجلیات ذاتی، آنیترین و اساسیترین ظهورات خداوند محسوب میشوند.
پس همانگونه که شناخت تجلیات نفس، راه شناخت نفس است، شناخت تجلیات حق نیز راه شناخت ربّ است.
- قاعده دوم: ویژگی سَریان در نفس ناطقه:
نکته دوم این است که یکی از ویژگیهای نفس ناطقه «سریان» است. نفس ناطقه در سه حوزه ساری و حاضر است:
1. در قوا و ادراکات حسی، خیالی، وهمی، عقلی و قلبی.
2. در اعضا و جوارح بدن.
3. در ملکات و صفات درونی.
این سریان و سیر نفس به دو صورت رخ میدهد:
الف) سریان وجودی یا احاطی
در این نوع سریان، باطن بر ظاهر احاطه وجودی و سیطره دارد. این احاطه به آن معناست که باطن بر ظاهر تسلط، تصرف و اشراف دارد و ظاهر را در قبضه خود میگیرد. نفس به همین معنا میتواند بدن و قوای خود را تسخیر و تدبیر کند، و این همان سریان نفس در بدن است؛ یعنی سریان ملکوت در ملک.
بر اساس همین معنا، تفسیر دیگری از حدیث «من عرف نفس فقط عرف رب» به دست میآید. همانطور که نفس ناطقه در بدن و قوا و مراتب خود به نحو احاطه ساری است، حضرت حق نیز با احاطه بر تمام مراتب عالم هستی از مرتبه عقلی تا مثالی و مادی در عالم ساری است.
پس سریان الهی در عالم، همان احاطه الهی است: «هو الله فی السماء اِلهُ و فی الارض اِلهُ». این سریان، گسترش و ظهور احاطه حق بر عالم است.
ب) سریان باطن در ظاهر به صورت حکمی و صفتی:
نوع دوم سریان این است که باطن، احکام و صفات خود را در ظاهر جاری میسازد. این سریان، سریانِ حکمی و صفتی است. یعنی نفس ناطقه ـ که مرتبهی عالی و مجرد دارد ـ احکام و صفات خویش را در بدن و در قوای بدنی، ساری و جاری میکند.
به تعبیر دیگر، مرتبهی عالی، در مرتبهی سافل، احکام و آثار خود را ظاهر میکند. نمونهی روشن آن این است که نفس ناطقه با سریان در بدن، به بدن حیات میدهد، ادراک میدهد، و قوای مختلف در اعضاء ظاهر میشود؛ مانند اینکه بینایی در چشم ظاهر میشود، شنوایی در گوش ظاهر میشود، لامسه در پوست ظاهر میشود، شامّه در مغز ظاهر میشود، و سایر ادراکات نیز با سریان نفس، در قوای بدنی شکل میگیرد.
در نتیجه، با این سریان، احوال و افعال مختلف در بدن پدید میآید. پس نفس ناطقه با سریان حکمی و صفتیِ خود، حیات، ادراک، بینایی، شنوایی و دیگر صفات و احکام خود را در بدن تسری میدهد.
سریان حکمی نیز به این معنا است که نفس، وحدت، بساطت، تجرد و اطلاق خود را در بدن و قوا جاری میسازد. برای مثال، بهواسطهی حضور نفس در بدن، وحدت بدن حفظ میشود، پیوستگی اعضا برقرار میشود و بدن به سمت یکپارچگی حرکت میکند. بنابراین، نفس ناطقه با سریان خود در بدن، که همان سریان حکمی و صفتی است، احکام و صفات خویش را در بدن و قوای آن جاری میسازد.
باز در اینجا حدیث «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه» معنا پیدا میکند؛ همانگونه که نفس ناطقه با سریان خود در بدن، احکام و صفات خود را در بدن جاری میسازد، حضرت حق نیز با سریان خود در عالم هستی، اسماء و صفات خویش را در عالم تسری میدهد. عالم بهواسطهی این سریان، احکام وجودی پیدا میکند. همانگونه که اعیان ثابته، پیش از این، احکام امکانی داشتند، اما با سریان وجودی حضرت حق، احکام وجودی نیز مییابند.
در مقام بعد، هر یک از مظاهر عالم، آثار صفات الهی را پیدا میکنند؛ یعنی حیات مییابند، ادراک پیدا میکنند، تنزیه میشوند، اعتدال مییابند و… . همهی اینها نتیجهی سریان حق است. بنابراین، این نحوهی سریان، سریانِ حکمی و صفتی است و تفسیر سوم از حدیث «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه» را تشکیل میدهد.
- قاعدهی سوم: و تفسیر حدیث «العالی لا یلتفت إلى السافل إلا بالعنایه»:
بر اساس قاعدهی «العالی لا یلتفتُ إلی السافلِ إلّا بالعنایه»، موجود عالی به موجود سافل توجه نمیکند مگر برای تکمیل کردن او. به تعبیر دیگر، توجه مرتبهی عالی به مرتبهی پایینتر برای رساندن فیض، تدبیر و استکمال او است؛ نه برای رفع نیاز از سوی مرتبهی عالی.
نفس ناطقه موجودی مجرد، بسیط و دارای وحدت و اطلاق است. بنابراین، مرتبهی وجودی آن بالاتر از بدن است و بدن در مرتبهی سافل قرار دارد. بدن به نفس توجه نمیکند، بلکه نفس است که از مرتبهی بالای خود به بدن توجه تدبیری دارد. اما این توجه از ناحیهی ذاتِ عالیِ نفس نیست؛ بلکه از ناحیهی مرتبهی نازلتر آن است، و هدف آن تکمیل بدن است.
پس نفس از حیث ذات مجرد خود، اصلاً توجهی به بدن ندارد؛ اما از حیث مرتبهی نازلتر و برای تکمیل بدن، به آن توجه میکند. این توجه، توجهی استکمالی و تدبیری است. نفس با این توجه، بدن را تکمیل میکند، اعتدال میبخشد، و در مسیر رشد و تعالی آن را هدایت میکند. با این حال، خود نفس نیز از این فرایند کمال مییابد، با اینکه در مرتبهی عالیتر قرار دارد.
در مقایسه، حضرت حق نیز به عالم هستی توجه دارد، اما توجه حق به عالم، از سر غنای ذاتی او است، نه به جهت نیاز یا استکمال خویش. خداوند در ذات خود بینیاز مطلق است. بنابراین توجه او به عالم که موجودی سافل نسبت به او است تنها برای افاضه، فیضرسانی، تدبیر و استکمال عالم است.
پس، بر اساس این قاعده، مرتبهی عالی، مرتبهی پایینتر را طلب نمیکند؛ بلکه این مرتبهی سافل است که عالی را میطلبد. توجه عالی به سافل، توجه استکمالی و تدبیری است، و از جنبهی غنای ذاتی او ناشی میشود.
همانگونه که نفس ناطقه به بدن توجه تدبیری و استکمالی دارد، حضرت حق نیز توجه تدبیری و استکمالی به عالم هستی دارد، با این تفاوت که توجه حضرت حق از سر غنای مطلق است، نه بهخاطر نیازی که در ذات وجود داشته باشد.