آثار حکمی استاد مهدی خدابنده

  • معرفت نفس
  • رهایی از پوچی در پرتو مواجهه وجودی انسان با خویشتن

رهایی از پوچی در پرتو مواجهه وجودی انسان با خویشتن

خلاصه محتوا:

این محتوا بر محور رهایی انسان از پوچی از طریق «مواجهه وجودی با خویشتن» بنا شده است. انسان تا زمانی که خویشتنِ حقیقی خود را درک نکند، قادر به ارتباط صحیح نه با خویش و نه با دیگران نخواهد بود. راه ورود به باطن انسان، اندیشیدن و توجه کامل به خود است؛ زیرا در اثر این توجه، انسان حضور و حقیقت نفس خویش را می‌یابد.

در این مواجهه وجودی، انسان «کدهای وجودی» خود را کشف می‌کند؛ یعنی احساسات، ادراکات، افکار، ملکات، حالات و امیال درونی خود را پیدا می‌کند، که همگی ظرفیت‌های وجودی و اساس هویت او هستند. فهم این کدها شرط ایجاد ارتباط معنادار با خویشتن و سپس با دیگران است.

ارتباط با دیگران نیز از طریق شنیدن سخنان آنان و کشف دغدغه‌های اصلی و فرعی‌شان حاصل می‌شود؛ یعنی انسان از اندیشه‌ها، احوال و انتخاب‌های دیگران به عالم وجودی آنان وارد می‌گردد. نگاه هر انسان به خود و عالم، نقطه مرکزی حقیقت و شخصیت اوست و در همه انتخاب‌ها و ارتباطات او جاری است.

اگر انسان در اندیشیدن، نسبت وجودی خود را با «کمال مطلق» دریابد و خود را جلوه و عبد الهی ببیند، این بینش توحیدی موجب معنا یافتن تمام افکار، حالات و انتخاب‌های او می‌شود و پوچی، اضطراب و پریشانی از میان می‌رود. چنین انسانی به آرامش می‌رسد، زیرا خود را در نسبت با حقیقت مطلق معنا می‌کند.

آغاز محتوا:

  •  ضرورت ورود به عالم انسان و مقدمه رهایی از پوچی:

انسان برای اینکه بتواند ارتباط با دیگران برقرار کند، ابتدا باید خویشتن را درک کند و بیابد. تا زمانی که انسان ادراک صحیحی از خود نداشته باشد، قدرت برقراری ارتباط با خویشتن را نخواهد داشت. شرط ارتباط انسان با خود، درک خویشتن است و شرط ارتباط انسان با دیگران، داشتن ادراک صحیح از خویشتن می‌باشد. بنابراین، اگر انسان خود را ادراک کرد، ارتباط صحیح با خود برقرار می‌کند و در نتیجه می‌تواند ارتباط صحیح با دیگران نیز برقرار سازد.

  •  چگونگی مواجهه انسان با خویشتن:

انسان چگونه با خویشتن ارتباط برقرار می‌کند؟ انسان باید ابتدا «مواجهه وجودی با خود» پیدا کند تا بتواند به درون خود راه یابد و نسبت به باطن خویش عالم شود. این راه یافتن به درون چگونه صورت می‌گیرد و انسان چگونه با خود مواجه می‌شود؟ این امر با اندیشیدن، نظر کردن و توجه نمودن تحقق می‌یابد.

انسان با توجه کردن به خویشتن، از غیر خود غافل می‌شود. هنگامی که تنها به خود توجه کرد و اندیشید، خود را احساس می‌کند، می‌یابد و دریافت می‌کند. در این حالت، انسان در مرتبه خویشتن و مرتبه ذات خود مستقر می‌شود و حقیقتی را که در او حضور و ظهور دارد، درمی‌یابد.

  •  دریافت‌های انسان در مواجهه با حقیقت نفس:

در این مواجهه با حقیقت و روح خود، انسان چه اموری را دریافت می‌کند؟ انسان «کدهای وجودی» خود را می‌یابد و رمزهای وجودی خویش را کشف می‌کند. این کدها عبارت‌اند از:

– احساسات انسان، که کدهای وجودی او هستند. 

– ادراکات وجودی انسان. 

– افکار و اندیشه‌های انسان، که کدهای وجودی او به شمار می‌روند. 

– ملکات وجودی انسان. 

– حالات وجودی انسان. 

– امیال و خواسته‌های درونی او.

همه این‌ها کدهای وجودی انسان هستند. تا زمانی که انسان مواجهه وجودی با خویش پیدا نکند و به درون خویش توجه نکند، این امور را نمی‌یابد و احساس نمی‌کند. شناخت این کدهاست که به ارتباط با خود معنا می‌دهد و بر اساس همین شناخت است که ارتباط با دیگران نیز معنا می‌یابد.

  •  نقش کدهای وجودی در ظرفیت‌های روح و ارتباط با دیگران:

بر اساس شناخت این کدها که ظرفیت‌های وجودی انسان هستند، اولویت‌های روح او مشخص می‌شود و نحوه ارتباط با دیگران روشن می‌گردد. این کدها عالم درونی انسان‌اند و کدهای ارتباط با دیگران نیز محسوب می‌شوند.

انسان باید این ظرفیت‌ها، استعدادها، ادراکات، خواسته‌ها، ملکات، احساسات، حالات و اندیشه‌های خود را بشناسد تا بتواند با خود ارتباط برقرار کند و سپس بر اساس این شناخت، با دیگران نیز رابطه معنادار برقرار سازد.

ارتباط زمانی معنادار می‌شود که انسان ادراک داشته باشد. «رابطه‌سازی» بر اساس ادراک ذات خویش صورت می‌گیرد و «روان‌سازی رابطه» نیز بر بنیان همین ادراک از ذات شکل می‌گیرد. این ارتباط، رابطه‌ای حضوری است.

  •  ورود به عالم دیگران از طریق شنیدن و فهم دغدغه‌ها:

انسان هنگامی که ارتباط کلامی با دیگران برقرار کرده و دغدغه‌های آنان را بشنود، از طریق سخنان آنان به دغدغه‌های اصلی و فرعی‌شان پی می‌برد. به این ترتیب وارد عالم آنان می‌شود. انسان‌ها از طریق سخن گفتن، دغدغه‌های اصلی و فرعی خویش را بیان می‌کنند و با این کار عالم خود را آشکار می‌کنند. عالم حقیقی آنان روحشان است و دغدغه‌های اصلی و فرعی آنان در واقع همان عالم ایشان می‌باشد.

دغدغه‌های آنان منجر به انتخاب‌هایشان می‌شود. نقطه مرکزی هر روح، وجود انسان است که تمام شخصیت او را منعکس می‌کند. نقطه مرکزی هر روح، اندیشه اوست؛ همان نگاه او به خویشتن و عالم که تمام شخصیت او را تشکیل می‌دهد. طرز نگرش انسان به خود و عالم، همان شخصیت او است. هنگامی که انسان این نگرش را شناخت، اندیشه دیگران نسبت به خود و عالم را دریافت و عالم آنان را شناخت، وارد عالم دیگران می‌شود.

شناخت اندیشه‌های دیگران همان شناخت عالم آنان، دغدغه‌های آنان و حقیقت و هویت آنان است.

  •  تأثیر نگاه و احوال انسان بر انتخاب‌ها و روابط اجتماعی:

در ارتباط حضوری با دیگران، ابعاد نگاه انسان‌ها و آثار نگاهشان مشخص می‌شود و عالم آنان آشکار می‌گردد. با مشخص شدن عالم آنان، احوال و اوصافشان نیز معلوم می‌شود. بر اساس عالمی که دارند و احوالی که در آن هستند، می‌خواهند با دیگران ارتباط برقرار کنند. آنان دیگران را با عالم خود مشاهده می‌کنند و احکام خود را نیز بر همان اساس صادر می‌کنند. انتخاب‌های آنان نیز بر اساس همین نگاه، نگرش، اوصاف، حالات و احساسات تعیین می‌شود.

از احوال انسان‌ها می‌توان به انتخاب‌های روحی آنان پی برد و از اندیشه‌های آنان انتخاب‌هایشان را شناخت. بنابراین شناخت دغدغه‌های اصلی و فرعی آنان به معنای ورود به عالم ایشان است. نگاه اولیه انسان، که منجر به انتخاب‌ها و ارتباط‌ها می‌شود، مسیر زندگی او را مشخص می‌کند. انتخاب‌های انسان بر اساس اندیشه‌های او است و ارتباط انسان با دیگران نیز بر اساس همان اندیشه‌ها شکل می‌گیرد.

نگرش انسان نسبت به خویشتن، دیگران و عالم در تمامی انتخاب‌های او جریان دارد و همه امور را با همان نگرش معنا می‌کند. این ویژگی برای هر انسانی وجود دارد. تمام خواسته‌ها و انتخاب‌های انسان از افکار و اندیشه‌های او سرچشمه می‌گیرد و از احوال و اوصاف روحی او ایجاد می‌شود. در خواسته‌ها و انتخاب‌های انسان، ملکات و ادراکات او حضور دارند و احوال روح او نیز در آن‌ها جاری است.

  •  دیدن خود در نسبت با کمال مطلق و رهایی از پوچی:

اگر در این نگرش انسان نسبت به خویشتن و عالم، از طریق اندیشیدن، متوجه حقیقت ذات خویش شود و خویشتن را جلوه حق و اشراق الهی ببیند، یعنی بینش توحیدی پیدا کند و جایگاه حقیقی خود را بیابد، این ادراک و احساس مساوی با نفی پوچی است. این همان نفی پوچ‌گرایی در اندیشه انسان‌ها است.

انسان باید حقیقت خود را در نسبت با کمال مطلق ببیند. اگر انسان خود را در نسبت با کمال مطلق مشاهده کند و خود را تنها جلوه و عبد بداند، تمام حالات، افکار و اندیشه‌های او معنادار می‌شود و دیگر احساس پوچی نخواهد کرد. اگر انسان خود را نسبت به کمال مطلق چنین ببیند، از خیالات و پوچی‌ها آزاد می‌شود و آرامش روحی پیدا می‌کند. روح او معنادار می‌گردد و این اندیشه همه هویت او را جهت می‌دهد.

این اندیشه موجب ارتباط عینی انسان با کمال مطلق می‌شود. هنگامی که انسان به این معرفت برسد که چیزی جز عبد الهی و تجلی حق نیست، جلوه بودن او نسبت به ذات الهی معنا پیدا می‌کند و عبد بودن او در این نسبت معنادار می‌شود. نتیجه این طرز فکر، عبودیت و بندگی در برابر کمال مطلق، رهایی از پوچی و اضطراب و یافتن آرامش است.