خلاصه محتوا:
این محتوا با طرح این پرسش آغاز میشود که چرا انسان هر امر گمشدهای را جستوجو میکند، اما وقتی خود را گم میکند به دنبال یافتن خویش نمیرود. گمشدن انسان به معنای جدا شدن روح از بدن نیست، بلکه عبارت است از غفلت انسان از حقیقت خویش، بیتوجهی به اهداف اصیل و توجه افراطی به دنیا. انسان چیزی را گم میکند که ارزشش را نمیداند؛ چون ارزش نفس ناطقه را نمیشناسد، آن را گم میکند و نمیجوید.
هنگام گم شدن یک شیء مادی، این بدن نیست که جوینده است؛ زیرا بدن خود گاه مورد غفلت و «گمشده» واقع میشود و ذاتاً آگاهی ندارد. جویندگی و یابندگی، عملِ حقیقتی غیرمادی در انسان است؛ حقیقتی که بدن را به کار میگیرد تا شیء مادی را بیابد. پس جست وجو، ادراک گم شدگی و طراحی ابزار جست وجو، همگی فعل نفس مجرد است و این خود از ادلهٔ تجرد نفس ناطقه محسوب میشود.
گم شدنِ خود به معنای خاموش شدن ادراک و احساس نسبت به خویشتن است، زیرا ادراک و احساس دو کُد اصیل حضور نفساند. کسی که خود را گم میکند، ادراک و احساس نفس را ندارد؛ همچون مردهای که نه احساس دارد و نه ارتباط با غیر. اما کسی که خود را یافته باشد، مملوّ از ادراکات و احساسات و ارتباطات حضوری است.
یافتن خود تنها با یک راه ممکن است: قطع توجه از غیر و توجه به خویش. هرگاه انسان نظر از دنیا برگرفته و به خود توجه کند، حضور نفس را ادراک میکند؛ این توجه میتواند با اندیشه، تعقل، یا عبادت حاصل شود. نشانه یافتن خویشتن، ظهور ادراک و احساس از نفس است.
خداوند در قرآن هم گاهی «قریب» نامیده شده و هم «أقرب». «قریب» اشاره به اصل حضور دارد؛ «أقرب» ناظر به مقایسه میان حضور خدا و حضور نفس انسان است. حضور حق برای ذات خویش اطلاقی، بیواسطه، بیدرجه، و نامتناهی است و برای همهٔ موجودات نیز به نحو اطلاق حاضر است، زیرا وجود مطلق تجزیپذیر نیست. ظهور حق برای خود، کامل و نامتناهی است و برای مظاهر متفاوت، به حسب ظرف وجودی آنان متفاوت است؛ پایینترین ظهور در ماده، متوسط در مثال، کاملتر در عقل، و ظهور نامتناهی برای خودش در مقام احدیت است.
در نتیجه، حضور حق همواره با ظهور است و از هیچ چیز غفلت ندارد، در حالی که ظهور مخلوقات تابع درجات وجودی آنهاست. محتوا با بیان تفاوت حضور و ظهور و تبیین اطلاق حضور حق پایان مییابد.
آغاز محتوا:
- طرح مسئلهٔ گم شدن انسان و معناشناسی آن:
موضوع «یافتن گمشده» به عنوان دلیلی بر تجرد نفس است؛ یعنی اثبات تجرد نفس از طریق یافتن گمشده. پرسش این است که چرا انسان هر چیزی را که گم میکند، تلاش میکند تا آن را بیابد؛ توجه میکند، میگردد، جستوجو میکند تا پیدا کند. اما هنگامی که خودش را گم میکند، به دنبال یافتن خویشتن نمیرود.
آیا انسان گم میشود؟ مقصود از گم شدن انسان چیست؟ مقصود این است که انسان از امور و اهداف اصیل خویش غافل گردد و به دنیا توجه کند؛ اصول را رها کند و فروع را بگیرد؛ حقیقت را کنار بگذارد و ظاهر را دنبال کند. توجه به دنیا موجب میشود که انسان به حقیقت خود، به توحید، و به ابعاد وجودی خویش توجه نداشته باشد. پس گمشدن خود به این معنا نیست که روح از بدن جدا شود یا روح پنهان گردد؛ بلکه به این معناست که انسان به خودش توجه نمیکند و به امور بیارزش مادی مشغول میشود. گمشدن خود نتیجهٔ غفلت از خویش و سرگرم شدن به امور بیارزش است.
اگر چیزی برای انسان ارزش داشته باشد، آن را گم نمیکند؛ یا اگر گم شود، به جستوجوی آن برمیخیزد. چون انسانها ارزش خویش را نمیدانند، خود را گم میکنند و به دنبال آن نمیگردند. اگر خود را بشناسند، آن را حفظ میکنند؛ همانگونه که انسان چون ارزش طلا و جواهر را میداند، آنها را حفظ و مخفی میکند و هرگز گم نمیکند.
- جوینده و یابندهٔ حقیقی کیست؟ (استدلال بر تجرد نفس):
وقتی انسان چیزی مادی را گم میکند و میخواهد آن را بیابد، جوینده کیست؟ یابنده کیست؟ آیا بدن انسان یابنده است؟ آیا بدن جستوجو میکند؟ خیر. زیرا انسان گاهی از بدن خود نیز غافل میشود؛ بدن گاه خود گمشدهٔ انسان است. جسم سراسر غفلت، غیبت، پراکندگی و انتشار است. ماده ذاتاً هویت پراکندگی دارد. بنابراین جسم خود نیازمند حقیقتی دیگر است تا آن را بیابد.
پس در انسان حقیقتی وجود دارد که هنگام گمشدنِ چیزی، بدن را به کار میگیرد تا آن چیز را بیابد. بدن ابزار یافتن است. بنابراین حقیقتی غیرمادی در انسان وجود دارد که بدن را به کار میگیرد. جوینده و یابنده همان حقیقت غیرمادی است؛ حقیقتی که گمشدن را درک میکند، ابزار میسازد، و فهم دارد. این حقیقت همان نفس ناطقهٔ مجرد است. بنابراین یکی از دلایل تجرد نفس ناطقه، همین «یافتن گمشده» است.
- گمشدن نفس و آثار فقدان حضور:
کسی که حبّ دنیا دارد و استعداد خود را صرف دنیا میکند، بدن او روح را فراموش میکند. از امور غیبی، معنوی و معقول غافل میشود. حقیقت نفس ناطقه را رها میکند و آن را طلب نمیکند؛ غذای معنوی به آن نمیدهد؛ معقولات و معنویات را به آن نمیرساند؛ استعدادهای آن را نمیشناسد. این همان گمشدن خویشتن است.
اگر چیزی نزد ما حضور داشته باشد و به آن توجه کنیم، آن را حس میکنیم و گم نمیکنیم. حضور روح نیز اگر برای ما فعّال باشد، انسان آن را ادراک میکند. کدهای ارتباط با نفس «ادراک» و «احساس» است. از طریق ادراک و احساس، انسان حضور خویش و حضور دیگران را حس میکند. اگر انسان در ساحت حضور باشد، ادراک و احساس نشانههای آن است.
کسی که خود را گم کند، ادراک و احساس نسبت به خود ندارد؛ حضور نفس را نمییابد. روحی که گم شده باشد، نه ادراک دارد و نه احساس؛ نه ارتباط با غیر. اما انسانی که خود را یافته باشد، مملوّ از احساس و ادراک و ارتباط با جهان است.
- راه یافتن خویشتن:
اگر انسان خود را گم کند، جوینده و گمشده یکی است، و در نتیجه باز یافتن دشوار میشود. کافی است انسان از غیر خود نظر بردارد؛ اگر به غیر نظر نکند، به خود نظر کرده و خویش را مییابد. انسان با اندیشیدن، با تعقل، و با عبادت به حقیقت خود نظر میکند و آن را ادراک میکند. یافتن خود با ادراک و احساس همراه است.
- حضور خداوند و مراتب آن:
خداوند نیز نزد خود حضور دارد. در قرآن حضور خداوند با دو تعبیر بیان شده است: «إنی قریب» و «نحن أقرب إلیه من حبل الورید». «قریب» بیان اصل حضور است. «أقرب» بیان مقایسهٔ حضور خدا با حضور نفس انسان. حضور خدا برای ذات خویش بیواسطه است و برای مظاهر نیز بیواسطه است؛ اما در سنجش با حضور انسان، عنوان «أقرب» به کار میرود.
حضور خداوند بر همهٔ موجودات یکسان است، زیرا حضور او اطلاقی است. موجود مجرد، بسیط، و غیرقابل تجزیه است؛ پس حضورش تقسیمبردار نیست و نسبت به همهٔ مظاهر به طور یکسان حضور دارد. علم و احاطهٔ حق نیز اطلاقی و یکسان است.
اما ظهور خداوند برای مظاهر یکسان نیست. ظهور او در ماده نازلترین مرتبه است؛ در مثال متوسط است؛ در عقل کاملتر است؛ و ظهور نامتناهی آن برای خود خداوند در مقام احدیت است. وجود مساوی ظهور و مساوی حضور است. حق چون وجود مطلق دارد، حضور مطلق دارد و هرگز غفلت ندارد؛ نه از خود و نه از غیر. ظهور برای خداوند در ذاتش مطلق است؛ اما ظهور برای مخلوقات به اندازهٔ ظرف وجودی آنان متفاوت است.
- نتیجه:
پس حکم حضور و ظهور با یکدیگر تفاوت دارد، و حضور حق همواره بیواسطه و اطلاقی است.