آثار حکمی استاد مهدی خدابنده

  • معرفت نفس
  • سه تفسیر عمیق از «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

سه تفسیر عمیق از «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

خلاصه محتوا:

انسان حکیم از هر پدیده طبیعی، ظهور یک اسم الهی را مشاهده می‌کند؛ آتش، جلوه سنت قهریه؛ خورشید، جلوه اسم نور؛ زیبایی‌های طبیعت، جلوه اسم جمال. بر اساس این نگاه، همه موجودات عالم نشانه و ظرف ظهور اسماء الهی هستند.

در ادامه بیان می‌شود که اولیای الهی ظرف معنوی یکدیگر بوده و نقش تکمیلی نسبت به هم دارند. برخی برای یکدیگر غذای روح‌اند و برخی داروی روح، و این رابطه میان انبیا نیز جاری است.

انسان تنها زمانی می‌تواند با اولیای بیرونی مرتبط شود که با ولایت تکوینی نفس ناطقه خود ارتباط حضوری برقرار کند؛ یعنی جنبه‌های غیرارادی وجودش وارد حوزه اراده و اختیار شود.

در حکمت بعدی، بیان می‌شود که شریعت برای پیوند عقل و قلب طراحی شده است. عقل از طریق عبادت به قلب متصل می‌شود و این پیوند همچنین با اعتدال مزاج تقویت می‌شود.

سپس توضیح داده می‌شود که سبک زندگی انسان ریشه در نوع نگاه او به خود، عالم و خدا دارد. انسان باید سنت‌های الهی را به انتخاب‌ها و رفتارهای روزمره خود تبدیل کند. شریعت در حقیقت تنزل اسماء الهی به برنامه‌های عبادی و عملی است؛ بنابراین ریزبرنامه‌های زندگی باید در امتداد سنت‌های الهی تنظیم شوند.

در ادامه سه تفسیر عمیق و تأویلی از حدیث «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» ارائه می‌کند:

۱. هیچ واسطه و حجابی میان انسان و حقیقت خود وجود ندارد. انسان با صرف توجه، حضور خود را می‌یابد. همین‌گونه نیز حق تعالی نسبت به ذات خود هیچ حجابی ندارد؛ با توجه به خویش، حقیقت خود را ادراک می‌کند

۲. همان‌گونه که سرّ ایجاد و تدبیر بدن انسان، ادراک نفس از ذات خویش است، سرّ ایجاد و تدبیر عالم نیز ادراک خداوند از ذات خود است. خداوند با ادراک ذات خویش، عالم را انشا و تدبیر می‌کند.

۳. رابطه انسان با بدن، قوای ادراکی و مدرکاتش رابطه‌ای ایجادی، حضوری و قیومی است. این روابط نمونه و صورت کوچک ‌شده رابطه حق با عالم هستی است. رابطه نفس با بدن همانند رابطه خدا با عالم ملک؛ رابطه نفس با خیال همانند رابطه خدا با عالم مثال؛ رابطه نفس با معقولات همانند رابطه خدا با مجردات است.

این سه تفسیر بیان می‌کند که شناخت دقیق و حضوری نفس، آیینه‌ای برای شناخت نحوه ارتباط حق با عالم است.

آغاز محتوا:

بخش اول:

  • مقدمه:

انسانِ حکیم، در پدیده‌های عالم، تجلی سنت‌ها و اسماء الهی را مشاهده می‌کند. به عنوان مثال، وقتی انسان آتش را می‌بیند، تنها یک پدیدهٔ مادی نمی‌بیند، بلکه حرارت آتش را «سنت قهریهٔ الهی» مشاهده می‌کند و آتش را مجرای تحقق این سنت الهی می‌بیند؛ سنتی که از نورانیت خورشید ناشی شده و تجلی «اسم نور» الهی است. همچنین وقتی زیبایی عالم طبیعت را مشاهده می‌کند، این زیبایی را ظهور «اسم جمیل» و «اسم جمال» الهی می‌داند.

انسان حکیم با چنین نگاهی، همهٔ موجودات را مظاهر اسماء الهی می‌بیند؛ یعنی هر چیزی که در عالم ظهور دارد، در حقیقت ظرف و مجرای تجلی اسم خاصی از اسماء الهی است. این اصل، نخستین نکتهٔ حکیمانه‌ای است که در آغاز بحث مطرح می‌شود.

  • رابطهٔ اولیای الهی با یکدیگر و ظرفیت‌های معنوی:

نکتهٔ دوم آن است که انبیای الهی و اولیای الهی، هر یک ظرف معنوی دیگری به شمار می‌آیند. موسی ظرف معنوی خضر است و خضر نیز ظرف معنوی موسی. یعنی هرکدام از جهتی، ظرف و مجرای فیض دیگری هستند. این رابطه نشان می‌دهد که اولیای الهی تنها واسطهٔ فیض برای انسان‌ها نیستند، بلکه واسطهٔ فیض برای یکدیگر نیز می‌باشند و رابطهٔ تکمیل‌کنندگی میان آنان برقرار است. درجات ولایت در میان ایشان یکسان نیست و هرکدام، بهره و موقعیت خاصی دارند.

اولیای الهی نسبت به یکدیگر هم «خوراک» و هم «دارو» هستند؛ برخی از اولیا نسبت به برخی دیگر به منزلهٔ غذای روح و موجب تقویت روحانی یکدیگرند، و برخی دیگر به منزلهٔ داروی روح بوده، موجب اصلاح و درمان ابعاد روحی یکدیگر می‌شوند. بنابراین میان اولیای الهی رابطه‌ای دوسویه برقرار است: هم تغذیهٔ معنوی و هم درمان معنوی.

  • نقش ولایت نفس ناطقه در ارتباط با اولیای بیرونی:

تا انسان با جنبهٔ «ولایت» در نفس ناطقهٔ خویش ارتباط حضوری برقرار نکند، نمی‌تواند با ولایت اولیای الهی در عالم بیرون مرتبط شود. نفس ناطقهٔ انسان ابعاد گسترده‌ای دارد و یکی از این ابعاد، «ولایت تکوینی» آن است. انسان زمانی می‌تواند از مددهای معنوی اولیای الهی بهره ‌مند شود که:

1. مراتب معنوی و ولایی نفس خویش را بشناسد،

2. با بعد ولایی نفس خود ارتباط برقرار کند،

3. اختیار و تسلطی بر لایه‌های غیرارادی نفس خود پیدا کند.

وقتی جنبه‌های غیرارادی نفس در حوزهٔ اختیار انسان قرار گرفت، یعنی انسان بر «تکبیریات وجودی» خود مسلط شد، در این صورت می‌تواند از مددهای ولایی اولیای الهی در عالم بیرون بهره‌مند شود.

  • نقش شریعت در پیوند میان عقل و قلب:

برنامه‌های شریعت به گونه‌ای تنظیم شده‌اند که عقل و قلب انسان را به یکدیگر پیوند دهند. هدف شریعت صرفاً تغذیهٔ قلب یا تقویت عقل به تنهایی نیست؛ بلکه شریعت می‌خواهد عقل و قلب با یکدیگر متحد شوند. این پیوند چه زمانی رخ می‌دهد؟ 

وقتی معارف عقلی «عبادی» شوند و معارف نظری به «معرفت حضوری» تبدیل شوند. یعنی انسان علاوه بر عالم بودن، عارف و اهل عبادت نیز باشد. در چنین حالتی عقل او به قلب او متصل می‌شود. عبادت عقل را تکمیل می‌کند و سبب پیوند وجودی عقل و قلب می‌گردد. راه دیگر برای تقویت این پیوند، «اعتدال مزاج» است. هرچه مزاج انسان معتدل‌تر باشد، فاصلهٔ میان عقل و قلب کمتر شده و پیوند آنها استوارتر می‌گردد.

  • وساطت اولیای الهی در فیض‌رسانی به یکدیگر:

اولیای الهی برای یکدیگر واسطهٔ فیض هستند، زیرا هرکدام جامع تمام مراتب ولایت نیستند. رابطهٔ آنان رابطهٔ «ظرف» و «مظروف» است و نگاه‌های وجودی، روحانی و سلوکی آنان نسبت به هم برقرار است. آنان از یکدیگر نور می‌گیرند و نور می‌دهند و در راه خدا به یکدیگر یاری می‌رسانند. این ارتباط سبب تعالی ابعاد وجودی آنان می‌شود.

  • نقش نگاه انسان در تعیین سبک زندگی:

نگاه انسان به خویشتن، عالم و مبدأ هستی، هستهٔ مرکزی سبک زندگی او است. هر نوع نگاه و فهمی که انسان نسبت به خود و جهان داشته باشد، همان نگاه سبک زندگی او را شکل می‌دهد. اگر بخواهیم سبک زندگی شخص یا جامعه‌ای را بشناسیم، باید نگاه آنان را نسبت به:  خودشان،  عالم،  خداوند بررسی کنیم. اندیشه‌های زیربنایی هر انسان تعیین‌کنندهٔ روح سبک زندگی او هستند. انسان همان‌گونه که می‌اندیشد، همان‌گونه عمل می‌کند.

در ادامه توضیح داده می‌شود که سنت‌های «لطفیه» و «قهرّیه» الهی، در همهٔ شئون عالم جریان دارند. انسان باید این سنت‌های الهی را در انتخاب‌های خود وارد کند و انتخاب‌های او باید با سنت‌های جمالی و الهی هماهنگ شود؛ یعنی سنت‌های الهی باید تا سطح انتخاب‌های روزمره و برنامه‌های زندگی تنزل یابند و با ارادهٔ انسان ممزوج شوند.

  •  تبدیل سنت‌های الهی به برنامه‌های شریعت و سبک زندگی:

در شریعت الهی آمده است تا اسماء الهی را تبدیل به سنت‌های قابل‌اجرا در زندگی انسان کند؛ اسماء الهی در حقیقت همان سنت‌ها و برنامه‌های تدبیری خداوند در عالم هستند. خداوند اسماء خود را در عالم به صورت سنت‌های تکوینی ظاهر کرده است، و دین این سنت‌ها را تبدیل به برنامه‌های: عبادی، اخلاقی، فکری، معیشتی نموده است. به عنوان مثال:

– اسم «علیم» تبدیل می‌شود به تفکر، علم‌آموزی و برنامهٔ پژوهش.

– اسم «رازق» تبدیل می‌شود به انفاق و کمک به نیازمندان.

– اسم «عابد» و «معبود» تبدیل می‌شود به عبادت و راز و نیاز.

– اسم «محبوب» تبدیل می‌شود به رابطهٔ محبت‌آمیز با دیگران.

انسان حکیم باید این اسماء و سنت‌های الهی را بشناسد و آنها را به برنامه‌های روزمرهٔ زندگی خود تبدیل کند، تا در مسیر تشبه به اسماء الهی حرکت کند.

بخش دوم:

  • تعابیر (مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَه رَبَه):

میان انسان و حقیقت نفس او هیچ واسطه‌ای وجود ندارد. هیچ حجابی بین ما و حقیقت وجودی خودمان نیست. برای درک نفس، هیچ مانع یا فاصله‌ای وجود ندارد. انسان، نزد خودش «حاضر» است و همین حضور را اگر با «توجه» دریافت کند، حقیقت نفس را ادراک خواهد کرد.  وقتی انسان به خودش توجه می‌کند، حضور خویشتن را احساس می‌کند. نه واسطه‌ای نیاز است و نه عمل دیگری. تنها کافی است انسان توجه کند تا حقیقت خودش را بیابد. این مطلب شامل حقیقت وجودی انسان و حقیقت وجودی حضرت حق نیز هست. همان‌طور که انسان بدون واسطه می‌تواند حقیقت خودش را ادراک کند، حضرت حق نیز بدون واسطه حقیقت خودش را درک می‌فرماید. هیچ حجاب و هیچ خلأ و هیچ مانعی در میان نیست. همین که حضرت حق به ذات خود توجه کند، حقیقت ذات برای او ظاهر می‌گردد.

بر این اساس، یکی از تفسیرهای تحویلی حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربه» این است که: همان‌گونه که انسان بدون واسطه با حقیقت نفس خود آشنا می‌شود، حضرت حق نیز بدون واسطه با حقیقت ذات خود آشنا می‌شود؛ زیرا رابطهٔ انسان با نفس خود، مثال و نشانه‌ای از رابطهٔ حضرت حق با ذات خود است.

  •  تفسیر دوم نقش ادراک ذات در ایجاد و تدبیر:

تفسیر دوم این است که همان‌طور که «سرّ ایجاد بدن» و «سرّ تدبیر بدن» در ادراک ذات نفس انسان نهفته است، «سرّ ایجاد عالم» و «سرّ تدبیر عالم» نیز در ادراک ذات حق نهفته است.

– هنگامی که انسان ذات خود را  که همان نفس ناطقه است درک می‌کند، در محتوای همین ذات، «علم به تدبیر بدن» و «علم به تدبیر قوا» وجود دارد. 

– بنابراین وقتی انسان حقیقت خودش را درک می‌کند، هم‌ زمان علم به تدبیر بدن خود را نیز درک می‌کند. 

– نفس بدن را بر اساس «ادراک ذات» تدبیر می‌کند. 

– نفس از راه ادراک ذات خود، بدن را نیز «انشاء» می‌کند.

بر همین قیاس، در مورد حضرت حق نیز:

– «سرّ ایجاد عالم هستی» و «سرّ تدبیر عالم هستی» در ادراک ذات حق است. 

– هنگامى که خداوند ذات خود را درک می‌فرماید، عالم را «انشاء» می‌کند.  دو نوع توجه وجود دارد: 

  1. توجه برای درک ذات در مقام احدیت. 

  2. توجه برای درک عالم هستی و ایجاد و تدبیر آن. 

– درک عالم هستی توسط خداوند همان «ایجاد» عالم و همان «تدبیر» آن است. در بیان دوم، توضیح داده می‌شود:

– هنگامی که حضرت حق ذات خود را درک می‌کند، به «محتوای ذات» نیز توجه می‌کند. 

– محتوای ذات الهی همان علم به عالم هستی و علم به مخلوقات است. 

– این علم الهی در مرتبهٔ تنزل، موجب ایجاد عالم و تدبیر آن می‌شود. 

– پس ادراک ذات الهی مساوی است با ایجاد عالم و برابر است با تدبیر عالم. بر اساس همین مبنا، معنای حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربه» چنین می‌شود: 

انسان از راه شناخت نسبت نفس ناطقه با بدن و از راه درک این که نفس چگونه بدن را انشاء و تدبیر می‌کند، به رابطهٔ خداوند با عالم هستی و نحوهٔ ایجاد و تدبیر عالم پی می‌برد.

  •  تفسیر سوم – کشف روابط وجودی و حضوری:

تفسیر سوم این است که همهٔ رابطه‌های وجودی، رابطه‌های «حضوری» هستند. انسان تمام این روابط حضوری را در نسبت میان نفس ناطقه و بدن خود مشاهده می‌کند.

– رابطهٔ نفس ناطقه با بدن، رابطه‌ای «ایجادی» و «حضوری» است. 

– رابطهٔ نفس با ادراکات خود اعم از ادراکات حسی، خیالی و عقلی نیز رابطه‌ای حضوری و ایجادی است. این ادراکات، «اضافهٔ اشراقی» نفس هستند. 

– نفس نسبت به بدن و نسبت به ادراکات خود «معیت قیومیه» دارد؛ یعنی قائم به آنهاست و آنها قائم به اویند. 

– بدن و قوای ادراکی در تسخیر نفس هستند؛ نفس بر آنها احاطه و تصرف دارد.

بر این اساس، همهٔ رابطه‌هایی که نفس با بدن و قوای ادراکی دارد ـ مانند رابطهٔ: حضوری، ایجادی، اشراقی، تسخیری ، علمی، حبی ، ظهوری ، قیومی نشانه و مثال رابطه‌هایی هستند که حضرت حق با عالم هستی دارد.

– همان‌گونه که نفس با قوهٔ خیال و صور خیالی رابطهٔ ایجادی دارد، حضرت حق نیز با عالم مثال چنین رابطه‌ای دارد. 

– همان‌گونه که نفس با قوهٔ عاقله و معقولات رابطهٔ ایجادی و حضوری دارد، خداوند نیز با مجردات عقلی چنین رابطه‌ای دارد. 

– همان‌گونه که نفس با صفات و ملکات و امیال خود رابطهٔ وجودی و حضوری دارد، خداوند نیز با اسماء و صفات خود چنین رابطه‌ای دارد. بر این مبنا، معنای حدیث «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» این است که:

– کسی که رابطه‌های وجودی، حضوری، ایجادی، قیومی و تسخیری نفس را با بدن و قوای خود بشناسد، الگوی شناخت رابطهٔ خداوند با عالم هستی و اسماء و صفات الهی را می‌آموزد.