خلاصه محتوا:
در این محتوا مجموعهای از قواعد مربوط به «حقایق مجرد» تشریح میشود. ابتدا توضیح داده می شود که هر موجود مجرد در مقام ذات دارای هویت بسیط، وحدانی و اندماجی است؛ یعنی میتواند کمالات فراوانی را بهصورت وحدت در ذات خود داشته باشد بدون آنکه ترکیبپذیر باشد. همان حقایقی که در مقام ذات بهصورت اندماجی دارد، در مقام فعل و ظهور، بهصورت انبساط و تفصیل آشکار میکند. بنابراین هر مجردی جمع میان «بساطت» و «انبساط» دارد و همین بساطتش منشأ جامعیت اوست.
سپس بیان میشود که کمالات و صفات موجود مجرد با «جعل بسیط» و یک ارادهی واحد از سوی خداوند ایجاد میشود؛ همانگونه که آتش همراه با حرارت، یا آب همراه با تری، در یک مرحله ایجاد میشود. از اینجا نتیجه گرفته میشود که ذاتیات مجرد با ذات او یکجا انشا میشود.
در ادامه توضیح داده میشود که در عالم تجرد، مرکز بر محیط احاطه دارد، برخلاف عالم ماده که محیط بر مرکز احاطه دارد. عقل، مرکز عالم تجرد است و بر مراتب ملک و ملکوت احاطه دارد.
سپس بیان میگردد که مراتب نزولی هستی از علم الهی تا عالم خاک، با مراتب صعودی سلوک انسان اتحاد وجودی دارند؛ قوس نزول و قوس صعود در حقیقت یک واقعیت واحدند و تنها از حیث «آمدن» و «رفتن» دو نام به خود میگیرند.
قاعدهی بعدی این است که هر موجود مجرد جامع قوای ادراکی و جامع کمالات است؛ و هرچه بساطت او بیشتر باشد، جامعیتش نیز بیشتر است. از همین رو خداوند که تجرد او نامتناهی است، جامعیت او نیز نامتناهی است.
در ادامه بیان میشود که هر مجرد بسیطی قابلیت انبساط و بازشدگی دارد؛ یعنی قوای اندماجی خود را در مقام ظهور تفصیل میدهد.
نکتهی اصلی نهایی این است که هر موجود مجرد «عین علم و ادراک» و «عین حضور و ظهور» است. مجرد هیچ غیبتی از ذات خود ندارد و به همین دلیل «عقل»، «عاقل» و «معقول» است. ماده چون هویت انتشاری و پراکندگی دارد، حضور نزد خویش ندارد و نمیتواند ذات خود را درک کند؛ بنابراین مجرد نیست.
سپس ثابت میشود که:
۱) هر مجردی بالفعل «عاقل و مدرِک» است.
۲) هر عاقلی مجرد است، زیرا ادراک ذات خود مستلزم حضور نزد ذات و تجرد از ماده است.
۳) هر معلوم و معقول ذاتی نیز مجرد است، چون میان عالم و معلوم باید سنخیت برقرار باشد.
آغاز محتوا:
- طرح نکات اولیه درباره مجردات:
این محتوا درباره نکتههایی مربوط به مجردات است که به صورت اجمالی مطرح می شود. هر موجود مجردی در مقام ذات، هویت اِندِماجی و اِنعِکاکی دارد و دارای هویت بسیط و وحدانی است. یعنی میتواند حقایقی را به شکل وحدت و اندماج در ساحت ذات خود داشته باشد، بدون آنکه ترکیب و تراکُب در ذات او پدید آید.
همان حقایقی که در مقام ذات به صورت اِجمال و وحدت دارد، در مقام تفصیل بروز میدهد؛ یعنی همانگونه که هویت بسیط دارد، در مقام فعل و در مقام ظهور نیز هویت انبساطی دارد و آن حقایق را تفصیلاً ظاهر میکند. پس هر موجود مجردی جمع میان «بساطت» و «انبساط» میکند؛ و جمع میان «بساطت» و «جامعیت» دارد. در عین اینکه بسیط است، جامع است؛ و چون بساطت دارد میتواند جامعیت داشته باشد. این بساطت با بساطت در مادیات متفاوت است و این نکته را مطرح کردیم.
- هویت تعلقی و تدبیری مجرد در مقام انبساط:
با انبساط، مجرد هویت تعلقی و هویت تدبیری پیدا میکند، و با بساطت، هویت بسیط و وحدانی خود را داراست. تا زمانی که انبساط پیدا نکند، هویت تعلقی و هویت تدبیری او ظاهر نمیشود.
- جعل بسیط و نحوه ایجاد صفات مجرد:
صفاتی که یک مجرد دارد و کمالاتی که برای اوست، با «جعل بسیط» در او انشا و ایجاد میشود؛ یعنی صفات، ذاتی او هستند و با ذات او اتحاد دارند. ذاتیات یک شیء در عین اینکه عین همان چیز هستند، نیازمند کسب نیستند. خداوند با یک ارادهی واحد، جعل بسیط را جاری میکند و ذاتیات و ذات شیء را یکجا میآفریند؛ همانگونه که صورت جسمیه همراه با استعدادهایش با یک اراده انشا میشود.
مثال زدیم که خداوند آتش را با حرارتش، نمک را با شوریاش، و آب را با تریاش انشا میکند؛ نه در دو مرحله، بلکه در یک مرحله و با یک اراده. بنابراین کمالات مجردات نیز دفعی و در یک مرحله، با ارادهی واحد و به صورت جعل بسیط در آنها ایجاد میشود.
- مرکزیت عالم عقل و احاطه مجرد:
سومین نکته این است که در حقایق مجرد، مرکز بر محیط احاطه دارد. در عالم تجرد عقلی، عقل مرکز است و بر ملک و ملکوت احاطه دارد. اما در امور مادی، مانند دایرههای حسی، محیط بر مرکز احاطه دارد؛ همانند دایرهای که مرکز آن در شکل حسی قرار دارد و محیط بر آن احاطه مییابد. اما در عالم مجردات، مرکز یعنی عقل، احاطه کننده بر سایر عوالم است.
- اتحاد مراتب نزول تکوینی و مراتب صعود سلوکی:
مراتب نزول تکوینی با مراتب صعود سلوکی اتحاد وجودی دارد. آنچه در نزول از ذات الهی و علم الهی تنزل پیدا میکند تا به عالم خاک برسد، همان مراتب و منازلی است که سالک در صعود باید طی کند تا اتحاد وجودی با مراتب عالم هستی پیدا کند. حقیقت این است که قوس نزول و قوس صعود یک حقیقتاند، و فقط به اعتبار آمدن و رفتن، صعود و نزول نام گذاری میشوند.
- جامعیت موجودات مجرد:
پنجمین نکته این است که مجردات جامعیت دارند و جامعیت آنها مساوق با بساطت آنهاست. هر مجرد بسیطی جامع قوای ادراکی و جامع کمالات است. هرچه بساطت او بیشتر باشد، جامعیت او بیشتر است. از همین جهت خداوند که تجرد او نامتناهی است، جامعیت او نیز نامتناهی است.
- قابلیت انبساط و تفصیل قوا در مجرد:
ششمین قاعده : هر مجرد بسیطی قابلیت انبساط، قابلیت بازشدن و قابلیت تفصیل دارد. قوایی که اندماجاً در ذات دارد، در مقام ظهور باز میکند، ظاهر میسازد و تفصیل میبخشد. در مقام ظهور، قوا از یکدیگر تفکیک میشوند؛ در حالیکه در مقام ذات به صورت اندماجی و انعکاکی و در وحدت و بساطت هستند.
- قاعده جدید: تجرد و هویت علمی مجرد:
هر مجردی، امر روحانی است و وجود مجرد «عین علم» و «عین ادراک» است. هر موجود مجردی امر روحانی است؛ تجرد او روحانی است و نه جسمانی و مادی. وجود امر مجرد، عین علم و ادراک است و هویت مجرد، همان هویت علم و ادراک است.
این قاعده با عبارت «کُلُ مجرد عقل» بیان میشود؛ یعنی هر مجردی عقل است. یا «کُلُ مجرد عاقلُ»؛ یعنی هر مجردی عاقل است. هر موجود مجردی مانند نفس ناطقه هم عقل است، هم عاقل است و هم معقول؛ زیرا وجود او عین علم و عین ادراک است.
- حضور، ظهور و عدم غفلت مجرد نسبت به ذات:
وجود مجرد عین حضور است. هر موجود مجردی عین حضور است و ادراک لازمه حضور است. چون عین حضور است، عین ظهور نیز هست؛ زیرا هیچ غفلت و هیچ غیبتی از ذات خود ندارد. برای ذات خود ظهور دارد. بنابراین هر مجردی عقل، عاقل و معقول است و عین پیدایی برای خویش است. هیچ جنبه غیبتی، غفلتی، حجابی یا فاصلهی وجودی با خود ندارد. پس عین حضور است. وقتی عین حضور شد، عین ظهور میشود. و چون عین ظهور شد، عین ادراک و علم است.
بنابراین «کل مجرد بالفعل عاقل»؛ یعنی هر مجردی بالفعل مدرِک و عاقل است و ذات خود را درک میکند.
- هر عاقلی مجرد است:
قاعده بعدی این است که هر عاقلی مجرد است: «کل عاقل فهو مجرد». هر حقیقتی که ذات خود را درک میکند، مجرد است. ماده، مدرِک ذات خود نیست؛ بنابراین مجرد نیست. ماده نسبت به ذات خود غفلت دارد؛ و موجودی که غفلت از ذات دارد، حضور ندارد و چون حضور ندارد، علم ندارد.
موجودی که ذات خود را درک میکند، باید برای خود حضور و ظهور داشته باشد؛ و این حضور مستلزم تجرد از ماده است.
- نیاز ادراک به دو حضور:
در ادراک، دو حضور لازم است:
۱) حضور عالم و عاقل برای خودش؛ یعنی وجود مجرد باید عین حضور برای ذات خود باشد.
۲) حضور معلوم برای عالم؛ یعنی معلوم باید نزد عاقل حضور داشته باشد.
این حضور معلوم نزد عالم همان «علم» است. بنابراین علم، حضور معلوم برای عالم و حضور معقول برای عاقل است.
روح، هنگامی ذات خود را درک میکند که برای خود حضور داشته باشد. لازمه حضور، تجرد از ماده است؛ زیرا ماده غیبت از ذات دارد و حضور ندارد. موجود مادی نمیتواند در تمام اجزای خود حضور داشته باشد؛ و این عدم حضور، عین عدم علم و عدم ادراک است.
- برتری ادراکی مجرد بر ماده:
موجود مجرد تنگناهای جسمانی را ندارد و هویت علمی و ادراکی دارد. پس عین حضور و عین علم است. اگر موجودی تجرد از ماده داشته باشد، حضور دارد؛ و حضور علت علم است. بنابراین هر مجردی عین علم و ادراک است و هر عاقلی نیز مجرد است.
- تجرد معقولات و سنخیت عالم و معلوم:
هر حقیقتی که ذات خود را درک میکند، ضرورتاً مجرد است. لازمه ادراک، حضور معلوم نزد عالم است. لازمه حضور آن است که معلوم وجود مادی و انتشاری نداشته باشد؛ زیرا وجود مادی نمیتواند نزد ذات خود حضور داشته باشد.
پس هر عاقلی مجرد است و هر مجردی عاقل است. همچنین «کل معقول مجرد»؛ یعنی هر معقولی نیز مجرد است؛ زیرا آن صورت علمی که انسان درک میکند، معلوم به ذات است و در قلمرو نفس قرار میگیرد و در عرصه تجرد است. میان عالم و معلوم سنخیت و تناسب لازم است؛ بنابراین هر معلوم و هر معقول ذاتی مجرد است.