خلاصه محتوا:
در این محتوا حدود شش دلیل فلسفی و وجودی برای اثبات اصل وجود نفس ناطقه و نیز غیرمادی و مجرد بودن آن بیان میشود. دلیل نخست بر این اساس استوار است که در بدن انسان، کثرات مادی به وحدت تبدیل میشوند. غذاهای متکثر و پراکنده به بدن واحد بدل میگردند، در حالیکه ماده، چون عین کثرت است، قدرت ایجاد وحدت از درون خود را ندارد. اگر چنین بود، بدن میت نیز میتوانست غذا را هضم و تبدیل کند. این وحدتبخشی، نشانه حضور حقیقتی واحد، غیرمادی و غیرکثیر در بدن، یعنی نفس ناطقه است. دلیل دوم تأکید میکند که نفس نهتنها وحدت را ایجاد میکند، بلکه بدن را در همان وحدت حفظ مینماید. چیزی که عین کثرت است، نمیتواند حافظ خود باشد؛ پس حفظ انسجام، اعتدال، نظاممندی و تلطیف بدن، از حقیقتی فراتر از بدن صادر میشود. دلیل سوم بر تعدد نیازهای بدن در برابر طلبهای غیرمادی انسان تمرکز دارد. بدن، غذاهای مادی متناسب با خود را طلب میکند، اما در انسان حقیقتی وجود دارد که معارف، علوم، ادراکات، فضایل، عبادات و معنویات را میطلبد. از آنجا که طالب و مطلوب سنخیت دارند، این طلبِ امور مجرد، نشانه وجود حقیقتی مجرد در انسان است. دلیل چهارم به این نکته میپردازد که هیچیک از افعال مربوط به طلب، انتخاب، دیدن، بوییدن، جویدن، هضم و تبدیل غذا، به خود بدن نسبتپذیر نیست. بدن، ابزار است نه فاعل. فاعل این افعال، حقیقتی است که بدن را در تسخیر خود دارد و آن، نفس ناطقه است. در دلیل پنجم، درک، فهم و علم به افعال نمیتواند از بدنِ پراکنده و غیرحاضر صادر شود. علم، نیازمند حضور است و بدن، چون عین کثرت است، حضور برای خود ندارد. آگاهی به جزئیات فرآیندهای بدنی، نشاندهنده حضور حقیقتی واحد و آگاه در انسان است که همان نفس مجرد است. در دلیل ششم، فراتر از نفس ناطقه سخن گفته میشود. نفس به تنهایی علم کامل به جزئیات جذب، هضم و صورتگری ندارد، بلکه این علم از عقل مجرد و عقل مفارق به نفس افاضه میشود. به این ترتیب، علاوه بر اثبات نفس ناطقه و تجرد آن، وجود عقل مجرد به عنوان مدبّر بالاتر از نفس نیز تبیین میگردد. در نهایت، این محتوا همزمان به اثبات اصل نفس ناطقه، تجرد نفس، وجود نفوس مجرد و وجود عقل مجرد مفارق میپردازد و نظام تدبیر بدن و طبیعت را در پرتو حقایق مجرد تبیین میکند.
آغاز محتوا:
- مقدمه:
در این محتوا به دلایل تجرد نفس ناطقه پرداخته می شود.
- حقیقت نفس ناطقه و نسبت آن با بدن:
نفس ناطقه، حقیقتی غیرمادی و مجرد است و از سنخ عالم طبیعت نیست؛ هرچند امتداد عالم طبیعت به شمار میآید. نفس زمانی که به اسم، به اعلیترین درجه اعتدال خود میرسد، با حرکت جوهری به بالاترین مرتبه ترتیبیافتگی خویش دست پیدا میکند. در این مرحله، نفس مجرد از درون ظهور و تجلی مییابد. در حقیقت، عقل مجرد و عقل مفارق به طور مستمر در نطفه دمیده میشود و استعدادهای آن را به فعلیت میرساند. هنگامی که این استعدادها بالفعل میشوند، نفس مجرد تحقق پیدا میکند. بنابراین، نفس ناطقه حقیقتی است که از مسیر حرکت جوهری و تحت افاضه عقل مجرد، به فعلیت میرسد.
- دلیل اول تجرد نفس ناطقه: تبدیل کثرات به وحدت:
نخستین دلیلی که در اثبات تجرد نفس ناطقه بیان میشود، این است که در بدن انسان، کثرات به وحدت تبدیل میشوند. مقصود از این سخن آن است که کثرات مادی، به وحدت واحدی به نام بدن تبدیل میگردند. تمام غذاهایی که انسان مصرف میکند، اعم از آب، نوشیدنیها، مواد خوراکی، سبزیجات، صیفیجات، گوشتها، پروتئینها و دیگر مواد غذایی، همگی در یک حقیقت واحد به نام بدن انسانی جمع میشوند. هر مقدار غذایی که انسان مصرف کند، نهایتاً به بدن واحد او تبدیل میشود. ماده، به خودی خود، قدرت آن را ندارد که کثرات خود را به وحدت تبدیل کند. به تعبیر دیگر، ماده نمیتواند غذاهایی را که وارد حوزه وجودی آن میشوند، به یک حقیقت واحد تبدیل نماید. اگر ماده چنین قدرتی داشت، میبایست بدنی که از دنیا رفته است، در صورت ریختن غذا در حلق آن، بتواند عمل هضم، جذب و تبدیل را انجام دهد؛ در حالی که چنین امری محال است.
- ناتوانی بدن مادی بدون حضور حقیقتی غیرمادی:
بدن میت نمیتواند غذا را هضم کند، زیرا حقیقتی در آن حضور ندارد که این فرایندها را مدیریت و تدبیر کند. موجودی غیرمادی در بدن انسان زنده حضور دارد که با تلطیف غذا، تعدیل آن و پرورش دادن مواد غذایی، همه پراکندگیها و کثرات را از میان میبرد و آنها را به بدن واحد تبدیل میکند. بدن انسان، که از این غذاها شکل میگیرد، بدنی لطیفتر و شریفتر از خود غذاهاست. این امر نشاندهنده حضور یک نفس و حقیقتی غیرمادی در بدن انسان است که قدرت تبدیل کثرت به وحدت را داراست. ماده، که عین کثرت است، نمیتواند خود را از کثرت جدا کند و وحدت را تحقق بخشد. از اینرو، حقیقتی غیرمادی در انسان وجود دارد که خود کثرتبردار نیست و پراکندگی مادی ندارد؛ و دقیقاً به همین علت است که میتواند پراکندگیها و کثرات مادی را به وحدت تبدیل کند.
- نقش نفس در ایجاد وحدت و انسجام بدن:
این حقیقت غیرمادی، کثرت غذاها را به بدن واحد تبدیل میکند و سپس با تلطیف و تعدیل مستمر، وحدت بدن را حفظ مینماید. نفس، وحدت بدن را انشاء میکند و میان اجزای بدن ارتباط، اتصال و انسجام برقرار میسازد. این وحدتبخشی و انسجامآفرینی، کار خود بدن نیست؛ زیرا بدن عین کثرت و پراکندگی است و نمیتواند وحدت را در خود ایجاد کند. به همین جهت، پس از مرگ و خروج این حقیقت غیرمادی، بدن به سرعت فاسد میشود، وحدتش از میان میرود و اجزای آن پراکنده و گسیخته میگردد. علت این فروپاشی آن است که حقیقت غیرمادی، دیگر در بدن حضور ندارد. در بدن انسان زنده، چون این حقیقت غیرمادی حضور دارد و خود عین کثرت نیست، میتواند بدن را از کثرت به وحدت برساند و از پراکندگی به یگانگی منتقل کند.
- اثبات اصل نفس و تجرد آن:
بنابراین، تبدیل کثرت غذاها به وحدت بدن و نیز حفظ انسجام بدن، نشانه حضور یک نفس واحد و حقیقتی غیرمادی در وجود انسان است. این دلیل، هم اصل وجود نفس را اثبات میکند و هم تجرد نفس ناطقه را نشان میدهد؛ زیرا هیچ موجود مادی، که ذاتاً پراکنده و کثرتپذیر است، توان ایجاد و حفظ وحدت در خود را ندارد. این، نخستین دلیل بر تجرد نفس ناطقه و حضور یک حقیقت مجرد در وجود انسان است.
- تعدد نیازهای بدنی و وحدت نیازهای معنوی:
بدن انسان دارای نیازهای متعدد مادی است. هنگامی که انسان به بدن خود توجه میکند، مشاهده میکند که معده طلب غذا میکند و تقاضای خوراک دارد؛ آب میطلبد، نان میخواهد، سبزیجات، صیفیجات، میوهها، خوراکیها و انواع پروتئینها را طلب میکند. در بدن، وحدت نیاز وجود ندارد، بلکه تعدد نیازها حاکم است و این نیازها همگی مادیاند. هر یک از این نیازهای مادی، متناسب با جنس خود بدن هستند؛ یعنی بدن چیزی را طلب میکند که با خودش سنخیت و تناسب داشته باشد، تا بتواند بر اساس همین سنخیت و تناسب، با آن ارتباط برقرار کند و آن را جذب نماید. اما غیر از این نیازهای مادی، اگر انسان با دقت بیشتری به درون خود بنگرد، درمییابد که حقیقت دیگری در وجود او حضور دارد که غذای غیرمادی طلب میکند. این حقیقت، معارف را میطلبد، علوم را طلب میکند، ادراک حسی، تخیلات، معقولات، کشف معنویات، کشف معارف و طلب فضیلتها را در درون انسان ایجاد میکند؛ در حالی که فضیلتها از جنس ماده نیستند، مدرکات مادی نیستند، معارف ماهیت مادی ندارند، عبادات و معنویات نیز از سنخ مادیت نیستند.
- سنخیت طالب و مطلوب در امور معنوی:
از آنجا که این امور، غیرمادی و مجرد هستند، حقیقتی که آنها را طلب میکند نیز باید از سنخ خود آنها باشد. طلبکننده و مطلوب، با یکدیگر سنخیت و تناسب دارند. بنابراین، میان حقیقت درونی انسان و معارف، معنویات، ادراکات و ملکات اخلاقی، پیوند و سنخیت برقرار است. این حقیقت درونی که طلب غذای معنوی و امور مجرد میکند، خود باید حقیقتی غیرمادی باشد. همین طلب و تقاضای امور غیرمادی، نشانه روشنی از حضور یک حقیقت غیرمادی در وجود انسان است. آن حقیقت غیرمادی، همان نفس ناطقه است. بر این اساس، طلب معارف مجرد، ملکات مجرد، عبادات و معنویات، دلیل روشنی است بر اینکه آن طلبکننده، حقیقتی غیرمادی و مجرد دارد. زیرا اگر مطلوب، غیرمادی است، طالب آن نیز باید هویت غیرمادی داشته باشد. این قاعده، هم اصل وجود نفس ناطقه را اثبات میکند و هم تجرد آن را.
- ناتوانی بدن از تدبیر افعال خود:
دلیل دیگری بر تجرد نفس ناطقه آن است که غذاهایی که وارد بدن میشوند، به خودی خود قادر به حرکت و تدبیر نیستند. هنگامی که انسان به دنبال غذا میرود، آنکه دست را برای طلب غذا حرکت میدهد، خود دست نیست. آنکه چشم را برای انتخاب غذا به کار میگیرد، خود چشم نیست. آنکه غذا را میبیند، انتخاب میکند و به سوی آن حرکت میکند، بدن نیست. بدن بهتنهایی نه قدرت دیدن دارد، نه قدرت گزینش، نه توان حرکت برای طلب غذا. همچنین پس از آنکه غذا وارد بدن شد، بوئیدن، چشیدن، لمس کردن، جویدن، تجزیه، هضم، تکهتکه کردن، تبدیل غذا، صورتگری و جذب آن، هیچیک به خود بدن نسبت داده نمیشود. بدن، علت فاعلی این افعال نیست. حقیقتی در انسان وجود دارد که بدن را به کار میگیرد و با تسخیر اعضا و جوارح، تمامی این مراحل را انجام میدهد. این حقیقت، غیر از بدن است.
- مقایسه بدن زنده و بدن میت در تدبیر افعال:
اگر بدن میت را مشاهده کنید، خواهید دید که هیچیک از این افعال را انجام نمیدهد. بدن میت نه غذا را میطلبد، نه آن را میبیند، نه بو میکشد، نه میچشد، نه میجود، نه هضم میکند و نه جذب. علت این امر آن است که آن حقیقتی که بدن را تدبیر میکرد، دیگر در آن حضور ندارد. پس نیرویی در بدن انسان زنده وجود دارد که غیر از دست، دندان، چشم، حس بویایی، شنوایی و چشایی است؛ نیرویی که با بهکارگیری همین اعضای مادی، تمامی این افعال پیچیده و هماهنگ را انجام میدهد و غذا را به اجزای بدنی تبدیل میکند. این نیرو نه همرتبه بدن است و نه همسنگ آن. اگر همرتبه بدن بود، خود بدن باید این افعال را انجام میداد. این حقیقت، فراتر از بدن و حاکم بر بدن است و از آن به نفس ناطقه تعبیر میشود. این دلیل نیز هم اصل وجود نفس ناطقه را اثبات میکند و هم تجرد آن را.
- علم و آگاهی در تمام مراحل هضم و جذب:
بدن، که عین کثرت و پراکندگی است، نمیتواند برای خود حضور داشته باشد. و هنگامی که موجودی برای خود حضور نداشته باشد، درک و فهم نیز برای او معنا ندارد؛ زیرا علم، حضور معلوم نزد عالم است. موجودی که نزد خودش حضور ندارد، نه علم به خود دارد و نه علم به افعال خود. بدن انسان، از مراحل جذب غذا، هضم غذا، جویدن، صورتگری، تبدیل، گزینش، تهیه غذا، شستوشو، دفع سموم و دیگر مراحل، بیخبر است. این فهم و آگاهی از بدن ناشی نمیشود؛ زیرا بدن، حقیقتی پراکنده، کثرتمند و غافل از خود است. اما در عین حال، تمامی این مراحل با دقت، نظم و آگاهی صورت میپذیرد. معده میداند چه زمانی هضم نهایی را انجام دهد، مری میداند وظیفه هضم متوسط چیست، قوه صورتگر میداند چه زمانی و چگونه صورتگری کند. این آگاهی از جسم نیست.
- حضور حقیقتی آگاه و مجرد در تدبیر بدن:
حقیقتی در انسان وجود دارد که عین وحدت است، برای خود حضور دارد، و از درک و فهم بهرهمند است. این حقیقت، بر تمام مراحل جذب، هضم و تبدیل غذا آگاهی دارد و به جزئیات این افعال علم دارد. همین علم، منشأ انجام این افعال میشود. اگر این حقیقت علم نداشت، این افعال از او سر نمیزد. این حقیقت، حقیقتی مجرد به نام نفس ناطقه است. البته نفس ناطقه، در این فهم و درک، شریکالعلل است؛ یعنی حقیقتی بالاتر از نفس نیز وجود دارد که این علم و آگاهی را به نفس افاضه میکند.
- نقش عقل مجرد در تعلیم نفس ناطقه:
نفس ناطقه بهتنهایی نمیداند چگونه غذا را بجود، هضم کند، جذب نماید و آن را به اعضایی چون چشم، گوش، قلب و مغز تبدیل کند. این علوم و مهارتها به نفس افاضه میشود. حقیقتی فراتر از نفس ناطقه وجود دارد که علم صورتگری، علم جذب، علم هضم و علم تبدیل غذا را به نفس میدهد. این حقیقت، عقل مجرد و عقل مفارق است. عقل مجرد، مدبر نفس ناطقه است و از طریق نفس، تدبیر بدن و طبیعت را بر عهده دارد. تمام نظاممندی موجودات جمادی، نباتی، حیوانی و انسانی نیز تحت اشراف و احاطه همین عقل مجرد تحقق مییابد و از مجاری نفوس مجرد و نفوس برزخی، طبیعت تدبیر میشود.
- جمعبندی:
بنابراین، نفس ناطقه در تدبیر بدن و افعال آن نقش دارد، هرچند علم جزئیات را از حقیقتی بالاتر، یعنی عقل مجرد، دریافت میکند. این مباحث، اثباتکننده اصل وجود نفس ناطقه، تجرد نفس ناطقه، وجود عقل مجرد و مفارق، و تجرد حقیقت عقلیاند.